به گزارش سرویس جهان مشرق، در هفتههای منتهی به تهاجم تروریستی آمریکا و رژیم صهیونی به میهن مقدس ما در اسفندماه گذشته، یعنی در فاصله میان کودتای مسلحانه دی ماه و شروع جنگ تحمیلی سوم، کارزار تبلیغاتی دونالد ترامپ، رییسجمهور عمیقا فاسد، دروغگو و به شدت متوهم ایالات متحده، عمدتا روی قدرت ناوهای عظیم ارتش تروریستی این کشور و اعزام آنها به خلیج فارس متمرکز بود. این یاوهگوییها و ژاژخاییها در نهایت موجب شد که رهبر شهید انقلاب، امام سیدعلی خامنهای، آن جمله معروف را در یکی از سخنرانیهای عمومی خود(28 بهمن گذشته) بیان کنند: « ناو البته دستگاه خطرناکی است اما خطرناکتر از آن، سلاحی است که میتواند ناو را به قعر دریا بفرستد.»
اما واقعیت این است که نیروی دریایی به شدت متفرعن ارتش تروریستی آمریکا، در جنگ میهنی سوم ما، عملا نه تنها کار بزرگی از پیش نبرد که بارها به سوژهی طنزهای تلخ در مطبوعات و شبکههای اجتماعی خود آمریکا بدل شد. توان آتش نیروهای مسلح کشورمان و سلحشوری فرزندان غیور ملت ایران، نه تنها مقر اصلی ناوگان پنجم دریایی آمریکا در بحرین را عملا ویران کرد، که بارها شناورهای ناوگان تروریستی آمریکا را هدف قرار داد و آنها را وادار به فرار و دورشدن هرچه بیشتر از مرزهای مقدس کشورمان واداشت.
وبگاه تحلیلی مشهور و متنفذ آمریکایی «نشنال اینترست»، در مقالهای به قلم جیمز هولمز(7 آگوست)، موضوع افول ناوگان قدرتمند آمریکا در جنگ هرمز، نسبت به دوران ترکتازی این ناوگان در دهه 1980 و بعدتر جریان جنگ اول خلیج فارس پرداخت و موانع و مشکلات ساختاری و عملیاتی آن را بررسی کرد. جدای از لحن «آمریکایی»(توام با تفرعن و خود-حق-پنداری) و بعضی دعاوی کذب علیه ایران، کلیت مقاله واجد نکات قابلتاملی درباره بنبستی است که امروز ارتش تروریست آمریکا در آبراه هرمز و خلیج همیشگی فارس با آن مواجه است.
شش دلیل قانعکننده وجود دارد که نشان میدهد نیروی دریایی ایالات متحده نمیتواند امروز کارزار اسکورت نفتکشهای خود را علیه ایران، مانند دههی ۱۹۸۰، تکرار کند—و بیشتر این دلایل، کاستیهای گستردهتری را در توانایی رزمی آن آشکار میسازند.
جنبهی گیجکننده جنگ با ایران این است: چرا نیروی دریایی ایالات متحده، راهبرد کاروانهای دریایی خود را از «جنگ نفتکشها» در نزدیک به ۴۰ سال پیش، برای گشودن اجباری تنگهی هرمز از سر نگرفته است؟
جنگ نفتکشها، داستانی فرعی از جنگ ایران و عراق بود که در آن، طرفین اصلی درگیر—جمهوری اسلامی ایران به رهبری آیتالله روحالله خمینی و عراق صدام حسین—به زیرساختهای هیدروکربنی یکدیگر از جمله سکوهای نفتی و نیز نفتکشهای عبوری از خلیج فارس حمله میکردند. اهداف ایران شامل نفتکشهایی بود که تحت پرچم کویت حرکت میکردند. در پاسخ، دولت ریگان ترتیب «تغییر پرچم» نفتکشهای کویتی را به پرچم ستارهدار آمریکا داد تا پوشش قانونی برای اسکورت نفتکشها توسط نیروی دریایی در این آبراه ناآرام فراهم شود. دولت آمریکا این عملیات اسکورت را «عملیات عزم راسخ» (Operation Earnest Will) نامید.
و این طرح، در نهایت، جواب داد. جنگ دریایی ذاتاً بطئی و تدریجی است. در واقع، جولیان کوربت، که شاید بتوان او را بزرگترین نظریهپرداز استراتژی دریایی دانست، معتقد است استراتژیهایی مانند محاصره دریایی تنها از طریق فرسایش تدریجی به نتیجه میرسند. و حتی به نظر میرسد او خود نیز نسبت به این موضوع بدبین است. قدرت دریایی، زمینهساز موفقیت در خشکی است- و بهتنهایی عاملی تعیینکننده نیست.
بنابراین ممکن است کسی فکر کند که کاروانهای دریایی، راهحلی منطقی در خلال «عملیات خشم حماسی» (Operation Epic Fury) باشند. در عوض، ناوهای جنگی آمریکا کاملاً از خلیج فارس خارج شدهاند و در دریای عمان و دریای عرب مستقر شدهاند تا محاصرهای از راه دور بر بنادر ایران اعمال کنند، در حالی که جنگندههای نیروی دریایی و نیروی هوایی، مواضع ایران را بمباران میکنند به امید اینکه تهدیدات علیه کشتیرانی تجاری در تنگهی هرمز را سرکوب کنند.
من از تصمیمگیریهای پنتاگون یا فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام)، که ناظر عملیات علیه جمهوری اسلامی است، اطلاعی ندارم، اما چهار تفاوت میان دههی ۱۹۸۰ و امروز بسیار برجسته است:
۱. ایالات متحده در آن زمان با ایران در جنگ نبود، اما اکنون در جنگ است
سیاست و استراتژی امروز با دوران «عزم راسخ» تفاوت دارد. ایالات متحده در جنگ ایران و عراق شرکت نداشت، بنابراین نیروی دریایی آمریکا در برابر حملات ایران به کشتیرانی تجاری، موضعی تدافعی اتخاذ کرده بود. نیروی دریایی ایران نیز از قبل درگیر جنگ با عراق بود و حمله به ناوهای آمریکایی، از نظر استراتژیک هیچ توجیهی نداشت، زیرا ایران را وارد جنگ با آمریکا میکرد.
اما این بار، ایالات متحده مستقیماً درگیر است و در واقع، اصلیترین طرف درگیر به شمار میرود. ارتش آمریکا هماهنگ با اسرائیل، به حالت تهاجمی درآمده و جمهوری اسلامی را در آنچه سون تزو، حکیم کهن جنگآوری چین، «زمین مرگ» مینامد، قرار داده است. زمین مرگ، به معنای نبردی برای بقا است. طرفی که در زمین مرگ میجنگد، نهایت تلاش خود را به کار میگیرد، زیرا میداند که با شکست، نابود خواهد شد. او تمامی منابع موجود خود را برای بقا به مصرف میرساند و تا زمانی که لازم باشد، این هزینه را ادامه میدهد.
از این رو است که تهران در جریان نبردهای امسال، موضعی سرسختانه اتخاذ کرده است، حتی در حالی که هواپیماهای آمریکایی مواضع نظامی و زیرساختها را بمباران میکنند و نیروی دریایی، کشتیرانی عازم بنادر ایران، موتور فعالیت اقتصادی جمهوری اسلامی، را مختل ساخته است.
۲. ایران امروز بسیار بهتر از گذشته برای جنگ در خلیج فارس آماده است
ایران امروز، جنگی متفاوت است. در آن زمان نیز مانند امروز، ایران تحت رهبری روحانیون بود. اما فرماندهان نظامی ایران در دهههای پس از پایان جنگ ایران و عراق در سال ۱۹۸۸، به مطالعهی ایالات متحده پرداختند—کشوری که از زمان عملیات طوفان صحرا (۱۹۹۰) خود را در غرب آسیا تثبیت کرد و «جنگ علیه تروریسم» را در عراق و افغانستان، همسایگان غربی و شرقی ایران، به راه انداخت.
نیروهای مسلح منظم و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، استراتژی، عملیات و تجهیزات خود را به گونهای طراحی کردند که در برابر هجوم ایالات متحده، که محتملترین دشمن آینده بود، مقاومت کنند. نیروهای مسلح ایران، زرادخانهای عظیم از موشکها و با بالغ شدن فناوری، پهپادها را جمعآوری کردند.
آنها با حفر تأسیسات در زمینهای ناهموار ایران و ذخیرهی تسلیحات در پناهگاههای زیرزمینی، مواضع نظامی خود را مستحکم ساختند. نیروهای خود را برای تحتفشار قراردادن همسایگان ایران{که میزبان و پشتیبان عملیات تهاجمی علیه ایران هستند} و کشتیرانی در تنگهی هرمز تجهیز کردند. و همچنین فرماندهی و کنترل را غیرمتمرکز ساخته و اختیار تصمیمگیری برای شلیک را به فرماندهان محلی واگذار کردند.
۳. اسکورت نفتکشها خطرناک است
رهبری نظامی ایالات متحده از زمان عملیات «عزم راسخ» دستخوش تغییر نسلی شده است. فرماندهان ارشد امروزی، در دههی ۱۹۸۰ افسران جوانی بودند و احتمالاً خاطرات زندهای از جنگ نفتکشها در ذهن دارند.
رویدادهای دوران جوانی تصمیمگیرندگان، بر نگرشها و مفروضات آنان در سالهای بعد تأثیر میگذارد. در سال ۱۹۸۷، یک جنگندهی عراقی به اشتباه ناوچهی یواساس استارک را در خلیج فارس بمباران کرد و ۳۷ ملوان را کشت. در سال ۱۹۸۸، ناوچهی ساموئل بی. رابرتز به یک مین دریایی برخورد کرد و در آستانه غرق شدن قرار گرفت. در روز ناگواری دیگر برای نیروی دریایی آمریکا در همان سال، رزمناو مجهز به سامانهی ایجیس، وینسنس، در جریان نبرد سطحی با نیروهای دریایی ایران، به اشتباه یک هواپیمای مسافربری ایرباس ایران را سرنگون کرد و ۲۹۰ نفر را کشت و خشم تهران را برانگیخت. ناو ساموئل بی رابرتز بعد از برخورد با مین دریایی ایران، در حال خروج از خلیج فارس توسط یدککش هلندی
هیچکس مشتاق تکرار چنین تجربههایی نیست، و همانطور که اشاره شد، عملیات «عزم راسخ» احتمالاً در مقایسه با آنچه نیروی دریایی آمریکا در سال ۲۰۲۶ با آن روبرو خواهد شد، قدمی آسان به شمار میرود. فرماندهان ممکن است از به خطر انداختن داراییهای گرانقدری مانند ناوشکنهای کلاس آرلی برک مجهز به ایجیس در آبهای مینگذاری شده در نزدیکی سواحل ایران، رویگردان باشند.
۴. نیروی دریایی آمریکا کشتیهای زیادی برای از دست دادن ندارد
طراحی ناوگان نیز با محاسبات ریسک مرتبط است. برای ادامه موضوع روانشناختی، شایان ذکر است که نیروی دریایی آمریکا در سال ۲۰۲۶، ناوگان عظیم دههی ۱۹۸۰ نیست.
بارزترین نکته، تعداد محض بدنههای تشکیلدهنده ناوگان است. امروزه نیروی دریایی آمریکا دارای ۲۹۳ کشتی جنگی است، در حالی که نیروی دریایی اواخر جنگ سرد تقریباً ۶۰۰ کشتی داشت. کمیت در امور نظامی اهمیت دارد. با داشتن بدنههای بسیار بیشتر در ناوگان، به خطر انداختن کشتیهای جنگی در عملیات نزدیک آسانتر است. وقتی یک کشتی جنگی را از دست میدهید، درصد کمتری از توان رزمی خود را از دست میدهید. یک فرمانده میتواند جسورتر عمل کند.
امروزه بیش از ۲۰ کشتی نیروی دریایی آمریکا، سواحل ایران را محاصره کردهاند. این رقم، سهم قابلتوجهی از ناوگان ۲۹۳ کشتی امروزی است، اما حدود نصف سهم ناوگان ۶۰۰ کشتی دوران ریگان است. در آن زمان، فرماندهان میتوانستند ریسک را به گونهای بپذیرند که امروز ممکن است از آن طفره روند.
مدیریت ریسک بسیار حائز اهمیت است. یک فرمول متداول در علوم بیمه، ریسک را حاصل ضرب احتمال در پیامدها تعریف میکند- در اینجا، احتمال وقوع یک رویداد بد از طریق تلفات وارده به ناوگان. یک ناوگان بزرگتر میتواند آسیب یا غرق شدن را راحتتر از یک ناوگان کوچکتر تحمل کند. متولیان نیروی دریایی دیروز آمریکا میتوانستند این محاسبه را با اطمینان بیشتری نسبت به امروز انجام دهند که پیامدهای آسیب جنگی، ناوگان را از منظر راهبردی دچار عقبماندگی خواهد کرد.
موضوع طراحی ناوگان نیز مطرح است. ناوگان امروزی سنگینوزن است و شامل ناوهای هواپیمابر با نیروی محرکه هستهای و ناوشکنهای بزرگ مانند کلاس آرلی برک میشود، در حالی که ناوگان دهه ۱۹۸۰ متعادل بود. این ناوگان از حضور قابلتوجهی از شناورهای سطحی کوچک مانند ناوچههای موشکانداز بهره میبُرد که معمولاً حضور آمریکا در منطقهی خلیج فارس را تثبیت میکردند. اعزام ناوچههای فراوان و کمهزینه به دل منطقهی جنگی در خلیج فارس(که آبراهی محدود است و آزادی عمل کشتیهای بزرگتر را به شدت محدود میکند)نسبتاً آسان بود.
باز هم، مقامات ارشد تمایل دارند که از داراییهای گرانقدر مانند کشتیهای سرمایهای (capital ships) به دقت محافظت کنند، چرا که بخش بزرگی از توان رزمی نیروی دریایی در چند بدنه بزرگ متمرکز شده است، ناگفته نماند که منابع مالی کلان مالیاتدهندگان صرف ساخت و بهرهبرداری از این سنگینوزنها میشود. به خطر انداختن یک کشتی سرمایهای، نیازمند آزمایش شجاعت است.
با این حال، از آغاز قرن بیستیکم، نیروی شناورهای سطحی کوچک دوران گذشته رو به افول گذاشته است. مسیر پیشرفت در بازسازی آن، دستکم، ناهموار بوده است. کشتی جنگی ساحلی (littoral combat ship) که جانشین طبیعی ناوچهها محسوب میشد، چنان ناامیدکننده بود که فرماندهان نیروی دریایی آمریکا این برنامه را زودهنگام لغو کردند. ضمن اینکه همین سال گذشته، پروژه ساخت یک ناوچه جدید چنان با شکست مواجه شد که جان فلن، وزیر نیروی دریایی، تعداد این کلاس را به دو فروند کاهش داد و به نیروی دریایی دستور داد با کلاس جدیدی به نام FF(X) که برگرفته از شناورهای گارد ساحلی است، دوباره شروع کند.
همهی اینها به این معناست که رهبری نیروی دریایی آمریکا ناچار است برای محاصرهی سواحل ایران یا اسکورت کشتیرانی تجاری از طریق تنگهی باریک هرمز، کشتیهای سرمایهای خود را در حوالی ایران به مخاطره بیندازد. محاسبهی ریسک مربوط به کاروانهای دریایی، امروز دشوارتر از دوران اوج ناوگان دارای ۶۰۰ کشتی به نظر میرسد.