
جلال رفیع در روزنامه اطلاعات نوشت:
«ای دل دریا، دل دریای تو / دختر تنهای خدا بر زمین – عرش خدا منزل و مأوای تو / خواهر آزادی و فرزند دین. پیشتر، آنچه درباره «دختر تنهای خدا» میشنیدیم، تنها در حدّ «روضهخوانی» تلقی میکردیم و فقط در مرتبه «مرثیهخوانی» تحویل میگرفتیم. بعدها اما هر چه بیشتر گذشت، بیشتر توانستیم این گذشته تکاندهنده شگفتانگیز را بکاویم و بشکافیم و بشناسیم.
علی موسوی گرمارودی، شاعر چیرهدست و زبانآور عاشورا، این زن قهرمان و قدَر را دختر تنهای خدا خوانده است. شکوه بردباری او، زیباترین فصل کتاب کربلاست. امروز دیگر، نه فقط به زبان «روضه و مرثیه»، بلکه به زبان حماسی شاهنامه فردوسی نیز روایت این واقعه سترگ را بازخوانی و بازشنوی میکنیم. یاد باد آن روزگاران که پیران سپیدموی، با لحن و لسان زیبا، با موسیقی عشق و عزا، با خلوص و صداقت و بیریایی مثالزدنی، بر فراز منبر میخواندند و اشکهای جاریشان از شمع آرام سوز سقاخانه چشمان شان بر محاسن صورت و سیرت شان میچکید و نهال مودّت و فتوّت را در باغ دلها آبیاری میکرد.
«یک شاهنامه» حرف، در «شهادتنامه»ی کربلا و کوفه و شام و مدینه موج میزند و باز هم فردوسی میطلبد. شاهنامه کربلا و کوفه و شام و مدینه، به هر دو معنا «شهادتنامه» است. هم به آن معنا که حماسه شهید و شهیدشدن را در کربلا روایت میکند و هم به آن معنا که حکایت شهادت دادن و گواهیدادن را در کوفه و شام و مدینه، باز میگوید. و البته این حکایت دوم، از آن روایت اول،«حماسهتر» است!
«شاهنامه شهادتنامه» به معنای ثانویاش، شاهکار شهادت و شیدایی و شهامت است. راستی، چگونه میتوان شهادت پهلوان مردی را که در همه عمر با شمشیر محشور بوده و در کربلا نیز جنگاورانه و مردانه، شمشیر در برابر شمشیر (اگرچه به نابرابری) برافراشته است، مقایسه کرد با داغدار زنی که بیسلاح و بیدفاع و برادر کشته و دست بسته و پا مجروح شده و تازیانه خورده و بار اسیران را بر دوش کشیده و فرسنگها فرسنگ(سواره و پیاده) بر خار و خاک دویده، وارد دارالاماره ابن زیاد و کاخ یزید میشود و بدون آنکه مقهور و مرعوب و مغلوب شده باشد، چشم در چشم و روی در روی حاکم جبّار میایستد و مظلومیّتکشتگان کربلا را شهادت میدهد؟ چگونه این دو نوع شهادت، با هم قابل قیاس …








