
لیلی گفت: «من قبل از مرگ کاوه زمانی که به هند رفتم، تغییر کرده بودم. قبل از سفر برای خداحافظی پیش پدر و مادرم رفتم. سهراب سپهری مهمانشان بود. سهراب که فهمیده بود به هند میروم گفت: هر جا میروی برو ولی بنارس را یادت نرود.گفتم : چشم ... نزدیک گنگ که شدیم دیدم پیرمرد و پیرزنهایی با لباس سفید روی پلهها نشسته بودند. تعجب کردم و پرسیدم اینها منتظر کشتی هستند؟ کجا میخواهند بروند؟ راهنما خندید و گفت: نه اینها منتظر مرگ هستند. خیلی تعجب کردم، خیلی. گفتم یعنی چه؟! گفت یعنی همین. پیرزنی روی پله افتاد، او را نشان داد و گفت مُرد، به همین راحتی.
ایران آرت : احمد غلامی ، سردبیر روزنامه شرق پنجم مرداد متن " روایت ی متفاوت از گفتوگو با لیلی گلستان" با تیتر " روزگار غریبی است لیلی" را منتشر کرده است که نسخه کامل آن را بازنشر می کنیم:
چه رازی در مرگ نهفته است که تا دیروز از کنار آدمی میگذشتیم به سلامی یا لبخندی یا سر تکاندادنی، اما امروز که او را مُرده نام نهادهاند اینچنین اضطرابآلود دیگران را کنار میزنیم تا برای آخرین بار از صورتش رونمایی کنیم، تا در ذهنمان ثبت شود.
لیلی گفت: «خبر مرگ کاوه را که آوردند میخواستند کسی برود شناساییاش کند. من طاقتش را نداشتم. مانی رفت و برگشت و گفت: صورتش را دیدم. خودِ کاوه بود». آرام شدم. تجسم صورتش، که خوابیده بود آرامشی به وجود پرالتهابم داد…
شیما (بهرهمند) گفت: «رضا سیدحسینی چند بار سراغت را گرفت، شاید این آخرین باری باشد که او را میبینی». گفتم: «نمیتوانم». طاقت دیدن پیرمرد را نداشتم. اما با اصرار او ناچار شدم بروم پیش پیرمرد. روی تختی توی هال دراز کشیده بود.
گفتم: «چطورید آقا؟» گفت: «خوب… خوبم. فقط نمیتوانم کتاب بخوانم» و اشک در چشمانم حلقه زد. چه رازی نهفته است در این خواندن. خواندن. اِقرأ! محمد (ص) در غار حرا خوابیده که ندا میآید برخیز ای شولا به سر کشیده. و محمد هراسان برمیخیزد. ندا میآید: «یا ایها المدثر…»؛ «اِقرأ باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، …






