آرمان امروز- وحید استرون: افسانه ها می گویند روزگاری، «سه یار» در کنار هم درس میخواندند؛ عمر خیام نیشابوری، خواجه نظامالملک طوسی و حسن صباح. سه جوان با سه سرنوشت که بعدها هرکدام راهی جداگانه در پیش گرفتند؛ یکی راه دانش و ستاره و شعر، دیگری راه سیاست و تدبیر و مُلک، و سومی راه مبارزه و قدرت. افسانه میگوید آنان عهد کردند اگر بخت با یکی از آنها یار شد، دو دیگر را فراموش نکند؛ اما روزگار، سه یار را در سه سوی تاریخ نشاند. خیام، سر در آسمان داشت و از گردش افلاک میپرسید؛ نظامالملک، در پی ساختن نظمی برای پادشاهی سلجوقی بود؛ و حسن صباح، سرانجام راه البرز را در پیش گرفت و به صخرهای رسید که بر فرازش قلعهای ایستاده بود: الموت. در این روایت، سه یار، سه راه و سه نگاه به جهان شکل میگیرد؛ دانش، سیاست و قدرت. و الموت، در میان این کشاکش تاریخی، به یکی از نامآشناترین دژهای ایران بدل میشود؛ قلعهای که قرنها بعد، از دل تاریخ به ادبیات راه یافت و «خداوند الموت» نامی شد که تخیل چند نسل را با خود همراه کرد. اما امروز دیگر سخن از فتح قلعه و جنگ بر سر آن نیست. الموت از میدان نبرد به میدان دیگری قدم گذاشته است؛ میدان روایت، میراث و دیپلماسی فرهنگی. بعد از صدها سال از آن افسانه، و در زمانی که قلعه ها نه عنصر و ابزار استراتژیک برای جنگ و فتح سرزمین بلکه میراثی برای شناسایی یک فرهنگ به جهان تبدیل شده و می تواند اذهان و دلهای جهان را فتح کند، در جادهای که از قزوین به سمت الموت میرود، هرچه مسیر بالاتر میرود، تصویر قلعهای که سالها در ذهن ایرانیان با نام «خداوند الموت» شناخته شده، آرامآرام از داستان حسن صباح فاصله میگیرد و به یک جغرافیای واقعی تبدیل میشود؛ جغرافیایی از کوه، دره، باغ، روستا و راههای پیچدرپیچ. اینجا الموت فقط نام یک قلعه نیست؛ یک «چشمانداز فرهنگی» است که تاریخ در آن هنوز روی زمین قابل مشاهده است. نام «خداوند الموت» برای بسیاری از ایرانیان پیش از آنکه از تاریخ بیاید، از ادبیات و رمان آمده است. رمان «خداوند الموت» نوشته پل آمیر و ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری، یکی از آثاری است که تصویر داستانی و پرهیجانی از الموت و تاریخ آن در ذهن چند نسل از خوانندگان ایرانی ساخته است. حتی چاپهای متعدد این کتاب نشان میدهد که الموت مدتها پیش از آنکه در فهرست میراث جهانی یونسکو قرار بگیرد، در تخیل عمومی ایرانیان یک «مکان روایی» بوده است. اما امروز اتفاق مهمتری رخ داده است: الموت از «مکان داستان» به «میراث جهانی» تبدیل شده است. در ژوئیه ۲۰۲۶، کمیته میراث جهانی یونسکو پرونده «قلعه الموت و استحکامات وابسته» را در فهرست میراث جهانی ثبت کرد. این پرونده شامل هفت دژ و استحکامات است: قلعه الموت و شش مجموعه مرتبط شامل لمبسر، نویزارشاه، شمسکلایه، قسطینلار، شیرکوه و ایلان. یونسکو ارزش این مجموعه را در سازمان دفاعی، پیوند با چشمانداز البرز و اهمیت تاریخی و فرهنگی آن دانسته و اثر را بر اساس معیار سوم، یعنی بهعنوان گواهی منحصربهفرد بر یک سنت فرهنگی، ثبت کرده است. این تفاوت مهم است. جهان، «خداوند الموت» را آنگونه که در رمان دیده میشود ثبت نکرده است؛ جهان یک چشمانداز تاریخی و شبکهای از استحکامات را به رسمیت شناخته است.
آیا آماده ایم؟
در میدان اما هنوز یک سؤال اساسی وجود دارد: آیا ما آمادهایم این تفاوت را برای جهان توضیح دهیم؟ قلعه الموت در نزدیکی روستای گازرخان، بر فراز صخرهای مرتفع قرار دارد. دسترسی به آن خود بخشی از تجربه بازدید است؛ مسیر روستا، باغها، شیب کوه و در نهایت مسیر صعود به قلعه، مخاطب را از فضای شهری جدا میکند و وارد جغرافیایی میکند که معماری و طبیعت در آن از یکدیگر تفکیکپذیر نیستند. گزارشهای بازدیدکنندگان نیز بارها به همین تجربه مسیر، صعود، پلهها و چشمانداز پیرامون قلعه اشاره کردهاند. اما درست در همین نقطه، مسئله دیپلماسی فرهنگی آغاز میشود. سالهاست درباره «ایران فرهنگی» صحبت میشود؛ اما ایران فرهنگی زمانی برای مخاطب خارجی معنا پیدا میکند که بتواند آن را ببیند، لمس کند و تجربه کند. یک قلعه تاریخی، یک نسخه خطی، موسیقی، ادبیات یا یک آیین زمانی به ابزار دیپلماسی فرهنگی تبدیل میشود که بتواند تصویری واقعی، چندلایه و انسانی از جامعهای که آن را تولید کرده است ارائه کند. سید عباس صالحی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، در سخنان خود بارها بر همین مسئله تأکید کرده است. او در توضیح رویکردش به دیپلماسی فرهنگی گفته است که «مسئله اصلی در دیپلماسی فرهنگی برای ما، تصویر ایران است» و تأکید کرده که ارائه تصویری درست و واقعی از ایران، یکی از وظایف مهم رایزنان فرهنگی است. او در شرایطی که به گفته خودش تلاشهایی برای ارائه تصویر نادرست از ایران وجود دارد، بر این نکته تأکید کرده که رایزنان فرهنگی باید «صدای ایران» باشند. این حرف را اگر از پشت میز وزارت فرهنگ به جاده الموت بیاوریم، معنای عینی پیدا میکند.
تصویر ایران را نمیتوان فقط با بیانیه ساخت
جهان باید ایران را در مجموعهای از تجربهها ببیند: در معماری، در ادبیات، در موسیقی، در غذا، در زندگی روستایی، در شهر تاریخی، در کویر، در کوهستان و در میراثی که در طول قرنها شکل گرفته است. خود صالحی نیز در سخنان دیگری درباره ایران فرهنگی، بر اهمیت کشورهای همسایه و حوزه فرهنگی ایران تأکید کرده و گفته است که ایران فرهنگی در این منطقه زمینههای بیشتری برای کار فرهنگی دارد. در برنامه وزارت فرهنگ نیز «دیپلماسی فرهنگی و روابط فرهنگی بینالمللی» بهعنوان یکی از محورهای اصلی آمده و حتی بر ترجمه و نشر آثار ایرانی در بازارهای هدف، بهویژه کشورهای همسایه و حوزه ایران فرهنگی، تأکید شده است. الموت میتواند یکی از مصداقهای عملی همین سیاست باشد. برای مثال، چرا یک نمایشگاه سیار درباره الموت در تاجیکستان، ازبکستان، آذربایجان، ترکیه یا حتی کشورهای اروپایی برگزار نشود؟ چرا مستندی چندزبانه درباره «الموت؛ قلعهای در چشمانداز البرز» ساخته نشود؟ چرا ادبیات مربوط به الموت، از جمله خود رمان «خداوند الموت»، در کنار پژوهشهای دانشگاهی و روایت رسمی میراث جهانی، در یک بسته فرهنگی چندزبانه قرار نگیرد؟. این همان نقطهای است که میراث فرهنگی به دیپلماسی فرهنگی تبدیل میشود. اهمیت این موضوع در شرایط «جنگ روایتها» دوچندان است. صالحی در سخنان خود درباره مأموریت رایزنان فرهنگی، صراحتاً مسئله تصویر ایران را به شرایط حساس و تلاش برای ارائه تصویری نادرست از کشور پیوند زده است. در چنین شرایطی، روایت فرهنگی نباید جای سیاست خارجی یا رسانه را بگیرد؛ اما میتواند مکمل آنها باشد. کشوری که فقط درباره خود حرف میزند، ممکن است شنیده نشود؛ اما کشوری که آثار، ادبیات، مردم، هنر و تاریخ خود را در معرض تجربه دیگران قرار میدهد، امکان گفتوگو ایجاد میکند. از همین زاویه، سخنان وزیر میراث فرهنگی درباره ثبت جهانی الموت نیز قابل توجه است. سیدرضا صالحیامیری پس از ثبت این مجموعه، تأکید کرد که حفاظت از میراث جهانی تنها در سایه صلح، امنیت، احترام متقابل و گفتوگوی سازنده میان دولتها و ملتها امکانپذیر است. او ثبت الموت را به مردم ایران و بهویژه مردم الموت تقدیم کرد و بر تعلق میراث فرهنگی به همه بشریت تأکید داشت. این گزاره، یک پیام مهم برای دیپلماسی فرهنگی دارد: میراث جهانی، ملک تبلیغاتی یک دولت نیست؛ نقطه تماس یک ملت با جهان است. البته اینجا یک خطر هم وجود دارد. ثبت جهانی اگر صرفاً به نصب تابلو، برگزاری مراسم و انتشار چند خبر محدود شود، بخش مهمی از ظرفیت خود را از دست خواهد داد. حتی پیش از ثبت جهانی، مسئولان محلی درباره کمبود امکانات پذیرایی، اقامت گردشگران و ساماندهی روستای گازرخان هشدار داده بودند. یونسکو نیز در ارزیابی خود بر ضرورت تداوم پژوهش و حفاظت، مدیریت بازدیدکنندگان، پایش، منابع انسانی و مالی و مشارکت جامعه محلی تأکید کرده است.بنابراین «پس از ثبت» شاید مهمتر از خود ثبت باشد.
الموت اکنون یک فرصت آماده برای دیپلماسی فرهنگی ایران است؛ اما باید از آن روایت تولید کرد. نه فقط روایت جنگ و قلعه، نه فقط روایت حسن صباح، و نه فقط روایت یک رمان مشهور. روایت کاملتر میتواند درباره جغرافیای الموت، معماری دفاعی، تاریخ دانش و فرهنگ، ادبیات، زندگی مردم امروز، طبیعت منطقه و جایگاه آن در ایران تاریخی باشد. «خداوند الموت» در حافظه ادبی ایرانیان، تصویری رازآلود و داستانی از یک قلعه ساخته است. یونسکو اکنون فرصتی فراهم کرده تا این تصویر از محدوده یک رمان فراتر برود و به جهان نشان دهد که پشت این نام، یک چشمانداز واقعی، یک میراث معماری و یک منطقه زنده قرار دارد. شاید مهمترین کار دیپلماسی فرهنگی ایران در این مرحله همین باشد: تبدیل یک نام آشنا به یک تجربه جهانی. جنگ روایتها فقط در شبکههای اجتماعی و رسانهها اتفاق نمیافتد. گاهی یک جاده کوهستانی، یک قلعه، یک روستای کوچک و یک گردشگر خارجی نیز در این جنگ حضور دارند. اگر گردشگر خارجی از الموت برگردد و آنچه دیده را برای دیگران روایت کند، بخشی از تصویر ایران را با خود برده است. اینجاست که جمله سید عباس صالحی درباره «تصویر ایران» از یک گزاره مدیریتی به یک مسئله میدانی تبدیل میشود: ایران برای دیدهشدن، بیش از آنکه به روایتهای تبلیغاتی تازه نیاز داشته باشد، به فرصت دیدهشدن میراث واقعی خود نیاز دارد.
الموت حالا در فهرست میراث جهانی است؛ مرحله بعد، ثبت آن در ذهن جهان است.









