
چند قدم روی شنهای ساحل
باد بوره میکشید. صدای بوق کشتیهای عظیم نفتکش تا ساحل چابهار میرسید. از دور انبوه پرندگان سفید روی سطح آب مواج دریا نشسته بودند. اسماعیل چند قدم روی شنهای ساحل راه رفت. باد آخر زمستان دریا هنوز به صورت آفتابسوختهاش میخورد. چند ساعت از خبر حمله آمریکا و اسرائیل به بیت رهبری میگذشت. زوزه جنگنده اسرائیل تو آسمان غلت میخورد. اسماعیل، آستین لباس سفید نظامیاش را تا زد. بغض سر راه نفسش را خش انداخته بود. برگشت به پایگاه نیروی دریایی. شیشههای فانوس بلند دریایی، نور آفتاب را منعکس میکرد. نفس داغ در سینهاش را پارهپاره بیرون داد.
آفتاب و شن
به اولین روزی که لباس نظام بر تن کرد اندیشید. خبر قبولیش زود در برازجان پیچید. جایی که آفتاب است و شن، شن است و آفتاب سوزان جنوب. دوره آموزش ناوبانی را در رشت و بندرانزلی دید. بندرانزلی شرجی و گرم بود اما به پای جنوب نمیرسید. موجهای ملایم دریای کاسپین ترس را در ذهن مردان نیروی دریایی پاره کرد. همان روزها بود که به قول همخدمتیهایش آببهآب شده، قلبش گرفت و چند روز در بیمارستان بندرانزلی بستری بود. پدر مادرش چند روز در انزلی ماندند. پدرش گفت: «بیو، ورگرد برازجان، با یک رویم فعلهگی.» اسماعیل با تمام صورت سبزه رویش لبخند زده بود: «مو ورگردم، مو بیدی نیم که با این باد بلرزوم.» مادرش خندیده بود: «اگو، نخلی نیم که با این بادو بلرزوم.» اسماعیل مادرش را مانی صدا میزد. از بندرانزلی به جاسک رفت و در پادگان نیروی دریایی، بهعنوان مهندس الکترونیک مشغول شد و حالا در کار ساختن تراشه و حسگر پهپاد، برای خودش استادی بود.
دختری از محله بالای دالکی
همان روزها در خانهشان پیچید که عروسی اسماعیل است. دختری از محله بالای دالکی که همرسم و همشهری بودند نامزد اسماعیل شد. عروسی ۱۰ روز و ۱۰ شب برقرار بود. بوی لبوی داغ و بخار شلغم شبهای سرد برازجان را گرم میکرد. نیامبال ساز میزد و زنها با دستان حنابسته میخواندند: «ای ﺣﻨﺎﺑﻨﺪ ای ﺣﻨﺎﺑﻨﺪ، ﻳﮏ ﺣﻨﺎ ﺧﻮﺑﻰ ﺑﺒﻨﺪ، داغ ﻓﺮزﻧﺪ دل ﻧﺒﻴﻨﻰ ﺑﺎ ﮔﻠﺎی زﻳﺒﺎ ﺑﺒﻨﺪ ... .»
صدای دست و کلکشیدن محله را برداشت، تورهای سبزی بود که در هوا چرخ میخورد و نقل و پرهای گلمحمدی، همین که اوج میگرفتند، روی سر عروس و داماد میباریدند.
…












