
به گزارش اطلاعات آنلاین به نقل از گاردین، در تابستان پیش از ورود به دانشگاه، مادرم یک نسخه از کتاب «جستجوی عشق» را به من داد. ما در آغاز دوره دبیرستان به کشور دیگری مهاجرت کرده بودیم و آن ماهها با درجهای از تنهایی همراه بود که هرگز در زندگیام تجربه نکرده بودم؛ آنقدر شدید و فراگیر که حس اضطراب ایجاد میکرد، و رویارویی با آن در ۱۷ سالگی، در حالی که شنبهشبها هیچجا برای رفتن و هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم، بسیار شرمآور بود.
در دوران کودکی، مادرم که اهل مطالعه بود، میگفت: «وقتی کتابی داری، دوستی داری»، و احتمالا به همین دلیل بود که من آن زمان کتابخوان قهاری نبودم؛ چرا که همیشه دوستان واقعی داشتم. اما وقتی ناگهان دیگر دوستی نداشتم، قبول کردم که کتاب جیبی نانسی میتفورد را مطالعه کنم و شروع به خواندن آن کردم.
بلافاصله عاشقش شدم. پس از تمام شدن کتاب، پرسیدم آیا کتاب دیگری هم هست و میتوانیم آنها را تهیه کنیم. من همه آنها را دوست داشتم و با هر بار خواندن مجدد، علاقهام به آنها بیشتر میشد. طنز بسیار زیادی در کتابها جریان داشت و بخشهای غمانگیز آن مایه تسلی خاطر بود. رمانها پر از شخصیت بودند؛ طوری که من در میان شخصیتها و در نهایت با شخص نویسنده احساس نزدیکی و همنشینی پیدا کردم، و در خلوت خود به این باور رسیدم که اگر روزی نانسی میتفورد را ملاقات میکردم، دوستان خوبی برای هم میشدیم.
اگرچه تنهاییام با آغاز دانشگاه پایان یافت، اما نانسی با من ماند؛ هرچند نه به آن شدت قبلی، اما همیشه حضور داشت، به طوری که اکنون در سن ۴۸ سالگی، هنوز هم برایم باورکردنی نیست که او در واقع دوست من نیست.
من هرگز این پدیده را یک رابطه پاراسوشیال توصیف نمیکردم، هرچند دقیقاً همان چیزی است که دیکشنری کمبریج هنگامی که آن را به عنوان کلمه سال ۲۰۲۵ اعلام کرد، چنین تعریف کرد: «ارتباطی که فردی میان خود و فرد مشهوری که نمیشناسد حس میکند.» برای من، این اصطلاح کمی ترسناک و شبیه به کارهای افراد مجنون به نظر میرسید. اما اگر این پدیده آنقدر رایج شده که به کلمه سال تبدیل شده است، آیا این یعنی همه با یک دوست خیالی زندگی میکنند؟ و بهویژه ما کتابخوانها؟
اگرچه این مفهوم امروزی به نظر میرسد، اما هیچکدام از ابعاد آن جدید نیست؛ این اصطلاح در دهه ۵۰ …












