
هر اثر نمایشی را میتوان دستکم در دو ساحت اصلی سنجید: فرم و محتوا. فیلم زمانی میتواند به اثری موفق تبدیل شود که این دو ساحت در خدمت یکدیگر قرار بگیرند؛ یعنی ایده و مضمون، از مسیر زبان سینما و روایت به مخاطب منتقل شود. از همین منظر، اگر بخواهیم فیلم بیداد را در یک جمله توصیف کنیم، باید گفت فیلم در زبان تصویر و قاببندی، گاه به نتایج قابل توجهی میرسد، اما در داستانگویی و روایت، با ضعفهای جدی مواجه است.
قابهایی که در روایت گم میشوند
برای نمونه، فیلم چند قاب قابل تأمل دارد. یکی از آنها جایی است که ستی در میان گروه کُر میخواند و در لحظهای میایستد؛ تصویری که میتواند بهدرستی مفهوم «دیده یا شنیده نشدن» او را منتقل کند و نشان دهد حضور و غیابش در این جمع تفاوت چندانی ایجاد نمیکند. در نمایی دیگر، ستی برای خواندن به فضایی زیرزمینی پناه میبرد و دوربین او را از پشت، در تاریکی و پایینتر از سطح زمین، رو به نور نشان میدهد؛ تصویری که با جهان معنایی فیلم و موقعیت شخصیت هماهنگی قابل قبولی دارد.
اما مسئله اینجاست که این قابها، هرچقدر هم از نظر بصری قابل توجه باشند، بدون یک روایت قدرتمند نمیتوانند به تنهایی فیلم را نجات دهند. سینما صرفاً مجموعهای از قابهای زیبا یا معنادار نیست؛ این قابها زمانی اثرگذار میشوند که در دل یک روند روایی قرار بگیرند و از دل کنش و واکنش شخصیتها، معنا را به وجود بیاورند.
وقتی پیام جای داستان را میگیرد
شاید مهمترین ضعف بیداد سهیل بیرقی نیز دقیقاً همینجا باشد. فیلم به نظر میرسد از یک گزاره یا پیام ذهنی آغاز کرده و سپس داستان را برای رساندن آن پیام ساخته است؛ در حالی که در یک روایت موفق، معمولاً این کنش و واکنش شخصیتها، موقعیتهای دراماتیک و پیامدهای انتخابهای آنهاست که بهتدریج معنا را شکل میدهد. در «بیداد»، اما معنا از ابتدا وجود دارد و فیلم تلاش میکند شخصیتها و موقعیتها را در مسیر انتقال آن قرار دهد. به همین دلیل، تماشاگر کمتر در فرآیند کشف معنا قرار میگیرد و بیشتر با فیلمی مواجه است که میخواهد معنای مورد نظرش را به او منتقل کند.
این مسئله را میتوان از همان سکانسهای ابتدایی دنبال کرد. ستی در تلاش است راهی برای خوانندگی پیدا کند؛ یکبار در کنار صدای یک خواننده مرد …






