به گزارش رکنا، برای اولین بار مرا به مهمانی مختلطی برد که ته استکانی مشروب هم خوردم. تا قبل از آن اهل این حرف ها نبودم. بعدازظهرها این طرف و آن طرف می رفتیم و دیگر سیگار کشیدن برایم عادی شده بود.
قرار به ازدواج نبود، پدرش گفت آدم بشوی و زن بگیری تکلیف ارثیه ات را روشن می کنم. خواستگاری آمد. خانواده ام راضی نبودند. جلوی شان ایستادم و گفتم به هیچ کس مربوط نیست و اگر مخالفت کنید ...
خانواده ام که فهمیده بودند سیگاری شده ام و گیج می زنم موافقت کردند. می گفتند بروی که دیگر ریخت تو را نبینیم. عقد کردیم.دوران نامزدی خیلی به هم وابسته شدیم. در صورتی که می دانستم به مواد مخدر اعتیاد دارد. نمی دانم چه دارویی مصرف می کرد که حالش پریشان میشد و توهم می زد. می خواست به زور مرا هم معتاد کند.
خانواده اش می گفتند مشکل هیچ ارتباطی به آنها ندارد و فقط آرزوی مرگش را می کنند. در وضعیت قاراش میشی قرار گرفته بودم.
تازه می خواستم با مادرم درباره آینده ام صحبت کنم که شک کردم باردار شده ام. داشتم می مردم. فکرهای ناجوری سرممی زد . چند بار تصمیم گرفتم به زندگی پایان بدهم. …












