
به گزارش گروه حوادث رکنا، مینا زن 21 ساله با بیان این که با همه تلخکامی ها و سختی هایی که در زندگی تحمل می کنم اما نمیخواهم طلاق بگیرم، با ابراز نگرانی از آینده تاریکش به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری میرزاکوچک خان مشهد خاطرنشان کرد: 3 سال قبل در حالی که تحصیلاتم در مقطع دبیرستان به پایان رسیده بود، «جواد» به خواستگاری ام آمد. من و او چند ماهی می شد که با هم آشنا شده بودیم به طوری که این آشنایی، به ابراز علاقه و عاشقی کشید. مخالفت مادرشوهر با ازدواج
جواد که 9 سال از من بزرگ تر بود، با پراید مدل پایینش در یک شرکت تاکسی تلفنی کار می کرد و هر بار که من به تاکسی نیاز داشتم، با او تماس می گرفتم تا مرا به مقصد برساند. در میان همین رفت و آمدها و آشنایی ها بود که تصمیم به ازدواج گرفتیم اما وقتی او به همراه خانواده اش به خواستگاری ام آمد، تازه مشخص شد که خانواده جواد و به ویژه مادرش به شدت مخالف ازدواج ما هستند. دلیل مخالفت آن ها را نمی دانستم اما مادرش آشکارا مخالفتش را ابراز می کرد ولی ما که عاشق هم شده بودیم، با وجود همه این مخالفت ها، به این ازدواج اصرار کردیم و بالاخره در حالی پای سفره عقد نشستم که خانواده جواد نه تنها مجلس عقدکنان برگزار نکردند بلکه هیچ گونه آداب و رسوم محلی را نیز به جا نیاوردند. مادر او فقط با گفتن این جمله که «ما رسم نداریم!» حتی از خریدهای کوچک و هدیه های مرسوم نیز خودداری می کرد. پنهان کردن تازه داماد از عروس
در این میان، مادرم با همان درآمد اندکش سعی می کرد بسیاری از مخارج را به عهده بگیرد. با آن که حدود دو سال از دوران نامزدی ما می گذشت اما رفتارهای سرد و بی روح همسرم نیز بسیار آزاردهنده بود. او در سیطره مادرش قرار داشت و به همین دلیل به من بی اعتنایی می کرد، حتی زمانی که من به منزل مادرشوهرم می رفتم از همان دم در به دروغ می گفتند جواد در منزل نیست. در این مدت، نامزدم همان خودروی مدل پایینش را فروخت تا به قول خودش جهیزیه ای برای آغاز زندگی مشترکمان فراهم کند ولی نه تنها لوازمی برای منزل نخرید بلکه ریالی هم به من نمی داد. از آن روز به بعد نامزدم خانه نشین شد و خانواده اش او را از من پنهان می کردند. حتی وقتی …








