یکشنبه / ۱۱ مرداد / ۱۴۰۵ - 2 August, 2026
 سایت جوان آنلاین / ۲ ساعت قبل

جزئیات شکنجه‌هایم فراتر از آن است که در بیان بگنجد!

 جزئیات شکنجه‌هایم فراتر از آن است که در بیان بگنجد!
رهبر شهید: «پایم را به تخت بستند. یکی از شکنجه گران شلاقی برداشت و شروع کرد به زدن به پاهایم! آنقدر زد که خسته شد! فرد دیگری شلاق را گرفت. او هم زد و زد تا خ...


 جوان آنلاین: در بازنمایی پنجمین دستگیری و زندان رهبر شهید انقلاب اسلامی، به شکنجه‌هایی می‌رسیم که وی در این نوبت از حبس و در زندان سیاسی مشهد تجربه کرده است. سیاق گفته‌ها نمایانگر آن است که وی از بیان انواع یا جزئیات آزارهایش در زندان خودداری می‌نماید، اما به هر روی همین میزان از واگویه خاطرات نیز نشان از مهیب بودن زجر‌های آن دوره است. به علاوه این بخش از مرور یادمان‌ها، نمایانگر نوع رفتار با زندانیان سیاسی از آغاز دهه ۵۰، حتی در شهری، چون مشهد نیز می‌باشد. امید آنکه تاریخ پژوهان حیات سیاسی‌_مبارزاتی آن بزرگ را مفید و مقبول آید. 
 
 آغازین نشانه‌های شکنجه، در آغاز زندان چهارم
از آغاز دهه ۵۰ و روی آوردن بخش‌هایی از مخالفان رژیم پهلوی به مبارزات مسلحانه، ساواک پدیده شکنجه در زندان‌ها را به شدت توسعه داد و به روز کرد. اسناد حکایت از آن دارند که این پدیده، تحت‌نظر کارشناسان اسرائیلی مدیریت می‌شده است. شهید آیت‌الله العظمی سید علی‌خامنه‌ای از بدو دلالت به زندان نوساز سیاسیون در شهر مشهد، علائمی از این رویکرد را دریافت:
«هنگامی که در سلول باز بود، دیدم در راهروی زندان وضع غیر عادی است؛ رفت‌و‌آمدی بود که در ساعات گذشته سابقه نداشت. این رفت‌و‌آمد، پس از بسته‌شدن در نیز ادامه یافت. صدای در سلول‌ها که بازوبسته می‌شد به گوش می‌آمد. درهمین حال که من به این سروصدا‌ها گوش می‌دادم، ناگهان ناله و فریادی از دور برخاست که حاکی از آن بود که شخصی به سخت‌ترین شکل شکنجه می‌شود. دیری نگذشت که صدای مردی را شنیدم که او را به سوی سلولش می‌کشیدند و ناله‌های دردناکی می‌کرد. سعی کردم از میان درز‌های در نگاه کنم، چشمم به طلبه‌ای افتاد که او را می‌شناختم؛ در حالی که ریشش را تراشیده بودند، دژخیمان او را می‌کشیدند و می‌بردند! آنقدر شکنجه شده بود که نمی‌توانست روی پای خود راه برود!....» 

 با سیلی یکی از مأموران، به کنار تخت شکنجه افتادم!
پس از سپری شدن مدتی، اما حدسیات آیت‌الله خامنه‌ای مبنی بر وجود شکنجه‌های طاقت فرسا در این زندان نو تأسیس، به واقعیت مبدل شد؛ آنگاه به اتاقی فراخوانده شد که در آن، زندانی را با سیلی به‌سوی تخت شکنجه سوق می‌دادند و سپس پای او را بدان می‌بستند:
«مدتی بعد، یکی از مأموران در سلولم را باز کرد و گفت: شما فلانی هستی؟ گفتم بله. گفت: با من بیا. به همراه او تا انتهای انبار و سپس تا اتاقی که در یکی از گوشه‌های آن بود، رفتم و وارد اتاق شدم. در اتاق، شش- هفت نفر بودند. چون عینکم را گرفته بودند، آنها را نشناختم. احساس خطر کردم. بنا بر عادت یا غریزه، حمله کلامی را آغاز کردم. به گرفتن عینکم اعتراض کردم و گفتم: چرا عینکم را گرفتید؟ من بدون عینک نمی‌توانم ببینم. همینطور که من صدایم را به اعتراض بلند کرده بودم، یکی از آنها جلو آمد. وقتی نزدیک شد، او را شناختم. وی کسی بود که در زندان قبلی، مرا بازجویی کرده و گزارشم را به دادگاه داده بود. او پیش از پیروزی انقلاب، به دست مردم کشته شد. من در دادگاه او را بدون ذکر نام، محکوم کرده و مورد حمله قرار داده بودم. از جمله گفتم: نویسنده این گزارش، فردی نادان است! او به من نزدیک شد و با لحنی خشمگین و تمسخر آمیز گفت: گمان می‌کنی اینجا دادگاه است و به تو اجازه می‌دهند که به این شکل حرف بزنی؟ سپس با صدایی خشن به سخن گفتن پرداخت و درحالی که با تمسخر و استهزا صدای مرا تقلید می‌کرد، نخستین ضربه را به صورتم نواخت! من خودم را کنترل کردم، اما او دومین ضربه را هم وارد کرد و مرا به زمین انداخت. من روی تختی که در کنار اتاق بود، افتادم. خواستم برخیزم، اما یکی از آنها گفت: همانجا بمان، خوب جایی افتادی! فهمیدم که این تخت، تخت شکنجه است. پایم را به تخت بستند. شلاق‌هایی با ضخامت‌های مختلف به سقف آویخته بودند که ضخامت آنها یک انگشت یا دو انگشت یا بیشتر بود. یکی از آنها شلاقی برداشت و شروع کرد به زدن پاهایم! آنقدر زد که خسته شد! فرد دیگری شلاق را گرفت. او هم زد و زد تا خسته شد! نفر سوم شروع کرد به زدن و به همین ترتیب هر کدام از آنها فرصتی برای استراحت داشتند؛ به جز من که نگذاشتند حتی اندکی استراحت کنم. در آن حال که قابل توصیف نیست، من از خباثت برخی آنها به شگفتی می‌آمدم! وظیفه آنها بود که شلاق را بالا ببرند و به من بزنند - این امری طبیعی است - همچنین وظیفه داشتند مرا آنقدر بزنند تا در برابر آنها از پا درآیم. بنابراین طبیعی بود که پشت سر هم بزنند، اما یکی از آنها خباثت خاصی از خود نشان می‌داد: شلاق را به دست می‌گرفت، تسمه آن را با دست دیگر از پشت سرش خوب می‌کشید و بعد ضربه را می‌زد تا بیشتر دلش خنک شود! در حین شلاق زدن، یکی از آنها بالای سرم می‌آمد و از من می‌خواست تا از فلان کس یا از نهضت اسلامی بیزاری بجویم، من اظهار مخالفت می‌کردم و آنها به زدن ادامه می‌دادند تا اینکه از هوش رفتم....» 

 نخستین مواجهه با شکنجه و تجربیات آن
مبارزان انقلاب اسلامی از اواخر دهه ۴۰ و اوایل دهه ۵۰ با اطلاعاتی که از افراد دستگیر و زندانی شده به دست آورده بودند، می‌دانستند که در سیاهچال‌های ساواک، شکنجه به اشکال جدید و متفاوت با گذشته اعمال می‌شود. با این همه آنان تا خود با این پدیده مواجه نمی‌شدند، عمق و وسعت آن را درنمی یافتند. شهید خامنه‌ای به اذعان خویش، در زمره این افراد بوده است:
«در خلال این تجربه عملی تلخ، دریافتم ضربه‌زدن به کف پا از سخت‌ترین شکنجه‌هاست؛ چون پیش از آنکه شخص بیهوش شود، ضربات می‌تواند تا ساعت‌ها ادامه یابد. ضمناً تأثیر وحشتناکی روی اعصاب دارد. شنیده بودم که این شکنجه‌گران، دوره‌های شکنجه را زیر نظر کارشناسان اسرائیلی گذرانده‌اند و لذا در اعتراف گرفتن حرفه‌ای هستند و در کار خود مهارت دارند. جالب اینجاست که من پیش از آنکه با این نخستین تجربه شکنجه بدنی روبه‌رو شوم، در جلسات خصوصی با دوستان راجع به روش‌های شکنجه و راه‌های مقابله با آن و نیز راجع به اعتصاب غذا در زندان، صحبت می‌کردم. یک بار گفتم که اعتصاب غذای من خیلی طول نمی‌کشد، شکنجه شدنم هم طولانی نخواهد بود زیرا من اگر اعتصاب غذا کنم به علت ضعف معده‌ام سریعاً بیمار می‌شوم و از زندان به بیمارستان انتقال خواهم یافت؛ بنابراین اعتصاب زود به نتیجه می‌رسد! همچنان که شکنجه‌شدن من هم طولانی نمی‌شود، چون بدنم ضعیف است و زود به حالت اغما می‌افتم، بنابراین شکنجه قطع می‌شود! یکی از حاضران در آن جلسه با اشاره حرکت دست خود نشان داد یک لیوان آب به صورتم خواهند پاشید و من به هوش خواهم آمد. در این نخستین تجربه شکنجه بدنی، آنچه را که آن دوست گفت، عملاً به چشم دیدم! احساس کردم که در حال بیهوش شدنم و هم اکنون، از این جهان به جهان دیگری می‌روم! در همین لحظات به یک باره دیدم که یکی از شکنجه‌گرها، لیوان آبی در دست دارد و به صورتم می‌پاشد. به محض آنکه به هوش آمدم، بقیه آب را به پایم پاشید تا ضربه‌ها دردآورتر باشد....» 

 بازگشت به سلول پس از شکنجه، آرامش روحی و شکر به درگاه پروردگار!
برای کسی که در زندان به وحشیانه‌ترین شکل شکنجه شده، اما ایمان و آرمان خویش را از کف نداده است، بازگشت به سلول انفرادی، فرصتی برای خلوت با خدای خویش و استعانت از او برای آرامش و تقویت روح و جسم است. امری که لذت آن تا سال‌ها در ضمیر راوی شهید وجود داشت و از آن یاد می‌نمود:
«همچنان که هر چیز دیگری، چه شکنجه، چه گرفتاری، چه لذت پایانی دارد و تمام می‌شود، این نوبت از شکنجه هم به پایان رسید. پایم را باز کردند. برخاستم، تلوتلو می‌خوردم و قادر به راه رفتن نبودم. هر دو پایم ورم کرده بود و درد سراسر وجودم را فرا گرفته بود. یکی از آنها گفت: به سلولت برو، ولی تو را به اینجا بر‌می‌گردانیم تا آنکه اعتراف کنی! وقتی به سلول برگشتم و وارد آن شدم، احساس راحتی عجیبی کردم؛ احساس نوعی امنیت و اطمینان به من دست داد! پس از آن خشونت ددمنشانه و شکنجه نفرت انگیز که در اتاق شکنجه با آن مواجه شدم، اکنون چهار دیواری‌ای که مرا احاطه می‌کرد و دری که پس از ورودم بسته شد، در من نوعی آرامش روحی می‌آفرید. خدا را شکر کردم این سلولم را - که معمولاً جای احساس تنهایی و غربت است - مایه آرامش و اطمینان من ساخته است. روی زمین نشستم و از اینکه بدون شکنجه‌شدن پایم را دراز می‌کردم و بدون آنکه کلمات گزنده و زننده گوشم را بیازارد، سرم را به دیوار تکیه می‌دادم، احساس لذت می‌کردم....» 

 روش‌های اعتراف ستانی از زندانی
شیوه‌های اعتراف ستانی از سوی ساواک، در عداد سرفصل‌های شاخص تحقیق در باره زندان‌های سیاسی رژیم پهلوی و همچنین سازمان اطلاعات و امنیت آن قلمداد می‌شود. در یادمان‌های رهبر شهید از پنجمین محبس خویش، اشاراتی به ترتیب پی‌آمده دیده می‌شود:
«برای گرفتن اطلاعات از اشخاص، به انواع فشار متوسل می‌شدند؛ از جمله اینکه به زندانی برگه‌های سفیدی می‌دادند و از او می‌خواستند تا اعترافات خود را به صورت پرسش و پاسخ روی آن بنویسد. او را تحت‌فشار قرار می‌دادند که بنویسد و خدا نکند که زندانی بپرسد: چه بنویسم؟ در این صورت با کتک و فحش به جان او می‌افتادند و می‌گفتند: بنویس، بنویس و چه بسا زندانی دو یا سه صفحه می‌نوشت، اما بازجو آن را می‌گرفت با تحقیر به آن نظر می‌انداخت، آن را در برابر زندانی پاره می‌کرد و با تأکید و فشار از او می‌خواست که بیشتر بنویسد! نمی‌توانم همه جزئیات شکنجه را بیان کنم، چون فراتر از آن است که در بیان بگنجد! شرح آن ضرورتی هم ندارد زیرا دردآور و ناراحت کننده است. از این صحنه‌های دردناک می‌گذرم و به صحنه دیگری می‌پردازم که مایه تفریح است و خاطر شما را تسلی می‌دهد؛ گرچه برای کسانی که تمایل به عبرت آموزی داشته باشند، حاوی عبرت است....» 

 در زندان شکنجه‌گران مشهد، پس از پیروزی انقلاب اسلامی
از نکات درخور خوانش در یادبود‌های امام شهید از این دوره از حبس، مواجهه با شکنجه‌گر خویش پس از پیروزی انقلاب اسلامی است. این رویداد مقدمه‌ای دارد که مناسب است در این مقام بدان اشارت رود. ایشان باوجود عهده‌داری مسئولیت‌های متنوع و مهم پس از پیروزی انقلاب اسلامی، هر از گاه از زادگاه خویش سراغ می‌گرفت و از برخی نهاد‌های مهم آن نیز بازدید به عمل می‌آورد. ماجرا به روزی برمی‌گردد که وی به زندان کمیته انقلاب اسلامی این شهر سرکشی نمود و داستانی خواندنی رخ داد:
«پنج، شش ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، طی مأموریتی از تهران به شهر خودم مشهد آمدم. در آن هنگام عضو شورای انقلاب و نماینده شورای انقلاب در وزارت دفاع و نماینده امام در تعدادی از سازمان‌های کشور بودم... مقامات شهر از من خواستند تا از ساختمان کمیته مرکزی انقلاب بازدید کنم. کمیته‌های انقلاب در آن زمان، اداره بیشتر امور شهر‌های ایران را بر عهده داشتند. ساختمان حزب رستاخیز در مشهد، برای این منظور انتخاب شده بود. این ساختمان، یک ساختمان بزرگ و مجلل چند طبقه بود که حزب شاه، آن را به عنوان مقر خود بنا و ساختمان را هم تکمیل کرد، اما خدا آن حزب را به بدترین وجهی متلاشی نمود و ساختمانش نیز به دست انقلابیون افتاد، آنها هم ساختمان را مقر مرکزی کمیته انقلاب مشهد قرار دادند. به من گفتند درحال حاضر آخرین طبقه این ساختمان، مخصوص به زندانیان خطرناک است. اسامی آنها را ذکر کردند و من بیشترشان را می‌شناختم از جمله آنها فردی به نام بابایی بود که نام دیگری هم داشت، برومند. من نمی‌دانم که کدام یک از این دو نام، حقیقی بود! او از شکنجه‌گران من، در پنجمین زندان بود. گفتم: سبحان‌الله ولا حول ولا قوه الا بالله. به همراه آقای طبسی - رئیس کمیته انقلاب و نماینده امام در آستان قدس‌رضوی (ع) - و نیز فرماندار به ساختمان کمیته رفتیم. این فرماندار با من در این زندان بود و شکنجه هم شد. به طبقه بالا رفتیم. آنجا اتاق‌های بزرگی بود و بازداشتی‌ها، در آن اتاق‌ها نشسته بودند. اتاق‌ها پنجره‌هایی بزرگ، رو به خیابان و بدون نرده آهنی داشت. دیدم این اتاق‌ها برای بازداشت مناسب نیست زیرا ممکن است فرد بازداشتی خطرناک، خود را از پنجره به بیرون پرت کند. اما ظاهراً مسئولان کمیته انقلاب می‌دانستند که این بازداشتی‌ها، أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حیاة (از همه مردم سخت‌تر به زندگی چسبیده‌اند) و احتمال اینکه جان خود را به خطر بیندازند، وجود ندارد. از این رو آنها را در اتاق‌های بزرگی که پنجره‌های عریض دارد، رها کرده‌اند....» 

 دیداری عبرت‌آموز با کسی که مرا شکنجه داده بود
در خلال بازدیدی که در قسمت پیشین بدان اشارت رفت، چشم زندانی پیشین به شکنجه‌گر خویش در خلال پنجمین حبس خود می‌افتد و بین آنها رویدادی خواندنی رخ می‌دهد. رهبر شهید این دیدار غیرمترقبه را اینچنین به تاریخ سپرده و آن را محملی برای عبرت‌اندوزی تلقی کرده است:
«در یکی از اتاق‌ها را باز کردند. برخی از آنها را شناختم. سلام و به آنها توصیه کردم که اطلاعات خود را بدهند و با انقلابیون همکاری کنند و هیچ امیدی به بازگشت رژیم ساقط‌شده نبندند و اینکه این انقلاب پیروز شده و به اذن خدا به پیروزی‌های خود ادامه خواهد داد؛ لذا تنها کاری که باید بکنند، اعتراف و همکاری است. در گوشه اتاق مردی را مشغول نماز دیدم. او را شناختم؛ بابایی بود. به بازداشتی‌ها گفتم: این بابایی است؟ گفتند: بله. گفتم: عجب! من با او خاطراتی طولانی دارم. نگاه‌ها متوجه او شد و او نماز خود را رکعت بعد رکعت ادامه می‌داد، بدون آنکه سلام بدهد! او از من هراس داشت و احساس خطر می‌کرد؛ لذا خودش را مشغول یک نماز دروغین کرده بود تا با من روبه‌رو نشود! به اتاق دیگری رفتم و به بازداشتی‌های آن سرزدم. سپس به اتاق قبلی برگشتم و ناگهان در اتاق را باز کردم. بابایی تا مرا دید، مبهوت و دستپاچه شد و فرو ریخت! شروع کرد به التماس‌کردن و خوردن قسم‌های شدید و غلیظ که جوانی سبک مغز و فریب خورده بودم. من بدون آنکه به او پاسخی بدهم، ایستادم و به حرف‌هایش گوش دادم. بعد به او گفتم: به یاد داری با من در زندان چگونه رفتار می‌کردی؟ فقط یک مورد را به یادت می‌آورم. یادت است که در اتاق شکنجه، محاسن من را می‌گرفتی و مرا به زمین می‌انداختی، بعد با کشیدن محاسنم مرا بلند می‌کردی و به من کلماتی زننده می‌گفتی و مرا به زمین می‌کوبیدی و باز همین‌طور؟ گفت: بله، اینها را به یاد دارم. در این حال همراهان من از خشم برافروختند و اگر من آنها را آرام نکرده بودم، می‌خواستند کار او را بسازند! سپس در ادامه گفتم: من حاضرم تو را نجات‌دهم و می‌دانی که قدرت این کار را دارم، اما به یک شرط و آن شرط این است که ما را از محل اختفای رئیست آگاه کنی. این رئیس که سراغش را از بابایی گرفتم، یک شخصیت ساواکی خطرناک بود. همو بود که پایه ساواک مشهد را گذاشت و از آغاز تأسیس تا ساعتی که منهدم شد، در موقعیت خود باقی ماند؛ با آنکه رؤسا مرتباً تغییر می‌کردند. همه اطلاعات مربوط به مشهد و بلکه خراسان، در این مرکز ساواک متمرکز بود. من می‌دانستم که بابایی می‌داند رئیس ساواک خراسان کجاست زیرا این جماعت حتی در ایام پیروزی انقلاب هم با یکدیگر ارتباط داشتند، اما او اصرار می‌کرد که نمی‌داند! بعد هم گفت: به گمانم از ایران خارج شده است. به هر حال، بابایی محاکمه و اعدام شد. او جنایاتی مرتکب شده بود که به خاطر هر یک از آنها مستحق کیفر اعدام بود. سرانجام، آن رئیس زندان ساواک نیز پس از چند سال مخفی شدن، دستگیر و زندانی شد. من از گستاخی‌ها و وقاحت بابایی در پنجمین زندانم، خیلی چیز‌ها به یاد دارم. روز بعد از شکنجه‌ام که شرح آن را دادم، این مرد به سلول من آمد. با وجود تاریکی شدید فضای سلول، او را شناختم. روی زمین نشست و البته نشستن در داخل سلول برای افرادی جز زندانیان، ممنوع است. او با لحنی توأم با احترام و ادب (!)، سخنانش را با احوالپرسی شروع کرد: آقا سید! حال‌تان چطور است؟! امیدوارم از زندان بدتان نیاید و ادامه داد:‌من می‌خواهم به حضرت‌عالی نصیحتی کنم و آن اینکه هر اطلاعاتی را که در اختیار دارید، ارائه بفرمایید و به همه پرسش‌ها پاسخ صریح بدهید وگرنه خدای ناکرده خدای ناکرده با شما کاری می‌کنند که شایسته جایگاه و شخصیت حضرت‌عالی نیست! کسی که همین دیروز مرا مورد بدترین شکنجه‌های بدنی و روانی قرار داده بود، با چنین لحن وقیحانه‌ای با من سخن می‌گفت! از حرف‌هایش خنده‌ام گرفت و پاسخی به او ندادم... و او رفت....»