
این متن، اما دربارهی پدر نیست؛ دربارهی پسریست که چهل سال در سایهی همین پدر زیست، و سرانجام، در واپسین ساعات عمرش، دستِ لرزانش را روی برگهای گذاشت که تاریخ ایران را از سلطنتِ مطلق به حکومتِ مشروطه رساند. مظفرالدینشاه قاجار نه فاتح بود، نه مصلح بزرگ، نه حتی حاکمی که آگاهانه انقلابی را رهبری کرده باشد. او مردی بیمار، مردد و خسته بود که در آخرین نفسهای سلطنتش امضایی کرد که پدرش هرگز حاضر به آن نبود. همین یک امضا، نامش را در تاریخ ایران به «شاه مشروطه» تبدیل کرد.
کودکی در سایهی رقابت و تحقیر
مظفرالدینمیرزا در سوم فروردین ۱۲۳۲ در تهران به دنیا آمد؛ چهارمین پسر ناصرالدینشاه قاجار و فرزند شکوهالسلطنه، دختر فتحعلیمیرزا و نوهی فتحعلیشاه قاجار. به روایتی که در میان قاجارپژوهان رایج است، این خون مادریِ قاجار بود که او را به تخت نشاند؛ وگرنه کامران میرزا، که به گفتهی همین روایت مادرش قاجار نبود، سلطنت را یکلقمه میکرد. در سال ۱۸۶۱ بهعنوان ولیعهد به حکومت آذربایجان فرستاده شد و دوران ولیعهدیاش در تبریز نزدیک به چهل سال به طول انجامید؛ رکوردی که هیچ ولیعهد دیگر قاجار به آن نرسید. اما این چهل سال، دورانِ آمادهشدن برای سلطنت نبود؛ دورانِ بهحاشیهراندهشدن بود. به نوشتهی یاکوب ادوارد پولاک، پزشک اتریشیِ دربار ناصری، مظفرالدینمیرزای کودک، در حضور پدر، همواره در سایهی برادرش امیرقاسممیرزا قرار میگرفت؛ برادری که گاه برای ترساندنش باز شکاریِ مهیبش را به سویش پرواز میداد. حاکم وقت آذربایجان، امیرنظام، نیز برای بیاعتبارکردن ولیعهد نزد پدرش، عکسی از او در وضعیتی نامناسب کنار یک مادیان گرفت و برای ناصرالدینشاه فرستاد. مخبرالسلطنه هدایت در «خاطرات و خطرات» مینویسد دانش او در ریاضیات ساده از جمع و تفریق فراتر نمیرفت و حتی به جدول ضرب هم نرسیده بود. در همین دوران بود که شورش شیخ عبیدالله در نواحی شمالغرب ایران درگرفت؛ ولیعهد نیرو فرستاد، اما آن نیرو شکست خورد و بیاطلاعیِ او از جزئیات ماجرا چنان دلسردیِ شاه را برانگیخت که شایعهی برکناریاش از ولیعهدی به نفع برادرش ظلالسلطان بر سر زبانها افتاد. نارضایتی ناصرالدینشاه از کفایت پسرش در خاطرات اعتمادالسلطنه نیز بازتاب یافته …








