
مرور تاریخ جنگهای معاصر اثبات میکند که چطور بازیگران ضعیفتر از نظر تسلیحاتی، اراده سیاسی ابرقدرتها را در هم شکستهاند. حالا در معامله نظامی و روانی میان ایران و آمریکا، تهران با پیوند زدن ضربات تاکتیکی به دکترین فرسایش، واشنگتن را به همان نقطهای کشانده که روزی در ویتنام و افغانستان تجربه کرده بود: «بُلبُله محاسباتی و عدم توجیه سیاسی برای ادامه جنگ.»
در مواجههها و منازعات نظامی معاصر، بهویژه نبردهای نامتقارنی که میان ابرقدرتهای تسلیحاتی و بازیگران غیرهمسطح رخ میدهد، بزرگترین خطای تحلیلی و رسانهای، خلط مباحث در دو سطح «تاکتیکی» و «استراتژیک» جنگ است. ادبیات رسانهای غرب و گزارشهای شرکتی معمولاً بر تعداد تانکهای منهدمشده، حجم موشکهای شلیکشده و برتری چشمگیر فناوریهای هوایی و مخابراتی تمرکز میکنند. با این حال، در منطق علوم سیاسی و مطالعات امنیت ملی، این سنجههای ظاهری لزوماً تعیینکننده برنده یا باخته نهایی صحنه نبرد نیستند.
کارل فون کلاوزویتس، فیلسوف و استراتژیست برجسته نظامی، در قضیه بنیادین خود تاکید میکند که جنگ صرفاً یک اقدام مسلحانه نیست، بلکه تداوم سیاست با ابزارهای دیگر است. از این منظر، معیار واقعی پیروزی یا شکست در حجم آتش و نمایش تجهیزاتی خلاصه نمیشود، بلکه در پاسخ به این پرسش کلیدی نهفته است که در پایان غبار معرکه، کدام طرف توانسته است «هدف سیاسی» اولیه خود را به طرف مقابل تحمیل کند یا مانع از تحقق اهداف دشمن شود. بازخوانی تاریخ معاصر نشان میدهد که پیروزی بازیگران ضعیفتر در برابر قدرتهای برتر نظامی، همواره در دو الگوی کاملاً متفاوت و مجزا شکل گرفته است. الگوی نخست؛ غلبه عملیاتی و پیروزی تاکتیکی در میدان نبرد
در الگوی اول، کشور یا بازیگر ضعیفتر صرفاً به دنبال بقای منفعلانه و انتظار برای مرور زمان نیست، بلکه با خلاقیتهای عملیاتی، شناخت دقیق از پیچیدگیهای جغرافیا و بهکارگیری تاکتیکهای مبتکرانه، ماشین جنگی مدرن و مجهز دشمن را در خود صحنه نبرد زمینگیر میکند. در این حالت، طرف مدافع موفق میشود ضربات قاطع نظامی به ستونهای عملیاتی دشمن وارد کرده و برتری تجهیزاتی حریف را در لایه تاکتیکی خنثی سازد.
یکی از برجستهترین نمونههای تاریخی این الگو، نبرد زمستان در سال ۱۹۳۹ میان فنلاند و اتحاد …





