
سرویس سیاست مشرق- عاطفه سِبدانی، از فرزندان اعضای گروهک منافقین است که بارها از جنایات این گروهک منفور و منحوس پرده برداشته؛ گروهکی که به گفته او، نهتنها برای ایران و مردم ایران، بلکه حتی برای کودکان هواداران خود نیز چیزی جز ویرانی، استثمار و آزار به همراه نیاورده است.
روایت او، نمونهای از سرنوشت افرادی است که زندگیشان خواسته و ناخواسته در چنگال «تفالههای شیطان» تباه شده است.
عاطفه سبدانی میگوید:
«پدرم ما را در پاکستان تنها گذاشت تا مجاهد! شود.» این جمله، خلاصه فاجعهای است که از دو سالگی زندگی او را به قعر تاریکی کشاند. او در ایران متولد شد؛ پدر و مادرش از هواداران گروهک منحوس و تروریستی منافقین بودند. زمانی که تنها دو سال داشت، خانواده مجبور به فرار از ایران شد. آنها به پاکستان رفتند، اما پدرش در همان روزهای نخست، همسر و سه فرزند خردسال را در بیپناهی مطلق رها کرد تا به کمپ منافقین در عراق بپیوندد و به خیال خام خود «مجاهد» شود! عاطفه با تلخی به یاد میآورد: «مادرم و ما بچهها جز خودمان و لباس تنمان هیچ چیز نداشتیم؛ سقفی بالای سرمان نبود، غذایی برای خوردن نداشتیم، هیچی نداشتیم.»
پس از آن، مادر و کودکان نیز به کمپ منافقین منتقل شدند، اما جنایات منافقین به همینجا ختم نشد. در سال ۱۳۶۹، سران این گروهک تصمیم گرفتند همه کودکان را از والدین جدا کنند. عاطفه و دو برادر خردسالش با مدارک جعلی و بهصورت غیرقانونی و قاچاقی به سوئد فرستاده شدند و به خانوادهای از هواداران منافقین سپرده شدند؛ خانوادهای که به گفته او، کودکان را «راهی برای پول درآوردن» میدانستند.
عاطفه میگوید در خانهای که قرار بود پناهگاه باشد، از پنج سالگی توسط بیش از یک نفر مورد آزار جسمی، روانی و جنسی قرار گرفت. او در دفتر خاطرات کودکیاش نتوانسته بود بنویسد که به او تجاوز شده است؛ در عوض نوشته بود: «بعد از آن، چندین روز نتوانستم راه بروم.» برادرانش صدای جیغ و فریادهای او را از اتاقی که در آن قفل شده بود، شنیده بودند. اما منافقین و هوادارانشان به جای حمایت از این کودک، چشمهایشان را بستند و تهدیدش کردند که اگر موضوع را به مقامات سوئد بگوید، او را از برادرانش جدا میکنند.
او میگوید:
«ما را از غمگین بودن هم محروم کرده بودند. دائم از ما میخواستند قوی باشیم، …












