قیمت طلا امروز




 سایت جوان آنلاین / ۱۴۰۵/۰۵/۱۰

دلتنگی نکرد و در مسیر جهاد تا شهادت ماند

شهید «میثم فتح‌قریب» از اساتید پهپاد شاهد ۱۳۶ و از نیرو‌های هوافضای سپاه بود که در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید
 دلتنگی نکرد و در مسیر جهاد تا شهادت ماند

جوان آنلاین: شهید «میثم فتح‌قریب» از اساتید پهپاد شاهد ۱۳۶ و از نیرو‌های هوافضای سپاه بود که در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید. او در زمان بهانه‌گیری و دلتنگی فرزندانش به همسرش گفته بود اگر تو بخواهی برمی‌گردم، اما همسر شهید صبورانه ایستاده و گفته بود: «میثم به بالا نگاه کن و ببین که هدفت مهم‌تر است. در مسیر بمان.» «میثم فتح‌قریب» دوم تیرماه ۱۴۰۴ طی حمله رژیم صهیونیستی به پادگان اهواز به شهادت رسید. آنچه پیش‌رو دارید، گپ و گفتی با معصومه احمدزاده است؛ همسر شهید فتح‌قریب که بیش از یک سال است صبورانه ایستاده و تکیه‌گاهی محکم شده برای چهار یادگار آقامیثم. 

از آشنایی‌تان با آقا میثم و ازدواجتان با یک پاسدار بگویید. 

با آقا میثم نسبت فامیلی داشتیم. البته ایشان پنج سال بعد از ازدواج با من پاسدار شد. او بچه‌مسجدی بود و برادرانم او را می‌شناختند. معیار من هم برای ازدواج اخلاق و ایمانش بود. دی‌ماه ۱۳۸۵ من و آقا میثم ازدواج کردیم. آقا میثم در شهرک صنعتی آران و بیدگل چله‌پیچی می‌کرد. چهار سال در آنجا کار کرد. بعد از آن یک‌بار از کاشان رد می‌شدیم که دیدم یک جایی آگهی جذب نیرو برای نیروی هوایی زده بودند. شماره را برداشتم و پیگیری کردم. با توجه به اینکه اول زندگی مشترک درگیر قسط و وام بودیم، گفتم: «آزمون و مصاحبه دارد؛ با این درگیری مسائل مالی می‌توانی بروی؟» آقا میثم گفت: «می‌توانم بروم»، آن موقع میثم دیپلم الکترونیک داشت. او سال ۱۳۹۰ وارد سپاه شد. دوره‌های آموزشی را گذراند و بعد مشغول به کار شد. 

آقا میثم حین کار، در دانشگاه آزاد در رشته الکترونیک ادامه تحصیل داد و لیسانسش را گرفت. در هوافضا گفتند که ما لیسانس درون‌سازمانی را قبول می‌کنیم و آقا میثم یک لیسانس دیگر در رشته مهندسی برق از دانشگاه امام حسین (ع) گرفت. 

یکی از نکاتی که ما در روایت‌های کوتاه از شهید فتح‌قریب خواندیم، این بوده که شما خیلی با شهید در این مسیر همراه بودید. شاید این همراهی نبود، همسرتان با فراق بال نمی‌توانست در مأموریت‌ها حضور داشته باشد؟ 

باید نوشته‌ها یا دداشت‌های خودش را هم ببینید که چقدر علاقه به امام شهید داشت. من هم خیلی شغل نظامی را دوست داشتم. میثم از همان اول کسی نبود که بخواهد برای خواسته خودش پافشاری کند. وقتی او از من انتظاری داشت، انجام می‌دادم. این رابطه متقابل بود. من با وجود چهار فرزند دانشگاه و حوزه علمیه رفتم، چون میثم دوست داشت. حتی وقتی آقا میثم به مأموریت رفته بود، می‌گفت: «اگر من آمدم و می‌توانم مأموریت ۶۰ روزه سوریه را تحمل می‌کنم به خاطر توست. اگر تو دلتنگی می‌کنی و می‌خواهی من الان برمی‌گردم به شما سر می‌زنم.» یا در یادداشت‌هایش دارد که اگر من در این مسیر آمدم، تو دوست داشتی در این مسیر باشم. در واقع هدفی بود که هر دو دنبال می‌کردیم و به هم انرژی می‌دادیم. 

میثم یک سال قبل از شهادتش به درجه استادی پهپاد شاهد ۱۳۶ رسید. از کشور‌های منطقه می‌آمدند و آموزش می‌دیدند؛ او خودش هم گاهی به کشور‌های منطقه می‌رفت. در آن یک سال از میثم خواسته بودند که کمتر به مأموریت‌های عملیاتی برود، اما می‌گفت: «هم درس می‌دهم و هم دوست دارم در کنارش مأموریت عملیاتی داشته باشم.» همسرم به تهران رفت و با سردار حاجی‌زاده صحبت کرد تا بتواند در مأموریت عملیاتی شرکت کند. سردار حاجی‌زاده هم گفته بود که اولویت بحث آموزشی باشد و اگر نیاز بود آقا میثم در عملیات شرکت کند. آقا میثم در وعده صادق یک، ۲ و ۳ شرکت کرد و در آخرین روز از وعده صادق۳ به شهادت رسید. 

وعده صادق ۳ آخرین مأموریت شهید فتح‌قریب بود. با توجه به اینکه استاد آموزشی بودند و قرار نبود در مأموریت‌های عملیاتی حضور داشته باشند، آن روز چطور شد که رفتند؟ 

۲۳ خرداد ما تازه به این خانه اثاث‌کشی داشتیم و هنوز وسایل‌مان را جابه‌جا نکرده بودیم. همان وقت سحر آقا میثم تا اخبار حمله را فهمید، با دوستانش صحبت و زود جمع کرد و رفت. ما آن موقع نمی‌دانستیم که چه اتفاقی افتاده و فقط فهمیدیم دارند کاشان را می‌زنند، چون احتمال بارداری من وجود داشت، آقا میثم به من حرفی نزد. حدود ساعت ۱۰صبح همان روز اول جنگ، در مسیر با من تماس گرفت و گفت: «اخبار را دیدی؟» گفتم: «بله دیدم.» 

ما سردار حاجی‌زاده را خیلی دوست داشتیم. واقعاً مثل پدر برای همه ما بود. میثم نمی‌خواست به من بگوید که سردار حاجی‌زاده شهید شده؛ با توجه به اینکه در مأموریت دسترسی به اخبار نداشتند، من هم نمی‌خواستم به او بگویم. در حالی که هر دو این خبر تلخ را می‌دانستیم. به آقا میثم گفتم: «از سردار خبر داری؟» آقا میثم سر بسته به من گفت: «حالا یک چیز‌هایی درباره سردار حاجی‌زاده می‌گویند، ما می‌رویم و مطمئن باش پیروز می‌شویم.» 

بعد از اطمینان از خبر شهادت سردار حاجی‌زاده، آقا میثم خیلی ناراحتی می‌کرد. به او گفتم: «غصه نخور! امام زمان دارد تیم ظهور را آماده می‌کند. حاجی‌زاده هم در تیم ایشان است.» 

همسرم ۲۳ خرداد که رفت، خیلی نگران وضعیت من بود. از یک طرف اسباب و اثاثیه را جابه‌جا نکرده بودیم؛ از طرفی هم دلش پیش بچه‌ها بود و نگران من بود. شش روز بعد از مأموریت، بچه‌های تیم برگشتند و قرار بود نیرو‌ها جابه‌جا شوند. آقا میثم تلفنی تماس گرفت و گفت: «می‌خواهی برگردم؟» می‌دانستم دوست دارد بماند، گفتم: «نه، اینجا کار خاصی نداریم. اولین نفر رفتی، آخرین نفر هم برمی‌گردی.» او از خداخواسته در پادگان ماند. البته من خیلی دلتنگی می‌کردم، اما به‌خاطر شرایط جنگ باید تحمل می‌کردم. 

شهید میرحسینی در جنگ رمضان شهید شد. او بعد از شهادت آقا میثم به من گفت: «دلم می‌سوزد که همه نیرو‌ها جابه‌جا شدند و فقط میثم همانجا ماند.»

دختران و بچه‌ها وابستگی زیادی به پدرشان داشتند. در آن ۱۲ روز شما چطور این شرایط را مدیریت می‌کردید؟ 

نه تنها آن ۱۲ روز، بلکه این یک سال خیلی سخت گذشت، اما سعی کردم بچه‌ها را سرگرم کنم تا کمتر بهانه بگیرند. راستش من بلد نیستم بدون میثم زندگی کنم. در طول ۱۲ روز جنگ تحمیلی که میثم از روز اول به مأموریت رفته بود، فقط دو مرتبه با بچه‌ها صحبت کرد. بچه‌ها مدام در خانه سؤال می‌پرسیدند «بابا کی میاد؟» هم میثم و هم بچه‌ها به شدت دلشان تنگ شده بود، تا جایی که یکی از همکارانش تعریف می‌کرد و می‌گفت: «روز‌های آخر مرتب می‌گفت کاش می‌شد بریم سری به زن و بچه‌مون بزنیم و برگردیم»، ولی هنوز کار تمام نشده بود. 

دو روزی می‌شد که از موعد تماس می‌گذشت. من هم دل‌نگران بودم. به محض اینکه شماره را دیدم روی گوشی با صدای بلند و لحن خاصی گفتم: «سلام عزیزدلم کجایی؟ دلم تموم شد.» بچه‌ها تا صدای من را شنیدند، فهمیدند که باباجان زنگ زده؛ آمدند و گوشی را می‌خواستند. نوبتی با پدر حرف زدند و حرفشان این بود: «بابا چرا نمیای؟ بابا کی میای؟» مهدیه موقع حرف زدن زد زیر گریه و گفت: «بابا دلم برات تنگ شده؛ بابایی پس کی میای؟ می‌خوام بغلت کنم!» مهدیه از این طرف خط و میثم آن طرف گریه می‌کردند. مهدیه را آرام کردم. جگرم می‌سوخت از گریه‌ها و دلتنگی‌ها، اما من باید محکم می‌ایستادم. به میثم گفتم: «میثم نبینم اشکت دراومده. میثم به بالا نگاه کن ببین هدفت مهم‌تره.» آن روز میثم فقط یک جمله گفت و خداحافظی کرد؛ «معصومه فقط برام دعا کن.»

این آخرین تماس شما بود؟ 

نه، آخرین تماس ما اول تیرماه بود. من که هیچ وقت تنهایی دکتر نمی‌رفتم، ۳۱ خرداد به‌خاطر دل آقا میثم رفتم و آزمایش تست بارداری دادم. جواب مثبت بود. آن روز لحظه به لحظه نگاهم به ساعت بود تا آقا میثم زنگ بزند و این خبر را به او بدهم. در چهار فرزند قبلی، جواب تست بارداری را میثم می‌گرفت و برای گفتن جواب به من، کلی سر‌به‌سرم می‌گذاشت و من هم می‌خواستم تلافی کنم. بالاخره نزدیک ظهر زنگ زد، رفتم جایی که سروصدای بچه‌ها کمتر باشد. 

با کلی سر‌به‌سر گذاشتن، خبر بارداری را به میثم دادم. او فقط چند بار پشت سرهم گفت: «خدایا شکرت» و این آخرین حرف زدن من با میثم بود و دیگر صدایش را نشنیدم. 

میثم خیلی بچه دوست داشت. هر بچه‌ای که به دنیا می‌آمد، میثم علاقه‌اش بیشتر می‌شد. ضمن اینکه با بچه‌ها بازی می‌کرد و با تمام خستگی‌های کاری شب‌ها برایشان قصه می‌گفت. روز‌های آخر او خیلی تأکید می‌کرد که مراقب خودم و بچه‌ها و به‌خصوص فرزندی که قرار بود به جمع ما اضافه شود، باشم. اما انگار خدا نخواست آخرین یادگاری از میثم را ببینم. به‌خاطر شوک شهادت آقا میثم، آن بچه متولد نشد. 

آقا میثم از شهادت حرف می‌زد؟ 

حرف شهادت در خانه ما یک حرف عادی است. البته قول و قرار من و میثم، شهادت با هم بود. آن موقع که آقا میثم شهید شد، شهادت خانوادگی رسم نبود. در جنگ رمضان بیشتر شاهد شهادت خانوادگی بودیم. الان گلایه می‌کنم که تنهایی رفتی! همیشه می‌گفت: «دعا کن شهید شوم.» بعضی‌ها به‌خاطر سختی زندگی مرگ را دوست دارند، اما پسران من مفهوم شهادت را درک کرده‌اند و می‌گویند: «مامان دعا کن شهید بشویم.»

شهید فتح‌قریب وصیت‌نامه داشت؟ 

آقا میثم قبل از هر مأموریتی که می‌رفت، وصیت‌نامه می‌نوشت و مهر و موم کرده می‌گذاشت در خانه. در آخرین مأموریتی که رفت یک وصیت‌نامه نوشت و گذاشت زیر قرآن بدون اینکه من بدانم کجاست. بعد از شهادتش، برادرم آمد و گفت: «آقا میثم وصیت‌نامه دارد؟» گفتم: «چندین وصیت‌نامه دارد.» وصیت‌نامه‌های قدیمی‌اش را آوردم، اما آخرین وصیت‌نامه را پیدا نکردم. روز بعد می‌خواستم قرآن بخوانم که قرآن را برداشتم، دیدم وصیت‌نامه زیر قرآن است. زمانی که دیدم آخرین وصیت‌نامه را زیر قرآن گذاشته، فهمیدم که آقا میثم می‌دانست این رفتن با همه رفتن‌ها فرق دارد. 

در وصیت‌نامه‌شان به چه مسائلی تأکید داشت؟ 

در وصیت‌نامه‌ها بیشتر مخاطبش من بودم؛ برای دوستان و مردم تأکید می‌کرد دست از ولایت برندارید. من بخشی از وصیت‌نامه آقا میثم را برای دفتر رهبر شهید انقلاب فرستادم. با مضمون که «اگر خانواده من به دیدار آقایم رفتند، به آقایم سیدعلی بگویند که میثم چقدر خنده شما را دوست داشت؛ امیدوارم بتوانم کاری کرده باشم که لبخند را روی لب‌های شما آورده باشم.» از دفتر رهبری تماس گرفتند و گفتند: «حضرت آقا از خواندن این وصیت‌نامه لبخند زدند.» بعد هم قرار شد به دیدار رهبر شهید انقلاب برویم که آقا شهید شدند. 

وقتی پیکر شهید فتح‌قریب تشییع می‌شد، دیدیم که آقا محمدحسین در تشییع پدر مداحی می‌کرد. این چه سبک تربیتی است که بچه‌ها را به اینجا می‌رساند؟ 

من و آقا میثم هیچ وقت برای عقاید بچه‌ها اصرار نکردیم. الان مرضیه یک سالی است به سن تکلیف رسیده و من به او درباره حجاب و نماز حرفی نمی‌زنم. سبک زندگی ما، خانه و مسجدی بود. ما تا وقتی که کار داشتیم در خانه بودیم و بعد وقت بچه‌ها در مسجد گذشته است. البته کنار آن ما به پارک، سینما، کوه، دید و بازدید و تفریحات دیگر می‌رفتیم، اما وقتی در خانه کاری نداشتیم، می‌رفتیم مسجد. طوری که انگار مسجد خانه ما بود. بچه‌ها می‌دیدند من و میثم به مسجد می‌رفتیم و خودشان همراه ما می‌آمدند. الان که آقا میثم شهید شده، رفت و آمد برای من سخت‌تر شده، برنامه مسجد بچه‌ها سرجایش است، چون از نوزادی با فضای مسجد آشنا شدند. من به بچه‌ها نمی‌گویم برویم مسجد؛ آنها به من می‌گویند برویم مسجد!

این روز‌ها چطور می‌گذرد؟ 

این روز‌ها من و بچه‌ها با خاطرات آقا میثم زندگی می‌کنیم. از بازی‌هایش و قصه‌هایی که آقا میثم شب‌ها با خواب‌آلودگی به بچه‌ها می‌گفت. از غذا‌هایی که دوست داشت، حرف می‌زنیم. من در کار‌های فرهنگی مسجد به بچه‌ها می‌گفتم، شهدا زنده‌اند. بعد از شهادت آقا میثم فهمیدم که آن حرف‌ها شعار بود و الان به یقین رسیدم که شهدا زنده‌اند. من زنده بودن میثم را لمس کردم. من این مفهوم را در ذهن فرزندم فرو نکردم که بابا زنده است. آنها لمس می‌کنند. درک این واقعیت برای همه وجود ندارد. من یک سال قبل از شهادت آقامیثم، پدرم را از دست دادم. پدرم روضه‌خوان امام حسین (ع) بود و همه عمرش پای منبر بود، اما تفاوت شهادت با مرگ را کاملاً احساس می‌کنم. 

به عنوان مثال یک روز نماز صبح مهدیه بیدار شد و گفت: «امروز آش رشته می‌خواهم.» من هم گفتم: «درست کردن آش برنامه‌ریزی می‌خواهد، الان که نمی‌شود.»، اما او اصرار کرد که من آش می‌خواهم. از صبح زود شروع کردم به آماده کردن آش. می‌خواستم به بچه‌های بسیج هم آش بدهم و کارم زیاد شد. ظهر پسرم به خانه آمد و گفت: «مامان گرسنه‌ام.» گفتم: «مشغول آش بودم و هنوز ناهار نگذاشتم. نماز که بخوانم، نیمرو درست می‌کنم و غروب آش می‌دهم.» من سر نماز عصر بودم که زنگ خانه‌مان را زدند. شش ظرف غذا برایمان آورده بودند. محمدحسین رفت و غذا‌ها را گرفت و گفت: «مامان! بابا برای ما غذا فرستاد.» این مسئله آنقدر برای بچه‌های من پیش آمده که به این باور رسیدند پدرشان زنده است. من همانجا سجده شکر کردم؛ نه برای غذا؛ برای اینکه فرزندم به یقین رسیده که بابا زنده است، چون آقا میثم خیلی وقت‌ها که من کار داشتم، زودتر به خانه می‌آمد و آشپزی می‌کرد، آن روز هم این‌طوری به کمکم آمد. 

برای دخترم مرضیه بار‌ها پیش آمده چیزی خواسته که وظیفه بابا بوده که برایش تهیه کند و آن چیز را به دست آورده است. آقا میثم هنوز هوای بچه‌هایش را دارد. البته من با خانواده شهدای اخیر در ارتباطم؛ همه شهدا حواس‌شان به همه هست. حتی از مردمی که از شهدا خواسته‌ای دارند، دستگیری می‌کنند. 

فیلمی از مهدیه‌خانم در فضای مجازی دیده شد که با پدر تماس می‌گرفت و وقتی می‌دید جواب نمی‌دهد می‌زد زیر گریه. الان حال مهدیه خانم چطور است؟ 

مهدیه وابستگی عجیبی به پدرش داشت و بعد از شهادت پدر، بی‌تابی‌هایش ادامه داشت. کسی هم نمی‌توانست او را آرام کند. تا اینکه دست به دامان شهید شدم و به همسرم گفتم: «آرام کردن سه فرزندمان با من! مرهم داغ دلشان هستم؛ فقط تو مهدیه را آرام کن، من از پسش برنمی‌آیم!» 

تا چند روز غروب‌ها دست مهدیه‌خانم را می‌گرفتم و به گلزار شهدا می‌بردم. دختر سه ساله‌مان سر مزار پدر خوابش می‌برد. یکی از همان روز‌ها مهدیه به من گفت: «مامان! در گلزار بابا می‌آید پیشم.»، اما من خیلی به حرف دخترم توجه نکردم تا اینکه مهدیه چند بار این موضوع را به من گفت. او یک روز دستم را گرفت و به اتاق برد. انگار می‌خواست حرفی مهم به من بزند. 

گفت: «مامان! وقتی تو من را به گلزار بردی، من هم روی سنگ بابا خوابم برد؛ بابا را دیدم که دوستش هم پیشش بود؛ دوستش می‌گفت: من امام حسینم؛ بابات پیش من هست.» 

او کمی آرام شد. اما با اینکه یک سال از شهادت آقا میثم گذشته، مهدیه باز هم منتظر است بابا برگردد، چون همسرم همیشه مأموریت بود و برمی‌گشت، او این احساس را دارد که باز هم بابا برمی‌گردد. چند روز پیش در حسینیه بودیم، بچه‌های هم‌سن و سال مهدیه دست پدرشان را گرفته بودند. مهدیه آمد پیش من و باز بهانه پدرش را گرفت. به او گفتم: «برو پیش دایی» گفت: «نه من بابام رو می‌خوام»، من در حسینیه جگرم سوخت. نمی‌توانستم دردم را به کسی بگویم و دل‌ها را بسوزانم. این درد‌ها را فقط یک همسر شهید می‌فهمد. خیلی سخت است و فقط نگاه‌مان به این است که ما کمی مثل حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) سختی می‌کشیم.



۳ ساعت قبل / سایت جوان آنلاین

جانم سوخت ولی در مصیبتش صبر کردم

جوان آنلاین: فاطمه پورخلفی و همسرش «پاسدار شهید مهدی سهرابی» به عنوان دو جوان دهه هشتادی، تنها هشت ماه از ازدواج‌شان می‌گذشت که آقا مهدی به شهادت رسید. این دو یک زندگی ساده، اما پر از عشق و محبت را تجربه می‌کردند تا اینکه جنگ تحمیلی ۱۲ روزه در خردادماه ۱۴۰۴ آغاز شد و با شهادت مهدی، سرنوشت دیگری برای این خانواده رقم خورد. شهید سهرابی یکی از نیرو‌های جوان هوافضای سپاه بود که برای جنگ با شقی‌ترین دشمنان اسلام و بشریت یعنی صهیونیست‌ها، رخت رزم پوشید و هنگام مقابله با دشمن به شهادت رسید. در حالی که نزدیک به یک سال و دو ماه از شهادت آقا مهدی می‌گذرد، همسرش فاطمه پورخلفی راوی مجاهدت‌ها و خاطرات مردی می‌شود که در زندگی مشترک‌شان، دنیایی حرف و خاطره از خود برجای گذاشته است. 

چطور با شهید سهرابی آشنا شدید؟ ایشان موقع شهادت چند سال داشتند؟ 

ما در یک محله زندگی می‌کردیم و خانواده‌ها با یکدیگر آشنایی داشتند. البته خودم شهید را قبل از ازدواج ندیده بودم. پدرم شهید را می‌شناخت و پدر آقا مهدی بحث خواستگاری را مطرح کردند. آن موقع من کلاس دوازدهم بودم. سال ۱۴۰۰ بود. شهید که متولد ۴اسفند سال ۷۹ است (می‌توانیم بگوییم متولد ۸۰ است) فقط ۲۰ سال داشت. بعد از خواستگاری و مراسم اولیه، نهایتاً ۲۷ اسفند سال ۱۴۰۰ عقد کردیم. دو سال و هفت ماه عقد بودیم و هشت ماه قبل از شهادت آقا مهدی ازدواج کردیم. بعد از قریب به سه سال و سه ماه و چند روز زندگی مشترک، ۲۷ خرداد سال ۱۴۰۴ آقا مهدی که فقط ۲۴ سال داشت، مجروح شد و بعد از چهار روز و نیم که در کما بود، به شهادت رسید. 

پس زمان خواستگاری، ایشان پاسدار نبودند؟ 

نه، آن موقع دانشجوی رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه آزاد بود. البته ایشان برای استخدام سپاه اقدام کرده و مراحلی از گزینش را هم گذرانده بود. بعد از استخدام در سپاه، آقا مهدی از دانشگاه انصراف داد و به دانشکده افسری در تهران رفت. یعنی ازدواج‌مان با استخدام آقا مهدی تقریباً در یک زمان صورت گرفت. 

اولین نکته‌ای که از اخلاق ایشان درک کردید چه بود؟ 

حسن‌خلق مهدی و ادب و احترامی که برای افراد قائل می‌شد، طوری بود که اگر کسی حتی یک بار مهدی را می‌دید، متوجه ادب در کردار و گفتارش می‌شد. بسیار مسئولیت‌پذیر بود و هر کاری را به بهترین نحو ممکن به آخر می‌رساند. اهل کمک کردن بود. فرقی نمی‌کرد به غریبه‌ها در قالب اردو‌های جهادی بسیج باشد یا به دوست و آشنا و غریبه یا در کار‌های خانه به من که همسرش بودم. نماز اول وقت برایش در اولویت قرار داشت و دائم‌الوضو بود. خیلی خوش‌اخلاق و مهربان بود و در نهایتِ ادب، فردی شوخ‌طبع بود. 

ما در این سه سال و چند ماه لحظات نابی را با هم تجربه کردیم. با هم نماز جماعت می‌خواندیم، با هم پیتزا یا کیک می‌پختیم، گاهی با هم ظرف می‌شستیم و بهترین رفیق و همراه برای همدیگر بودیم. یکی از بهترین اوقات دونفره ما نیز وقت‌هایی بود که به گلستان شهدا می‌رفتیم و بین مزار شهدا راه می‌رفتیم و از شهدا صحبت می‌کردیم. 

در همان گلزار شهدا که می‌رفتید، ایشان به شهید خاصی توجه داشتند؟ 

دو شهید بزرگوار بودند که مهدی بیشتر از بقیه شهدا به آنها توجه داشت: شهید سید جعفر موسوی که از شهدای دفاع مقدس و دایی پدر آقا مهدی هستند و الان پیکر شهید مهدی در کنار همین شهید گرانقدر دفن شده است. من یک نکته‌ای را هم می‌خواهم اینجا برای اولین بار بگویم؛ قبلاً جایی نگفته‌ام. زمانی که آقا مهدی به دنبال کار‌های استخدام در سپاه بودند، به سردار شهید غلامرضا یزدانی خیلی متوسل شدند و موانع و مشکلاتی که در کار گزینش پیش آمده بود، کاملاً حل شده بود. به همین خاطر مهدی علاقه خاصی هم به این شهید گرانقدر داشت. در اصل، شهید یزدانی که از شهدای عرفه هستند و کنار شهید احمد کاظمی به شهادت رسیدند، جواب توسل‌های آقا مهدی را داد و واسطه استخدام مهدی در سپاه شد. 

خود آقا مهدی از احتمال شهادتش حرف می‌زد؟ 

قبلاً عرض کردم که ایشان خیلی شوخ‌طبع بود و هر وقت که می‌خواست از شهادتش بگوید، طوری در لفافه و شوخی می‌گفت که من خیلی جدی نمی‌گرفتم. بعضی وقت‌ها هم که با جدیت از شهادت حرف می‌زد، آخرش را با شوخی تمام می‌کردیم. راستش از اخلاق و منش ایشان که به قول شهید سلیمانی «شهیدانه» زندگی می‌کرد، می‌توانستم حدس بزنم که ایشان به شهادت می‌رسد. اما اصلاً فکرش را نمی‌کردم که به این زودی‌ها چنین اتفاقی بیفتد. وقتی مهدی با ذوق از شهادت در جوانی می‌گفت، من با شوخی می‌گفتم: «نه! الان خیلی زود است. تو باید مثل سردار حاجی‌زاده و شهید طهرانی‌مقدم شوی و بعد شهید شوی. اصلاً وقتی ۶۳سالت شد، شهید شو.» در جوابم می‌خندید و با همان لحن آرام می‌گفت: «در جوانی شهید شدن یک لذت دیگری دارد.» من هم حرفش را به حساب مزاح می‌گرفتم و ازش می‌گذشتم. 

یک خاطره هم یادم افتاد که تعریف کنم. یک بار که به گلزار شهدا رفته بودیم، به مزار یک زن و شوهری رسیدیم که از جمله شهدای هواپیمای اوکراینی بودند. این صحبت بین‌مان رخ داد که اگر ما هم مثل این دو نفر با هم شهید بشویم خوب است. اما آقا مهدی گفت: «من باید شهید بشوم و شما بمانی و از من روایت کنی.» آن موقع خیلی به حرفش توجه نکردم. ولی الان کاملاً متوجه شدم که آن روز چه منظوری داشت. 

در صحبت‌های‌تان به فعالیت‌های قرآنی خودتان اشاره کردید. در این زمینه چه فعالیت‌هایی داشتید؟ 

تقریباً از زمان بچگی این توفیق را داشتم که بخشی از زندگی‌ام به آموزش قرآن گره خورده بود. از ترتیل و قرائت و حفظ و بعد که بزرگ‌تر شدم، در کنار ترتیل و حفظ، به مفاهیم قرآن هم پرداختم. الان هم بخشی از قرآن را حفظ هستم و افتخار خادمی و مربی‌گری حفظ قرآن را دارم. 

به عنوان یک دختر مذهبی، زندگی با شهید سهرابی باعث ارتقای معنوی شما شد؟ 

امام شهید یک جمله‌ای دارند به این مضمون که آن زندگی مبارک است که زن و شوهر بتوانند همدیگر را از لحاظ معنوی ارتقا بدهند. من از شهید بردباری و گذشت را یاد گرفتم و چند نکته اخلاقی که ایشان در آن زمینه‌ها خیلی جلوتر از من بود. در زمینه رعایت مسائل دینی هم شهید سهرابی چند شاخصه در رفتارهایش داشت. مثلاً همیشه دائم‌الوضو بود. می‌گفت: «وقتی می‌خواهیم دست و روی‌مان را بشوریم، چه فرقی می‌کند وضو بگیریم که فضیلت هم دارد.» همچنین ایشان در هر شرایطی حتی وقتی عجله داشت، حتماً بعد از هر نماز تسبیحات حضرت زهرا (س) را می‌خواند. شاید به همین دلیل هم بود که مثل حضرت زهرا سلام‌الله‌علی‌ها به شهادت رسید. 

به شهادت آقا مهدی برسیم. آخرین دیدارتان چه زمانی بود؟ 

۲۳ خردادماه که بامدادش جنگ شروع شد، یک روز قبل از عید غدیر بود و ما آن شب (شامگاه ۲۲ خرداد) به مراسم جشنی به مناسبت عید غدیر رفته بودیم. خیلی هم خوش گذشت و واقعاً شب خاطره‌انگیزی بود. یک جور‌هایی انگار خدا می‌خواست آخرین لحظات درکنار هم بودن‌مان یک شب خاطره‌انگیز باشد. بعد از اینکه به خانه برگشتیم و شام خوردیم، یادم است گویا یمن یکی از کشتی‌های اسرائیلی را زده بود. من با دیدن این خبر زیر لب و با لحن خاصی شعر «ای لشکر حیدر کرار» را می‌خواندم. مهدی پرسید: «چه شده؟» گفتم: «یمن، کشتی صهیونیست‌ها را زده و خیلی خوشحالم که بالاخره در دنیا یک نفر جلوی اسرائیل ایستاده است.» 

تقریباً ساعت یک بامداد بود که با مهدی تماس گرفته شد. با اینکه خواب‌آلود بود، با عجله آماده شد. پرسیدم: «خبری شده؟!» گفت: «نه. این آماده‌باش هم مثل آماده‌باش‌های دیگر است. می‌روم و احتمالاً دو ساعت دیگر یا نهایتاً تا صبح برمی‌گردیم.» خلاصه آقا مهدی رفت و صبح تماس گرفت و کمی صحبت کرد و در آخر از من خواست که به خانه مادرم بروم. من گفتم: «چی شده؟» گفت: «چیزی نیست، نگران نباش. فقط اینکه من فعلاً نمی‌توانم به خانه بیایم. باز هم تماس می‌گیرم.» بعد یک‌شنبه مجدداً تماس گرفت و آخرین باری که با آقا مهدی صحبت کردم، دوشنبه شب بود. بعدازظهر ۲۷ خرداد من خیلی حالم بد بود. استرس و دل‌آشوبه داشتم. شب، پدر ایشان تماس گرفت و گفت که مهدی مجروح شده است. (عصر مهدی مجروح شده بود) اول فکر کردم احتمالاً پایش مجروح شده. اما نمی‌دانستم که اوضاع وخیم‌تر از تصورات من است. 

گویا شهید سهرابی بعد از مجروحیت چند روزی بستری بودند؟ 

بله. ایشان چهار روز و نیم بعد از مجروحیت به شهادت رسید و در این چند روز در کما بودند. آن شب وقتی پدر مهدی به دنبال من آمد، مرا به خانه خودشان برد. پرسیدم: «چرا بیمارستان نمی‌رویم؟» در جواب بهانه می‌آوردند و می‌گفتند: «الان امکان ملاقات نیست.» من خیلی بی‌قرار بودم و یک لحظه آرام نمی‌شدم. نهایتاً از زن عموی شهید پرسیدم و گفتم: «راستش را به من بگویید.» ایشان گفت که آقا مهدی سوخته است و سوختگی‌اش زیاد است. صبح زود به بیمارستان رفتیم. اول اجازه ملاقات نمی‌دادند و بعد از چند ساعت بالاخره اجازه دادند به صورت محدود و همراه با پروتکل‌های خاص به ملاقات همسرم برویم. وقتی مهدی را دیدم، حالم خیلی بد شد. من تحمل دیدن کوچک‌ترین زخمی روی دست مهدی را نداشتم ولی آن موقع، با بدنی روبه‌رو شدم که از سر تا پا باندپیچی بود و صورتش هم ورم داشت. از همان لحظه بی‌قراری من دوچندان شد. هر بار که به بیمارستان می‌رفتیم، انگار روضه جدیدی در ذهن‌مان مرور می‌شد؛ روز اول به ما گفتند مهدی ۹۵ درصد سوخته است. ۹۵ درصد سوختگی کسی که جانت به جانش بسته است، چیز کمی نیست! روز بعد گفتند از پیشانی تا پشت شکستگی دارد. نهایتاً گفتند که پشت سرش کاملاً باز شده و قفسه سینه‌اش هم شکسته و بدنش پر از ترکش است. همان روز اول وقتی به خانه رفتم، بلافاصله پدر و مادرم به بیمارستان رفتند. بعد از آمدنشان حس می‌کردم حال آنها حتی از حال من هم بدتر است. به جرئت می‌توانم بگویم که پدر و مادرم دامادشان را مثل فرزند خودشان دوست داشتند و برای او بی‌تابی می‌کردند. از سؤال‌هایی که از من درباره جراحات مهدی می‌پرسیدند، فهمیدم که شاید آنها چیز‌هایی می‌دانند که من از آن بی‌اطلاعم. بعد از یک روز فهمیدم که فرق سر مهدی شکافته شده. مادرم از دکتر پرسیده بود که چرا بالشت زیر سر مهدی خیس است؟ دکتر به مادرم گفته بود: «یک واقعیتی هست که باید در جریان باشید. ضربه شدیدی به سر ایشان وارد شده و فرق سرش شکافته شده...» 

در روز‌های بعد هم باز به ملاقات شهید رفتیم. ولی هر بار که به بخشی که مهدی آنجا بود می‌رفتم، به قدری گریه می‌کردم که ناچار می‌شدند من را از بخش بیرون کنند. تا یک روز قبل از شهادتش که انگار خدا به واسطه انسی که با قرآن داشتم، یک صبر عجیبی به من عطا کرد. 

این صبری که گفتید، چطور به قلب شما آرامش داد؟ 

قبلش عرض کنم که من در آن چهار روز یا برای ملاقات مهدی به بیمارستان می‌رفتم یا به خاطر اینکه اصلاً خواب و خوراک نداشتم و حالم خیلی بد بود، مرا به درمانگاه می‌رساندند و سرم می‌زدند. روز آخر در حیاط بیمارستان نشسته بودم و قرآنی که با آن کلام‌الله را حفظ می‌کردم در دست داشتم. کمی قرآن خواندم. بعد به خدا گفتم: «داغ مهدی هرچه باشد، در برابر مصائب حضرت زینب سلام‌الله‌علی‌ها در کربلا چیزی نیست. حضرت زینب (س) داغ امام و چندین نفر از خانواده‌شان را دیدند. ولی خدایا من مثل خانم حضرت زینب (س) صبور نیستم. اگر به این طاقت و صبر کم من باشد که نمی‌توانم تحمل کنم. پس خدایا از خودت کمک می‌خواهم. اگر قرار است او جانباز شود و من پرستاری‌اش را بکنم، خودت توان و طاقتش را به من عطا کن و اگر هم قرار است مهدی شهید شود، صبرش را بده.» این حرف‌ها و راز و نیاز‌ها با خدا انگار یک آرامش عجیبی به من داد. با دلی آرام و قدمی استوار جمله «السلام علی قلب زینب الصبور» را زمزمه می‌کردم و از حیاط به اتاق محل بستری مهدی می‌رفتم. 

این بار بالای سر مهدی ایستادم، با او صحبت کردم و قرار و مدار‌هایی با او بستم. کمی قرآن خواندم و بعد هم از زیر قرآن ردش کردم و مهدی را، دلم را و مسیر کل زندگی‌ام را به خدا سپردم و راضی شدم به همان چیزی که خدا به آن راضی بود. 

همان جا از خدا خواستم برای ادامه این راه، حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) را به کمکم بفرستد. بالاخره سخت بود در این سن و سال، در اوج خوشبختی و جوانی بخواهم چنین غم سنگینی را به دوش بکشم. 

بامداد یکم تیر، دوباره حالم دگرگون شد. حس می‌کردم که این حال بد برای این است که پشت و پناه زندگی‌ام، مهدی، یا به شهادت رسیده یا اینکه قرار است به زودی شهید شود. قرآنم را برداشتم و در آغوش گرفتم. گفتم: «خدایا تو بگو امشب چه اتفاقی افتاده یا قرار است چه بشود؟» 

قرآن را باز کردم. صفحه ۸۹ آمد و اولین آیه‌ای که چشمم به آن خورد، آیه ۶۹ سوره نساء بود: وَمَن یطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِم مِّنَ النَّبِیینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا. آنجا بود که فهمیدم از این به بعد، شکل بودن همسرم تغییر کرده و بهترین رفیق و یار و یاورم که مورد فضل ویژه خدا قرار گرفته، بهترین رفیق دنیا و آخرتم شده است. همان شب حدود ساعت ۳ (قبل از اذان صبح) روح بلند مهدی پر کشید. 

پس صبر را در این مصیبت انتخاب کردید؟ 

بله، البته من آدمی نبودم که بتوانم در نبود مهدی صبوری کنم. ولی خدا لطف کرد و چنان صبری در وجودم قرار داد که بعد از شنیدن خبر شهادت همسرم، کمک حضرت زهرا و حضرت زینب (سلام‌الله‌علیهما) را حس می‌کردم و از اول تا آخر مسیر تشییع را پشت تابوت شهیدم رفتم. 

این را هم بگویم که مهدی خیلی محب امام حسن مجتبی علیه‌السلام بودند و همیشه دوست داشتند خادم‌الحسن باشند. هر موقع مراسمی برای امام حسن (ع) گرفته می‌شد، مهدی با اشتیاق فراوانی در آن محفل خدمت می‌کرد و هر جایی که می‌توانست را مزین به نام ایشان می‌کرد؛ پروفایل‌های فضای مجازی، لباس پاسداری و... همیشه می‌گفت: «دوست دارم کاری کنم و کمی از غربت آقا امام حسن (ع) کم شود.» 

به نظر من عشق مهدی به امام حسن (ع) آنجا خیلی خودش را نشان داد که مثل پدر و مادر امام حسن (ع) به شهادت رسید. یعنی مثل حضرت زهرا سلام‌الله‌علی‌ها پیکرش سوخت و مثل امیرالمؤمنین امام علی علیه‌السلام فرق سرش شکافته شد و در سحرگاه به شهادت رسید. 

در همه مراسم مهدی، روضه امام حسن (ع) خوانده شد و مهدی را شهید امام‌حسنی خطاب می‌کنند. چه افتخاری بالاتر از اینها برای یک خادم اهل‌بیت وجود دارد؟ 

به عنوان کلام آخر باید بگویم که شهدا، افرادی هستند که مثل ما بودند و به واسطه انجام کار‌های کوچکی که در کنار هم باعث شد شهیدانه زندگی کنند، خدا به آنها عنایت ویژه‌ای کرده و آنها را با عنوان شهید از دنیا برده است. 

شهدا از جمله شهید مهدی سهرابی که قبل از شهادتش هم فردی بسیار مهربان و دلسوز و اهل کمک کردن بود، قطعاً حالا که محدودیت زمانی و مکانی ندارند، دستشان برای کمک بازتر است. اگر دلمان را به آنها گره بزنیم و آنها را واسطه خیر از جانب خدا کنیم، دستگیر ما هستند. چرا که خدا زنده بودن شهدا را تضمین کرده است.


۷ ساعت قبل / سایت صفحه سیاست

وحیدی: قدرت‌افزایی دفاعی تنها راه خنثی‌سازی توطئه‌های دشمن است

صفحه سیاست-

سرلشکر پاسدار احمد وحیدی در پیامی به مناسبت ۳۱ مرداد، روز صنعت دفاعی کشور، این روز را به سید مجید ابن‌الرضا، سرپرست وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح، تبریک گفت و از تلاش متخصصان و کارکنان صنعت دفاعی کشور قدردانی کرد.

وی با اشاره به تحولات منطقه و جنگ‌های اخیر علیه ایران اظهار کرد: دشمنان هیچ‌گاه از کینه‌توزی و توطئه علیه ملت ایران دست برنمی‌دارند و صحنه نبرد هر روز با شکل‌های جدیدی از تهاجم ترکیبی و نظامی روبه‌رو است. تأکید بر تداوم تقویت توان دفاعی

فرمانده کل سپاه ادامه داد: در چنین شرایطی، ضرورت تداوم پرشتاب راهبرد قدرت‌افزایی دفاعی و تهاجمی به عنوان راهکاری هوشمندانه برای عبور از شرایط دشوار و خنثی‌سازی دسیسه‌های دشمن بیش از گذشته نمایان شده است.

وحیدی همچنین صنعت دفاعی کشور را یکی از ارکان ایجاد قدرت بازدارندگی دانست و تأکید کرد که توسعه محصولات دفاعی و نظامی با محوریت وزارت دفاع و تلاش نیروهای مسلح باید با هوشمندی، سرعت و درایت ادامه یابد.

وی در پایان با گرامیداشت یاد شهدای صنعت دفاعی کشور، از تلاش‌های کارکنان و متخصصان وزارت دفاع قدردانی و برای آنان آرزوی توفیق کرد.




 تحول جدید در ارتش آمریکا | پشت پرده اتفاق ناگهانی
۱ ساعت قبل / خبرگزاری همشهری‌آنلاین

تحول جدید در ارتش آمریکا | پشت پرده اتفاق ناگهانی

معاون وزیر جنگ آمریکا پس از ماهها تنش با «پیت هگسث» وزیر جنگ این کشور، از سمت خود کناره‌گیری می‌کند.

 وجدان بیدار و تبعیدی خاورمیانه
۲ ساعت قبل / روزنامه شرق

وجدان بیدار و تبعیدی خاورمیانه

‌زخم نفت، مدرنیزاسیون تحمیلی، رانده‌شدن مردم از جغرافیای زیست‌شان‌ و تبدیل حافظه جمعی به میدان مقاومت. جلد اول «شهرهای نمک»، یعنی «سرگردانی»، در نسخه فارسی با ترجمه امل نبهانی منتشر شده و آن را می‌توان رمانی درباره پیدایش نفت در شبه‌جزیره عربستان و دگرگونی روستاها و بادیه‌ها معرفی کرد.

 ادعای ترامپ: ایرانی‌ها هنوز برای یک توافق درست و مناسب آماده نیستند؛ من فقط توافق‌های خوب انجام می‌دهم/ وال استریت ژورنال: وزیر ارتش آمریکا که متحد ونس است، تا پایان سال کناره‌گیری می‌کند
۶ ساعت قبل / سایت انتخاب

ادعای ترامپ: ایرانی‌ها هنوز برای یک توافق درست و مناسب آماده نیستند؛ من فقط توافق‌های خوب انجام می‌دهم/ وال استریت ژورنال: وزیر ارتش آمریکا که متحد ونس است، تا پایان سال کناره‌گیری می‌کند

جنگ سوم و تجاوز نظامی اخیر آمریکا به ایران وارد روز چهل و دوم شد. در حالی که از روز آتش بس نقض شده میان دو کشور ۱۳۷ روز می‌گذرد، سازمان عملیات تجارت دریایی ب...

 تصاویر محاکمه و صدور حکم اعدام پسرعموی بشار اسد
۵ ساعت قبل / سایت تابناک

تصاویر محاکمه و صدور حکم اعدام پسرعموی بشار اسد

دادگاه جنایی دولت شورشیان سوریه «وسیم الاسد»، پسرعموی بشار اسد را با اتهامات ادعایی به اعدام محکوم کرد. تصاویر انتقال پسرعموی اسد را می‌بینید و می‌شنوید.

 عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس: دشمن از هیچ‌چیز به‌اندازه «ثبات داخلی ایران» هراس ندارد
۵ ساعت قبل / خبرگزاری ایرنا

عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس: دشمن از هیچ‌چیز به‌اندازه «ثبات داخلی ایران» هراس ندارد

سمنان - ایرنا - عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی با تاکید بر ضرورت حفظ وحدت ملی و انسجام اجتماعی گفت: دشمن با فشار اقتصادی، ایجاد شکاف اجتماعی و طراحی عملیات امنیتی، انسجام داخلی ایران را هدف قرار دهد و در چنین شرایطی باید از هر اقدامی که به تجزیه اجتماعی منجر شود، پرهیز کرد.

 کیهان پشت علی مطهری درآمد؛ وظیفه حکومت اسلامی فقط تامین آب و نان نیست
۴۷ دقیقه قبل / سایت رویداد‌ ۲۴

کیهان پشت علی مطهری درآمد؛ وظیفه حکومت اسلامی فقط تامین آب و نان نیست

روزنامه کیهان در واکنش به نامه آیت‌الله احمد عابدینی خطاب به علی مطهری درباره مسئله حجاب، با انتقاد شدید از طرح مسائل اقتصادی و اجتماعی در کنار موضوع حجاب، وی را «روحانی‌نما» خواند و تشبیه او درباره «دزدیدن کشمش» را به باد انتقاد گرفت.