
فردین علیخواه، جامعهشناس، در کانال تلگرامی خود نوشت:
«در بیشتر خانهها یک اتاق هست که درِ آن بسته میماند: اتاق کار پدر. بچهها یاد میگیرند که پشت آن در نروند، یا اگر رفتند، آرام بروند و زود برگردند. کسی این قانون را جایی ننوشته؛ همه فقط میدانند. اما در همان خانه، اگر مادر هم پشت میزی بنشیند تا کاری فکری انجام دهد، معمولاً چنین دری برایش وجود ندارد. حتی اگر دری هم داشته باشد، انگار همیشه نیمهباز است: کسی هست که هر چند دقیقه صدایش میزند، از او چیزی میخواهد، یا فقط مطمئن میشود که هنوز آنجاست. شاید بتوان گفت این تفاوت، چیزی بیش از یک عادت خانگی است؛ نشانهی یک تقسیم نانوشته دربارهی اینکه چه کسی حق دارد از دسترس بیرون باشد.
جامعهشناس فرانسوی مونیک هیکو، در سال ۱۹۸۴، برای بخشی از این پدیده اصطلاحی به کار برد: «بار ذهنی». منظور از بار ذهنی، آن بخش نامرئی از کار خانه است که کمتر دیده میشود؛ نه شستن ظرف یا جارو کشیدن، بلکه بهخاطر سپردن اینکه کی باید ظرفها شسته شوند، کی نوبت دکتر بچه است، کی یخچال خالی شده. این کار، برخلاف کارهای فیزیکی خانه، تعطیلی ندارد؛ حتی وقتی دستها آزادند، ذهن هنوز مشغول است. و در بسیاری از خانوادهها، این بار همچنان بیشتر روی دوش زنان است، حتی وقتی هر دو نفر شغلی تماموقت و فکری دارند.
بار ذهنی درست همان چیزی است که در را نامرئی میکند. مرد میتواند وارد اتاقش شود و در را ببندد، چون میداند کسی هست که به آن بخش نامرئی از زندگی خانه رسیدگی میکند. زن، حتی پشت در بسته، هنوز آن بار را با خودش میبرد؛ گوشیاش را کنار دستش میگذارد، چون احتمالاً کسی زنگ میزند. حتی اگر کسی صدایش نکند، بخشی از ذهنش آمادهی شنیدن صداست.
آلیس مونرو در داستان کوتاه «دفتر کار» صحنهای میسازد که همین تفاوت را روشن میکند. راوی داستان میخواهد توضیح دهد چرا نمیتواند در خانه بنویسد، و برای شوهرش مثالی میآورد: مردی که کارش را به خانه میآورد، خانه بهطور طبیعی حول او سامان میگیرد؛ کسی از او توقع ندارد به تلفن جواب بدهد یا دنبال وسیلهای گمشده بگردد.
او بهسادگی میتواند در اتاقش را ببندد، و وقتی کسی میخواهد وارد شود، در میزند و منتظر میماند تا او …












