
به گزارش خبرنگار دانشگاه خبرگزاری دانشجو؛ دقیق به یاد ندارم دعوتنامه را چه روزی برایم فرستادند؛ اما خوب به یاد دارم وقتی صفحه گوشی را باز کردم، برخلاف همه دعوتنامههایی که هر روز به عنوان خبرنگار میبینم، چند بار خط به خط خواندمش. میخواستم دقیق بفهمم قرار است در بزرگداشت کدام بانوی مکرمه حاضر شوم، اسمش را نمیشناختم. هرچه گشتم، هرچه دنبال نام و نشانی از چهره این بانو در فضای مجازی و خبرها گشتم، چیزی پیدا نکردم. روی دعوتنامه هم چهرهای نبود. فقط تصویری از دختری بود؛ دلبر و زیبا، با همان صورت معصومی که از نهم اسفندماه ۱۴۰۴ به بعد، خیلیها او را میشناسند.
همان دخترکِ لباسصورتی؛ دخترک چهاردهماههای که چهره معصومش بیشتر به فرشتهها میمانست تا آدمهای این زمین. شاید واقعاً هم برای این زمین نبود. تصویر زهرا محمدی گلپایگانی را همهمان در فضای مجازی دیدهایم؛ همان دختر کوچکی که همراه مادرش، در جریان حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا، شهید شد.
قصه بانوی که نامش در سایه ماند
اما امروز قرار بود برای بزرگداشت مادرش جمع شویم؛ بانویی که بیشتر مردم حتی اسمش را هم نمیدانستند. بانویی که معلم بود؛ دبیر بود. فکر کردم حتماً دانشآموزانی دارد که حالا شاید آرزو میکنند فقط یک بار دیگر در کلاس بنشینند و صدایش را بشنوند. راستش را بخواهم، من وقتی بیشتر دربارهاش شنیدم، با خودم گفتم کاش چند ساعتی دانشآموزش بودم؛ مینشستم گوشه کلاس و با دل و جان گوش میدادم به معلمی که تا پیش از شهادتش، برای من و خیلیهای دیگر، نامی ناآشنا بود؛ اسمش «سیده بشری حسینی خامنهای» بود.
اما نهم اسفندماه، تاریخی است که بعید میدانم مردم ایران آن را فراموش کند؛ روزی که انگار عقربههای ساعت برای لحظاتی ایستادند. روزی که خیلیها دلشان نمیخواست آن خبر را باور کنند؛ خبری که از شهادت رهبر شهید انقلاب به دست جنایتکارترین دشمنان این سرزمین حکایت داشت. چه کسی میتوانست باور کند مردی که سالها برای ما از قدرت، ایستادگی و ایران گفته بود، حالا خودش دیگر میان ما نباشد؟ همان مردی که برای خیلی از ما فقط یک رهبر نبود؛ صدایی آشنا بود که سالها شنیده بودیم، چهرهای که با آن بزرگ شده بودیم و مردی که وطندوستی را نه فقط در کلمات، که در تمام سالهای زندگیاش به ما نشان داده بود.
شهادت، …











