نزدیک یک سال بود که در نشستهای خبری حضوری کمرنگ داشت و به ضیافتهای نمادین دعوت نشده بود. کسی با او عکس دستهجمعی نگرفته بود. پزشک گفته بود نباید موز و قهوه بخورد و او خود به خود هیچ کدام را نمیخرید و نمیخورد.
کامش تلخ و قندش بالا بود. قلمش روی خطوط قرمز سر میخورد...
خاطرات به عیادتش آمدند. دوربینهایی که جا ماند. قلمهایی که زیر دست و پای مردم شکست؛ خودکار بیک سادهای که در پایان یک گزارش میدانی از قدرت خرید اهالی ورامین در بازار میوه و تره بار تمام شد. خاطره تیترهایی که عوض شدند. یادداشتهایی که در دست سردبیر مچاله شدند. پاراگرافهایی که کوتاه شدند. خبرهایی که جایشان را به آگهی و جدول سودوکو دادند.
یادداشتهایی که از نیمتای بالای روزنامه به نیمتای پایین رفتند. نوشتههایی که بدون اسم منتشر شدند. حقالتحریری که جایش را به تشکر خشک و خالی داد. حقوقی که از نگهبان ساختمان روزنامه بیشتر نبود، اما سه ماه به عقب افتاد.
پیام تبریکی که او را « منادی حقیقت» و «پیامبرگونه» توصیف میکرد و ترجیعبندش این بود که «هر که را افزون خبر، جانش فزون». …













