
ای دل که در آستانهٔ فردایی ناپیدا، دست به دامان لطف خواجهٔ شیراز شدهای، بدان که حافظ هرگز زبانِ یأس نگشوده و درِ خمخانهٔ مرادش به روی امیدواران همیشه باز است. فردا، چهارمین روز از شهریورِ ۱۴۰۵، در تقویمِ زمانه روزی است میانِ گرما و نسیمِ پایانیِ تابستان. فال امروز را از دیوانِ آن مرغِ سخنسرا میگیریم، تا شاید در پسِ ابیاتِ او، رمزی از تقدیرِ فردایتان پیدا شود. غزلی که برای شما برخاسته، دعوتی است به غنیمت شمردنِ دمِ حاضر و نرساندن کارِ دل به تأخیر. با دل بسپارید به این نغمهٔ خوش:
غزل ساقیا عشرتِ امروز به فردا مفکن
یا ز دیوانِ قضا خطِّ امانی به من آر دل که از ساغرِ عشق این همه مستی دارد
کی پسندد که دگر مستی از آنی به من آر زان میِ عشق که از خمخانهٔ لطف است بیار
که نه در ساغرِ ما غمِّ سرشکستانی به من آر آتشِ عشق چو در خرمنِ جانم زد و سوخت
تو مپرسش که ز دامان چه نشانی به من آر مرغِ دل از قفسِ تن نپرد تا ز کرم
بگشایی در این تنگسرایی به من آر حافظ از بادهٔ دنیا طلبِ وصل تو کرد
تو صلاحی کن و از غمزدگانی به من آر تعبیر و شرح فال
این غزلِ نغز، با خطاب به «ساقی» -که در زبانِ حافظ همان پیرِ مغان، مرادِ دل، یا حتی خودِ طالعِ نیک است- آغاز میشود. حافظ در بیتِ نخست، شما را از به تأخیر انداختنِ خوشیهای امروز برحذر میدارد؛ زیرا فردا در دستِ قضایِ الهی است و بس. اگر از دیوانِ قضا امانی میخواهید، آن را در عملِ امروز جویید، نه در آرزویِ فردا.
بیتِ دوم و سوم، اشاره به حالتِ مستیِ عشقی دارد که هماکنون در دلتان جاری است. حافظ میفرماید که این مستیِ ناب، چنان دلرباست که دیگر هرگز نمیپذیرید سراغِ میِ دیگران بروید. او از ساقی میخواهد که همان میِ خاصِّ محبت را بیاورد، میای که در آن …










