
به گزارش همشهریآنلاین، دستهای رزمنده از اضطراب میلرزید. صدای تیراندازی از پشت ارتفاعات به گوش میرسید و مه غلیظ صبحگاهی، دشتهای شمال غرب را در خود فرو برده بود. چند نفر در گوشه سنگر خاکی، بیصدا چشم به فرمانده جوانی دوخته بودند که آرام لباس کردی بر تن میکرد. کسی چیزی نمیگفت. کلت کمری را زیر شال خود پنهان کرد، نگاهی کوتاه به همرزمان انداخت و گفت: «یا برمیگردم یا برنمیگردم؛ اما مطمئنم آنها عقب میکشند.»
«هنوز هم نمیدانم آن روز با آن سن کم، آن خونسردی را از کجا آورده بود، من!! داشتم از ترس جون میدادم، اما اون با آرامشی عجیب فقط گفت: «یا برمیگردم، یا نمیگردم. اما اونها
عقب میکشن. مطمئنم!!» این جمله را یکی از همرزمان شهید غلامرضا سلیمانی سالها پس از آن مأموریت روایت میکند؛
مأموریتی که در روزهای پرالتهاب نخستین سالهای انقلاب اسلامی و همزمان با ناامنیهای غرب کشور رقم خورد؛ روزهایی که گروهکهای ضدانقلاب با استقرار در ارتفاعات و مناطق مرزی، امنیت منطقه را به چالش کشیده بودند و هر عملیات، بدون شناسایی دقیق مواضع دشمن، میتوانست با تلفات سنگینی همراه شود.
در چنین شرایطی، فرمانده ۲۶ ساله تیپ قمر بنیهاشم(ع) تصمیمی گرفت که حتی نزدیکترین همرزمانش نیز آن را باورنکردنی میدانستند.... او لباس کردی بر تن کرد، تنها یک کلت کمری با خود برداشت، نگاه همرزمان، التماس گونه وپر از تردید است، اما رزمنده ۲۶ ساله تنها لبخندی کوتاه میزند و بدون هیچ کلمهای، از سنگر خارج و برای انجام مأموریت شناسایی، راهی مقر گروهک شد. سردار غلامرضا سلیمانی
مأموریتی که به گفته همرزمان و بر اساس روایتهایی که امروز با همکاری خانواده، برادر و دختران شهید با دیدار او با عبدالله اوجالان، سرکرده گروهک، ادامه یافت و با بازگشت فرمانده جوان و ترسیم دقیق کالک منطقه، مسیر طراحی عملیات را تغییر داد.
راوی این خاطره میگوید آن روز هیچکس تصور نمیکرد فرمانده جوان تصمیمش را عملی کند. همه گمان میکردند پس از بررسی شرایط، مأموریت را به یکی از نیروهای شناسایی واگذار خواهد کرد، اما وقتی لباس کردی را پوشید و کلت کمری را زیر شال خود پنهان ساخت، دیگر تردیدی باقی نماند که خودش راهی این مأموریت خواهد شد.
مأموریت …


