برای درک چرایی قدرتنمایی کنونی، باید به تحولات دکترین دفاعی ایران پس از دههی دفاع مقدس نگاهی انداخت. بر اساس اسناد راهبردی و پژوهشهای آکادمیک در حوزهی امنیت بینالملل – از جمله تحلیل جامع منتشرشده در نشریهی تخصصی Middle East Policy (تابستان ۲۰۱۹) پیرامون «تکامل دکترین بازدارندگی نامتقارن» – جمهوری اسلامی پس از مواجهه با تداوم تهدیدات پیرامونی، الگوی کلاسیک «دفاع خطی و سرزمینی» را کنار گذاشت.
این تغییرِ پارادایم، بر پایهی نظریهی «عمق راهبردیِ توزیعشده» شکل گرفت. در این چارچوب، جبههی دفاعی دیگر به مرزهای ملی محدود نماند؛ بلکه حلقههای مقاومت در عراق، سوریه، لبنان و یمن به عنوان لایههای چندگانهی بازدارندگی تعریف شدند. این شبکه به تدریج از حالتِ واحدهای پراکنده، به یک «ارتش شبکهای فراملی» تکامل یافت که هر عضو آن، مسئولیت مهار بخشی از پازل فشار غرب را بر عهده گرفت. این سازوکار به تهران اجازه داد تا هرگونه تهدید را پیش از رسیدن به مرزهای سرزمینی، در مبدأ زمینگیر کند. اقتصاد سیاسی تنگهها؛ نقش میدان یمن در شکستن محاصرهی اقتصادی
نقطهی ثقل تأثیرگذاری این محور بر موازنهی جاری، در نحوهی کنترل شریانهای حیاتی انرژی و اقتصاد جهانی معنا پیدا میکند. نظریهی مشهور «اصطکاک راهبردی» (که رابرت پپ در کتابِ کلاسیک خود Bombing to Win: Air Power and Coercion in Diplomacy به تفصیل به آن پرداخته است) صراحتاً نشان میدهد بازیگرانی که از نظر تسلیحات کلاسیک در موضع نامتوازن قرار دارند، چگونه میتوانند با وارد کردن هزینههای سنگین لجستیکی و اقتصادی به قدرتهای برتر، محاسبات راهبردی آنها را فلج کنند.
این مکانیسم فلجکننده در عمل به سه طریق سیستماتیک اجرا میشود: نخست، با ناامن کردن تنگهی بابالمندب توسط انصارالله یمن، کشتیهای تجاری و نفتکشها ناچار میشوند قارهی آفریقا را دور بزنند که این امر حداقل ۱۰ تا ۱۵ روز به زمان سفرِ زنجیرهی توزیعِ انرژی اضافه میکند؛ دوم، شرکتهای بینالمللی بیمه نرخ حق بیمهی جنگی را به دلیل ریسک بالا سرسامآور افزایش میدهند و هزینهی انتقال سوخت را غیرقابلتحمل میسازند؛ و سوم، این تاخیرها و هزینههای نجومی، تورم ساختاری و نارضایتی شدیدی را در بازارهای اروپا و آمریکا رقم میزند. محور مقاومت با ایجاد این «محاصرهی اقتصادی معکوس»، هزینهی ادامهی حضور نظامی غرب را آنقدر بالا میبرد که ماشین دیپلماسی آنها ناچار میشود به جای تداوم تقابل، تن به پذیرش مطالبات ایران در میز مسقط بدهد.
در بحران ماههای اخیر، دقیقا همین منطق به شکلی سیستماتیک پیاده شد. در حالی که ایالات متحده با ائتلاف دریایی خود تلاش میکرد انحصار آبراههای خلیج فارس، تنگهی هرمز و دریای سرخ را حفظ کند، انصارالله یمن با تسلط بر تنگهی راهبردی بابالمندب و رصد دقیق مسیرهای جایگزین، هزینهی کنترل آبراهها را برای اقتصاد جهانی به نقطهی بحرانی رساند. مستندات پژوهشی مرکز مطالعات راهبردی و بینالملل (CSIS) در گزارش «Asymmetric Maritime Warfare and Chokepoints: The New Geopolitics of Energy Corridors (۲۰۲۳) تبیین میکند که چگونه حضور این بازیگران در جنوب شبهجزیره، توازن قدرت دریایی را از انحصار ناوگان پنجم آمریکا خارج کرد و مانع از شکلگیری یک محاصرهی تمامعیار علیه اقتصاد ایران شد. نظریهی موازنهی قوا؛ چگونه میدانِ مقاومت، میز مسقط را مهندسی کرد؟
تاریخ دیپلماسی مدرن همواره گواهی داده است که هیچ توافق پایدار یا امتیاز حقوقیای پشت میز مذاکره متولد نمیشود، مگر آنکه موازنهی قوا در میدان عمل به سود آن تثبیت شده باشد. ائتلاف محور مقاومت با ایجاد هزینههای بازدارندهی مداوم و مهارِ اهرمهای فشار غرب، صندلی دیپلماتهای ایرانی را در مسقط تقویت کرد.
این واقعیت ثابت میکند که ساختارِ مقاومت صرفا یک ابزارِ نظامی واکنشی نبوده، بلکه به «پیشرانِ دیپلماسیِ تهاجمی» تبدیل شده است؛ پیشرانی که قدرتهای غربی را ناچار میسازد فراتر از گزینهی نظامی بیندیشند و تن به ترتیبات امنیتی جدیدی بدهند که منافع راهبردی ایران را در قلب خلیج فارس تضمین میکند. در نهایت، این پیوستگی ارگانیک میان میدان نبرد و میز دیپلماسی است که معنای واقعی «اقتدار منطقهای» را در معادلات قرن بیستویکم بازتعریف کرده است.









