احمد طبایی. در اتاق انتظار نشسته بود و سر و وضع بقیه را به دقت ورانداز میکرد. همه خوشپوش و اتوکشیده بودند. یکبار دیگر لای روزنامه را باز کرد و در قسمت نیازمندیها، آگهی استخدام را زیرِ لب خواند:
- استخدام سرایدار با حقوق مکفی و اتاق سرایداری...
باورش نمیشد که این همه مرد جوان و آراسته که بیشتر شبیه مدیران عامل شرکتها بودند، برای سرایداری مراجعه کرده باشند! کمی روی مبل جا به جا شد و در گوش جوان قدبلندی که کنارش نشسته بود، گفت:
- آقا! اینجا سرایدار استخدام میکنن دیگه؟
جوان سرش را به علامت تایید تکان داد، اما او که باز هم قانع نشده بود، دوباره پرسید:
- آخه اینا ظاهرشون به سرایدارا نمی خوره!
جوان با لبخند شیطنتآمیزی به او خیره شد و پس از لحظهای سکوت، گفت:
- این سرایداری با جاهای دیگه فرق داره!
پاسخی که شنیده بود را در ذهنش مرور کرد اما چیزی دستگیرش نشد. هزار و یک جور فکر و خیال از سرش گذشت: …













