لویناس از اینجا شروع میکند که به نظر من عشق به فلسفه، عشقِ به دانایی نیست، داناییِ ناشی از عشق است و بنابراین گویا این مضاف و مضافالیه را به تعبیری جایشان را عوض میکند و میگوید که من معتقدم که ما نباید در فلسفه به دنبال عشقِ به دانایی باشیم، به دنبالِ داناییِ ناشی از عشق باید باشیم.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- محمد صادقی نوشت: آیا شناختِ دیگری ممکن است و ما دیگری را چنانکه هست میبینم، یا بر اساسِ تصوری که در ذهن داریم به دیگری مینگریم و با او مواجه میشویم؟ هنگامی که دیگری را از منظرِ ملیت، دین و… مینگریم، تا چه اندازه به شناختِ او دست مییابیم؟ آیا دیگری آینهای است که من با نگاه به او خود را بشناسم؟ آیا واقعیت دارد که وقتی دیگری را دوست داریم، میخواهیم او را شبیه به خودمان کنیم؟ حد و مرزِ میانِ من و دیگری چگونه تعریف میشود و مسئولیتِ ما در مواجهه با دیگری تا کجاست؟ ما تا چه اندازه از توانِ فهم دیگری برمیآییم؟ آیا انسانبودن در شیوهیِ مواجههیِ ما با دیگری مشخص میشود؟ و چرا مفهومِ «دیگری» بیش از هر چیزی، دغدغهیِ امانوئل لویناس (فیلسوفِ فرانسوی) بود؟ …













