
رضا بهرامی در یاددشت ارسالی به انصاف نیوز با عنوان «از بیروت تا تهران: تکرار الگوی جنگ برای مهندسی سیاسی» نوشت:
بر اساس گزارشی که اخیراً به قلم ناداو ایال در روزنامه یدیعوت آحارونوت منتشر شده است، اسراییل در جنگ اخیر علیه ایران، عملیات نظامی را فراتر از زیرساختهای هستهای و موشکی ایران، برای ایجاد تغییرات بنیادین در ساختار حاکمیت به کار گرفته بود. این الگو البته در تاریخ منطقه بیسابقه نیست.
جنگ لبنان در ژوئن ۱۹۸۲ را میتوان یکی از روشنترین نمونههای تلاش اسراییل برای استفاده از قدرت نظامی با هدف بازطراحی نظم سیاسی در یک کشور دانست. اسراییل در ۱۹۸۲ جنگ را با هدفی محدود و امنیتی یعنی دور کردن تهدید سازمان آزادیبخش فلسطین از مرزهای شمالی آغاز کرد اما این هدف به سرعت به پروژهای بسیار گستردهتر تبدیل شد و اخراج کامل PLO از لبنان، عقبراندن سوریه، تقویت نیروهای مارونی و فراهم آوردن زمینه برای به قدرت رسیدن بشیر جمیل را در دستور کار قرار داد.
نکته اصلی در هر دو مورد، گذار از هدف محدود به پروژه سیاسی است. در لبنان، عملیات از ایجاد منطقهای امن به عمق ۴۰ کیلومتر در جنوب سرزمین لبنان فراتر رفت و به طرحی برای ساختن دولتی دوست در بیروت تبدیل شد. در روایت ایران نیز، فراتر از حمله نظامی، بر ترور رهبران، فعالکردن نیروهای کرد، تحریک اعتراضات داخلی و انتظار برای فروپاشی سیاسی حساب باز شده بود. به بیان دیگر، در هر دو مورد، هدف ساختن نظم سیاسی جدید بود.
اما درست در همینجا چشم اسفندیار محاسبات اسراییل آشکار میشود. قدرت خارجی شاید با حمله نظامی توازن موجود در یک کشور را بر هم بزند اما برای ساختن نظم جایگزین به متحدی داخلی و مورد اقبال جامعه نیاز دارد. در لبنان، این نقش به بشیر جمیل و فالانژها واگذار شده بود. اسراییل تصور میکرد این نیرو پس از حذف PLO و تضعیف سوریه، قادر است دولت مرکزی مقتدری تشکیل دهد و خط سیر بیروت را در مسیر مطلوب تلآویو قرار دهد. این تصور، توان نظامی و ارتباط سیاسی فالانژها را با ظرفیت آنان برای اداره جامعهای چندپاره و پیچیده یکسان میگرفت.
همینجا بود که اختلاف میان موساد و آمان پدیدار شد. اطلاعات نظامی اسراییل نسبت به توان سیاسی و اجتماعی فالانژها بدبین بود و آنان را شریکی محدود میدید که بیش …





