
ناصر مهدوی، استاد فلسفه و عرفان، در یادداشتی در کانال تلگرامی خود نوشت:
نازنینی تو ولی در حد خویش / الله الله پا منه از حد بیش
چندی است فضای روشنفکری ما تیره و غمانگیز شده. درست هنگامی که زندگی مردم از هر سو مورد تاختوتاز رنجهای بیشمار قرار گرفته و دقیقا زمانی که از صاحبان اندیشه انتظار میرود که مانند گذشته کنار مردم بایستند و برای درمان جراحتهای روحی آنها چارهای بیندیشند؛ ناگهان دکتر غنینژادِ اقتصاددان؛ با نسبتهایی غیراخلاقی و غیرمنصفانه به دکتر شریعتی میتازد و عرصه نقد و اندیشه را برای مدتی تیره میکند۰
در این هنگام با ورود دکتر عبدالکریم سروش و نقدی تند و زبانی عتابآلود فضا دلگیرتر و نگرانی نیز افزونتر میشود. شاید لازم بود که در این میان افرادی دست به قلم شوند و دلسوزانه در تلطیف عرصه اندیشه بکوشند و مانع بدتر شدن اوضاع فرهنگی جامعه شوند و البته یادآوری کنند که رسالت اصلی نویسندگان و روشنفکران متعهد این است که صدای شکستهشدن استخوانهای مردم بیدفاع را به گوش حاکمان برسانند و علاجی برای برون رفت از وضعیت غمانگیز فعلی بیابند اما با ورود روزنامهنگار گرامی جناب محمد قوچانی به عرصه این نزاع و با ارائه مقاله با عنوان؛ «لیبرالیسم نقابدار»؛ نه تنها هیچ کمکی به تلطیف فضای فرهنگی نمیشود که از قضا بر میزان ابهام و تیرگی آن افزودهتر نیز میشود.
اینجانب در این نوشته کوتاه قصد نقد اندیشه آقای قوچانی را ندارم و صادقانه اعتراف میکنم که محمد قوچانی یکی از چهرههای پرافتخار عرصه مطبوعات است که به نظر اینجانب هرگز نمیتوان زحمات فرهنگی بسیار ارزشمند ایشان را نادیده گرفت و قدردان وی نبود
اما از سویی دیگر؛ چشمپوشی از ضعفهای یک نویسنده و پرهیز از نقد دلسوزانه ایشان خیانتی نابخشودنی است که ممکن است از آن بوی بیاعتنایی و بیاحترامی به مشام برسد به همین دلیل کوشیدم بهعنوان معلمی که علاقهمند آموختن است؛ ملاحظاتی را در ارتباط با مقاله یادشده تقدیم جناب محمد قوچانی کنم؛
نخستین ملاحظه:
بهنظر میرسد هر نویسنده باانصافی پیش از نگارش باید از خود بپرسد که اکنون با که پیمان میبندد؟ با یافتن حقیقت و یا با عواطف و خشم درونی خویش؟
اینجانب وقتی خواندن مقاله را آغاز کردم؛ در همان پاراگرافهای نخست غرق در حیرت شدم که چگونه …












