
به گزارش جماران، در پی اهدای «داستان» پروانه توسط نویسنده بنام کشورمان، این داستان بازنشر میشود.
«پروانه»
هوشنگ مرادی کرمانی
«مینا دست بابا را محکم گرفته بود و او را با خودش میکشید. باورش نمیشد. نمیتوانست بفهمد که او هیچچیز نمیبیند. یک هفته بود که بابا به خانه برگشته بود. چشمهایش کاملاً سالم به نظر میرسیدند اما نمیدیدند. اصلاً چیزی نمیدیدند. بابا یک دفترچه نقاشی کوچک در جیبش داشت. مامان سرکار بود و مینا پیش بابا مانده بود. هر دو حوصلهشان سر رفته بود، برای همین به پارک نزدیک خانهشان آمده بودند.
ناگهان مینا دست بابا را رها کرد و دوید.
«کجا؟ کجا رفتی؟»
«یک پروانه! یک پروانه دیدم! ببین چقدر قشنگه!»
«مواظب باش، گم میشی.»
«هیس! نشسته روی یه گل. حرف نزن - میترسونیش.»
مینا آرامآرام به پروانه نزدیک شد. دستهای کوچکش را آماده کرده بود تا از دو طرف دورش را بگیرد و روی نوک پا جلو رفت. بابا نمیدانست چه کار کند. دستهایش را در هوا تکان میداد، دنبال مینا میگشت. عصایش را باز کرد و آن را روی زمین زد.
تق.تق. با نوک کفشش راه را حس میکرد و جلو میرفت.
«چه کار میکنی مینا؟ کجایی؟»
«آخ بابا! پرید! صدات ترسوندش و پرید.»
پروانه روی گل دیگری نشسته بود. مینا وارد باغچه گل شد، چشمش را به آن دوخته بود و آهسته جلو رفت. پروانه بالهایش را بسته بود و روی یک گل نشسته بود. بالهایش زرد پررنگ بود، با خالهای ریز قرمز.
صدای سوت آمد. سوت باغبان بود.
«چه کار میکنی بچه؟ از اونجا بیا بیرون! گلها رو لگد نکن.»
مینا ترسید و دواندوان پیش بابا برگشت.
«نگفتم نرو تو باغچه؟» بابا گفت.
باغبان جلو آمد و رو به بابا کرد. «آقا لطفاً مواظب بچهتون باشید. داره گلها رو لگد میکنه …






