
به گفته داماد این زن، پدر زنش فوت کرده و مادر خانمش تنها زندگی میکرد، اما فرزندان و خواهران و برادرانش مرتب به او سر میزدند. داماد این زن در توضیح جزئیات این سرقت به جامجم میگوید: «ساعت ۹ روز حادثه مادرخانمم به داروخانه میرود و سپس بهسمت خانه حرکت میکند. گویا در همان زمان سارق در کوچه ایستاده و منتظر او بوده. هنگام ورود به خانه متوجه او میشود و فکر میکند شاید مامور اداره برق است یا برای انجام کاری آنجا ایستاده. وی در خانه مشغول کارهای روزانه بود و سارق از تیر برق بالا میرود و وارد خانه میشود. مادرخانمم متوجه مردی میشود که با کفش وارد خانه شده. فکر میکند نوهاش مهدی است و میگوید چرابا کفش وارد خانه شدهای؟! سرش را که بالا میبرد سارق را میبیند. سارق تصور میکند میتواند او را از پشت غافلگیر کند. برای همین دهان او را محکم میگیرد تا سروصدا نکند، اما او مدام جیغ میکشد و با سارق درگیر میشود. سارق تلاش میکرد حدود ۳۰گرم طلای مادرخانمم را سرقت کند، او سعی میکند مانع از سرقت شود. تعدادی از همسایهها سروصدای آنها را میشنوند، اما با این تصور که مشاجره خانوادگی است دخالت نمیکنند.» زن میانسال با این تصور که بهزودی توسط سارق کشته خواهد شد، تلاش میکند مانع از سرقت طلاهایش شود. سارق هم که فکر نمیکرده با مقاومت زن روبهرو شود، با مشت به سر و صورت او ضربه میزند …












