طرح علنی این موضوع که «تلویزیون نگاه نمیکنم»، آن هم در حضور مدیران رسانه، فارغ از نیت گوینده، بیش از آنکه یک نقد فنی یا ساختاری باشد، القای نوعی دلسردی به بدنه جامعه است. وقتی چنین دیدگاهی در سطوح عالی مدیریتی ترویج میشود، ناخودآگاه این پیام را به افکار عمومی مخابره میکند که رسانهملی مرجعیت خود را از دست داده است؛ حال آنکه در میانه جنگ تمامعیار رسانهای، تضعیف مرجعیت این رسانه، نه یک کنش اصلاحی، بلکه اقدامی است که ناخواسته، مسیر را برای جایگزینی رسانههای بیگانه در سبد مصرف رسانهای مردم هموار میسازد.
نقد سازنده باید در اتاقهای فکر و به دور از هیاهوی رسانهای صورت گیرد، نه اینکه با علنی کردن «قهر با رسانه»، اعتماد عمومی به تنها تریبون رسمی کشور را دچار خدشه کرد.
بیایید کمی عمیقتر نگاه کنیم. تضعیف صداوسیما در این کارزار، دقیقا همنوا شدن با ارکستری است که نتهایش در استودیوهای لندن و واشنگتن نوشته میشود. وقتی از تریبونهای رسمی، چنان بیانی علیه رسانهملی اتخاذ میشود که گویی خطای استراتژیک طرف مقابل است، ناخودآگاه همان هجمهپراکنان و نفاقافکنانی که دور هم جمع شدهاند تا برای ناامیدی ملت نقشهکشی کنند، به وجد میآیند. این جنس نقد، نه تنها گرهی از مشکلات باز نمیکند، بلکه عملا به دشمن پاس گل میدهد تا در بازی «تخریب مرجعیت داخلی»، پیروز میدان باشد.
آنچه در فضای اخیر شاهدیم، نوعی «بیانصافی مصلحتی» است. گویی برخی فراموش کردهاند که این رسانه، تنها تریبونی است که در برابر هجمههای شبانهروزی رسانههای بیگانه، پرچم روایت اول را بالا نگه داشته است. آیا واقعا منتقدان تندخو، واقعیتهای میدان را ندیدهاند؟ یا شاید هم به جای تماشای خروجی دستگاه رسانهای کشور، چشم به مانیتورهایی دوختهاند که تنها تصویر سیاه و ناامیدانه از ایران مخابره میکنند؟ اگر قرار بر نقد است، چرا عدالت رسانهای در نقد نهادهای دیگر رعایت نمیشود؟ اگر بنا بر شفافیت است، چرا دوربینها تنها روی یک نقطه فوکوس کردهاند و از سایر چالشهای اجرایی و تذکرهای پشتپرده عبور میکنند؟ …









