«ما به هنگام وصل و رسیدن به محبوب معمولاً مراقب و سراپا حساسیم و به انواع ظرافتها و دقایق توجه داریم که دل او را نیازاریم؛ چون هم انگیزه کافی و قوی داریم و هم سرشار از عواطف مثبت برای وصال و رسیدن به معشوقمان هستیم.
در این ایام انواع سوگیریهای شناختی که دیگری را کم/عاری از خطا و عیب و نقص ببینند نیز در کارند تا به مدد غرایز، عواطف و هیجانات مثبت مسیر همدلی و مراقبت را هموار کنند. اما به هنگام جدایی، در بر پاشنهدیگری میچرخد و میل و طبیعتِ ما، بیپروا، زمخت، تلخ و حتی بیرحم میشود. گویی دلکندن و حل و فصل کردن تجربیات و خاطراتِ آن وقایع مثبت و شیرین جز با «خشونت عشق» میسر نمیشود.
به همین دلیل، داشتن انصاف در جدایی کاری به غایت دشوار است و اخلاق جدایی بسیار پرهزینهتر و دشوارتر از اخلاق وصال است. دلیل آن هم روشن است: در این مواقع، عواطف و غرایز و سوگیریهای شناختی ما، برخلاف روزهای وصال، برای جلوگیری از فروپاشی خود، عمدتاً علیه دیگری و به نفع خود کار میکنند و به همین دلیل است که رعایت اخلاق، هم سختتر است و هم ارزشمندتر.
در آستانه جدایی، دیگری نیز همچون ما در رنج است و رنج، تنها سهم ما نیست. او نیز دارد فرو میریزد و چه بسا دیوارهای وجودش ترکهایی عمیق خورده است. در چنین احوالی است که خشمِ سوزان، حسرتِ جانکاه، خودسرزنشیهای بیامان و برای برخی نیز آن وسواس اخلاقیِ دردناک که وجدان و روحیات پرمسئولیت را به عذاب میکشد قدرت و قوت میگیرند.
همه اینها قطبنمای عقل را از کار میاندازند و ما را به ورطه سوگیری شناختی عمیقی میافکنند؛ روایتی که در آن، من همواره مظلوم و محق، و دیگری ظالم یا مقصر اصلی جلوه میکند.
برای گریز از این آفات و خطرات لازم است که از دایره تنگ ذهن خویش بیرون بپریم و از افراد دلسوز، آگاه و تا حد امکان بیغرض یاری بگیریم. نگاه کسانی که نه در گرداب خشم ما غرقاند و نه در دام تعصب ما گرفتار، میتواند خطاهای دید عاطفیمان را بنمایاند و از شدت یکسویهنگریِ جانفرسا و پرآسیب ما، بکاهد.
و اما نکتهای که بیشتر از آن غافلیم این است که «جدایی» به معنای تبعید ما یا دیگری به سیارهای دیگر نیست. ما همچنان در خاطرات مشترک و محفل دوستان یکدیگر که مایه آرامش ما بودهاند نفس میکشیم. چه بسا سخنی که امروز در آتش جدایی بر زبان میرانیم، فردا چون خاری در مسیرِ ناگزیرِ برخوردِ دوبارهمان فرو نشیند.
تبعات سخنان شتابزده و تصمیمات قهرآمیز، همیشه در گوشهای از جهان مشترک ما باقی میماند و آتش آن بیش از دیگری دامان خودمان را میگیرد.
در این گیرودار است که بهراحتی در دام دوگانهسازیهای افراطی میافتیم. گاه دیگری را شیطان میبینیم و خود را فرشتهای بیخطا، و گاه چنان از سر وسواس اخلاقی خویش به هراس میافتیم که خود را شیطان ماجرا و دیگری را قدیس میپنداریم.
اما واقعیت این است که زندگی مشترک، کتابی است با دو نویسنده که نمیتوان تمام فصلهای ناخوشایند آن را به گردن یکی و فصلهای خوش را به پای دیگری نوشت، یا بالعکس. مسئولیت (نه لزوماً تقصیر) و انتخاب در تمام مراحل زندگی همراه بوده و لحظه جدایی نیز از این قاعده مستثنی نیست.
این به معنای برابر بودن مسئولیت یا تقصیر دو طرف نیست؛ بلکه به این معناست که پیچیدگی یک رابطه را نمیتوان تقلیلگرایانه به یک مقصر و یک بیتقصیر فروکاست. دیدن این پیچیدگی و پرهیز از تحلیلهای سیاهوسفید که رنجی دیرینه را به افسانهای ساده و یکسویه فرو میکاهند، با پیچیدگی عالم انسانی سازگارتر است.
هنر ارتباط فقط آن نیست که چگونه دل محبوب را به چنگ آوریم؛ بلکه این است که بدانیم چگونه (حتی وقتی عشق مخدوش و مکدر و از میان رفته است) پروای روان و احساسات شکننده دیگری را نیز داشته باشیم و خشم زیاد خود را لزوماً به معنای وجود مقصری بزرگ چه در خود و چه در دیگری تفسیر نکنیم و همیشه سهم بزرگی از این احوالات را از وجوه تراژیک عالم و ارتباط انسانی بدانیم.»
انتهای پیام









