شاید بیش از همه به خودمان بدهکاریم که دوباره انسان بودن را به یاد بیاوریم.
شاید نباید گذشته را فقط با حسرت نگاه کنیم؛ باید ارزشهای سادهای را که در آن زندگی داشتیم دوباره پیدا کنیم: سلام، احوالپرسی، احترام، سرزدن به بیمار، نشستن کنار هم، شریک شدن در شادی و غم و اینکه وقتی کسی گرفتار است، پیش از دیدن ضعفش، انسان بودنش را ببینیم.
آن روزها شاید فقیرتر بودیم، اما غنیتر زندگی میکردیم؛ غنی از محبت، صمیمیت، همدلی و تعلق.
امروز هنوز دیر نشده است. شاید برای بهترشدن دنیا لازم نباشد کار بزرگی انجام دهیم؛ یک تماس، یک لبخند، یک گذشت، یک دست یاری، یک «من کنارتم» میتواند آغاز باشد. جامعه با شعارهای بزرگ تغییر نمیکند؛ گاهی با همین رفتارهای کوچک انسانی، آرامآرام بهتر میشود.
درست مثل همان داستان صدفها؛ دو دوست کنار ساحل قدم میزدند و هزاران صدف روی شنها افتاده بود. یکی خم شد، صدفی را برداشت و به دریا انداخت. دوستش گفت: «اینهمه صدف، همه را که نمیتوانی به دریا بیندازی؛ چه فرقی میکند؟» دوستش صدف را نگاه کرد و گفت: «برای همه آنها شاید فرقی نکند؛ اما برای این یکی، فرق میکند.» …











