ریشه این سستی، جریانی بود که ۱۵۰سال بود خون خلافت را میمکید؛ جریان تشیع و رهبران معصومش. مأمون که از شمشیر هارونالرشید و جنگهای داخلی خسته شده بود، فهمید کشتن امام»، امامت را زندهتر میکند. پس تصمیم گرفت دست به یک ترفند سیاسی بیسابقه بزند: آوردن امام رضا(ع) از مدینه به مرو و نشاندن او بر مسند ولیعهدی اما نمیدانست که در این بازی شطرنج، حریفی دارد که شاهبیت تاریخ را در دستان اوست. طرح یک نابغه سیاسی؛ شش هدف در یک تله
مأمون فردی باهوش و سیاستمداری زیرک و بیرحم بود. او میدانست که آوردن امام به دربار، اگر درست مدیریت شود، میتواند شش ضربه کاری را همزمان به پیکره تشیع وارد کند:
۱. عقیمسازی انقلاب: مأمون میخواست مبارزات خستگیناپذیر شیعیان را که با مظلومیت و قداست گره خورده بود، به یک فعالیت سیاسی آرام و بیخطر درون کاخ تبدیل کند.
۲. دوختن لباس مشروعیت بر تن غاصب: بزرگترین اتهام به عباسیان، غصب خلافت بود. مأمون میخواست بگوید اگر خلافت ما غاصبانه است، چرا علی بن موسیالرضا ولایتعهدی ما را پذیرفت؟ …













