
کانال تلگرامی «مدرسه علوم انسانی» منتشر کرد:
هر لحظه بدن ما زیر هجوم سیلی عظیمی از اطلاعات قرار دارد؛ فوتونها به شبکیه چشم برخورد میکنند، امواج صوتی به گوش میرسند، مولکولهای بو گیرندههای بینی را فعال میکنند و پوست دائماً تغییرات فشار و دما را ثبت میکند. اگر مغز قرار بود تکتک این اطلاعات را با جزئیات پردازش کند، خیلی زود از پا درمیآمد. بنابراین مغز دست به یک فشردهسازی عظیم میزند: جهان پیچیده را به چیزهایی مانند «آدم»، «غذا»، «خطر»، «سیب» یا «ترس» تبدیل میکند؛ فرایندی که به آن دستهبندی میگوییم.
اما دیدگاه سنتی میگفت مغز ابتدا اطلاعات حسی را دریافت میکند، ویژگیهای آن را استخراج میکند و سپس با جستوجو در حافظه میفهمد با چه چیزی روبهرو شده است؛ درست مثل یک بایگانی که پرونده مناسب را از میان هزاران پرونده پیدا میکند. چارچوب تازه لیزا فلدمن بارت و ارل میلر این تصویر را به چالش میکشد. از نظر آنها، مغز پیش از آنکه تمام جزئیات حسی را تحلیل کند، با استفاده از تجربههای قبلی، محیط و وضعیت بدن، پیشبینی میکند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است و چه واکنشی باید نشان دهد.
برای درک این موضوع تصور کنید در یک خیابان روشن صدای ضربههای منظم و ناگهانی بشنوید؛ احتمالاً آن را صدای بالزدن یک کبوتر در نظر میگیرید. اما اگر همان صدا را شب، در کوچهای تاریک و ناآشنا بشنوید، ممکن است آن را صدای قدمهای یک غریبه تلقی کنید. صدا تغییر چندانی نکرده، اما معنای آن برای مغز کاملاً تغییر کرده است. مغز فقط اطلاعات بیرونی را بررسی نمیکند؛ وضعیت بدن، محیط و انتظارات ما را نیز وارد معادله میکند.
این همان جایی است که مفهوم «همایستایی پیشبینانه» یا Allostasis اهمیت پیدا میکند. مغز دائماً وضعیت انرژی بدن را پیشبینی و تنظیم میکند؛ مثلاً اگر خسته، گرسنه یا مضطرب باشیم، بدن از قبل برای واکنش به یک موقعیت احتمالی آماده میشود. به همین دلیل یک خراش کوچک روی پا در یک محیط امن ممکن است کاملاً بیاهمیت باشد، اما همان خراش در میان علفهای بلند و محیطی ناشناخته، در حالی که ضربان قلبمان بالا رفته، میتواند فوراً به عنوان «خطر احتمالی» تفسیر شود؛ شاید نیش حشره یا حتی مار. احساس بدنی ما بخشی از معنایی است که به جهان میدهیم.
همین …












