
قاتل فرار کرد و به دو همدست دیگرش پیوست که در سر کوچه کشیک میدادند. صبح روز بعد، اعلامیهای از سوی گروهی به نام «فرقان» در سطح شهر پخش شد که مسئولیت این ترور را به عهده میگرفت. همین اعلامیه بود که چند هفته بعد سرنخ دستگیری قاتل واقعی را به دست داد. اما پیش از آن، و در فاصلهی همان روزهای پرالتهاب، ماجرای عجیبتری هم اتفاق افتاد که کمتر کسی از آن باخبر است. مردی که دلش مرگ میخواست لابهلای حوادث بزرگ تاریخی، گاهی ردپای آدمهایی باقی میماند که اصلاً ربطی به آن حوادث ندارند، اما در امواجش غوطه میخورند. یکی از این آدمها اکبر بیسوده بود. او به روایت کسانی که او را میشناختند، آدمی کاملاً آپولیتیک بود؛ کاری به جریانات سیاسی آن روزهای پرتلاطم نداشت، نه طرفدار کسی بود و نه دشمن کسی. آنچه او را آزار میداد چیز دیگری بود؛ دلش میخواست بمیرد. نه از سر اعتراض، نه از سر ایدئولوژی؛ یک تمنای خام و ساده برای پایان دادن به زندگی، بیآنکه شهامت خودکشی مستقیم را داشته باشد. خبر ترور شهید مطهری که در شهر پیچید، اکبر بیسوده راهی کلانتری شد و خودش را بهعنوان قاتل معرفی کرد. در فضایی که همه در جستوجوی سرنخی از قاتل واقعی بودند و اعصاب همه به هم ریخته بود، اعتراف داوطلبانهی یک نفر به قتل یکی از مهمترین چهرههای انقلاب، چیزی نبود که بشود ساده از کنارش گذشت. پاسبانها دستگیرش کردند. دو ماه تمام در بازداشت ماند و بازجویی شد، تا اینکه بالاخره روشن شد این مرد هیچ ربطی به گروه فرقان و به آن شب و آن کوچه ندارد؛ او فقط میخواسته با بهگردنگرفتن این جنایت، بار زندگی را از دوش خودش بردارد. دستگاه قضایی وقت که بعد از بازجوییهای مکرر به این نتیجه رسید، اکبرخان را با یک پسگردنی از بازداشتگاه بیرون انداخت. چندی بعد، روزنامهی کیهان سراغش رفت و با او مصاحبه کرد. حرف اکبر بیسوده در آن مصاحبه ساده و صریح بود: او عاشق مرگِ خودخواسته بوده، و برای همین خودش را بهجای قاتل شهید مطهری جا زده بوده. آدمی که راهی برای رسیدن به مرگ پیدا نمیکرد، فکر کرده بود شاید اعدام راهی باشد برای رسیدن به همان چیزی که میخواست. اکبر بیسوده؛ آدمی که در حاشیهی یک تراژدی ملی، با انگیزهای کاملاً شخصی و غریب، خودش را وسط ماجرا انداخته و بعد به همان سادگی …



