آرمان امروز : جواد حیدری- ۱- فرض کنید بیماری سالها نزد پزشکان مختلف رفته و همیشه یک سؤال پرسیده: «چرا من مثل دیگران سالم نیستم؟» روزی پزشکی به او میگوید: «مشکل شما در پاسخ نیست، در سؤال است. بپرسید سلامتی برای من چه معنایی دارد و چطور به آن برسم.» علی میرسپاسی، جامعهشناس ایرانی، در کتاب بسیار مهم خودش، «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» دقیقاً همین کار را با ذهن ما ایرانیان میکند. او میگوید پرسشی که از دوران مشروطه تا امروز نسل به نسل تکرار کردهایم، «چرا ما عقب ماندیم و غرب پیشرفت کرد؟» خودش بخشی از بیماری است، نه راه درمان. پیشنهاد او جایگزینی این پرسش با پرسشی دیگر است: «جامعهی نیک برای ایرانیان چه معنایی دارد و چگونه میتوان آن را ساخت؟» تفاوت ظاهراً کوچک است اما یکی نگاه به عقب و غرق در حسرت است؛ دیگری نگاه به جلو و همراه با مسئولیت. میرسپاسی نشان میدهد فضای فکری ایران معاصر اسیر چند «گفتمان طاقتفرسا» شده- روایتهایی که هر یک به شکلی، افق آینده را میبندند. گفتمان اول «عقبماندگی» است که میگوید غرب معیار مطلق است، ما همیشه عقبتریم. مهمترین ایراد این گفتمان نوعی احساس دائمی کمبود است. گفتمان دوم «انحطاط است» که حرف اصلیاش این است که ایران از برههای دچار «انقطاع» فکری شد و در زوال ماند. ایراد میرسپاسی به این گفتمان این است که در آن باور به سرنوشت محتوم موج میزند. گفتمان سوم «سنت در برابر تجدد» است که مدعای اصلی آن این است که باید یکی را کامل پذیرفت و دیگری را کامل رد کرد و این گفتمان در نهایت به نوعی بنبست دوگانهساز ختم میشود. گفتمان چهارم «نوستالژی ایران باستان» است که نجات ما را در بازگشت به گذشتهی پیش از اسلام میبیند و عیباش در فرار از حال به گذشتهی خیالی است.
ویژگی مشترک این چهار روایت چیست؟ میرسپاسی با دقت یک جراح انگشت میگذارد روی یک نکته: همهی آنها از پیش تصمیم گرفتهاند نتیجه چه باشد. بهجای تحلیل واقعیت تاریخی ایران، دنبال شواهدی برای اثبات محکومیت آن میگردند. محصول این نگاه، چیزی است که او «کینهتوزی تاریخی» (historical ressentiment) مینامد: آمیزهای از تحقیر، حسرت، و خشم خاموش نسبت به گذشته که بهجای برانگیختن کنش، ما را در سوگواری و انفعال نگه میدارد. او اینجا از ریچارد رورتی وام میگیرد که «چپ فرهنگی» دانشگاهی آمریکا را متهم میکرد «شناخت» را جای «امید» گذاشته و نقد انتزاعی را جای اصلاح واقعی نهادها- و همان الگو را در بخشی از روشنفکری ایرانی بازمیشناسد.
۲- درخشانترین فصل کتاب مربوط افسانهای است که همه باورش کردهایم. روایت آشناست. عباسمیرزا، ولیعهد ایران در میانهی جنگهای ایران و روس، با بغض و حسرت از ژوبر- فرستادهی ناپلئون- میپرسد: «چرا شما اروپاییان پیشرفت کردهاید و ما اینچنین عقبماندهایم؟» این لحظه در ادبیات رایج ما- و در کتابهای پرفروشی مثل «ما چگونه ما شدیم؟» اثر صادق زیباکلام- به نقطهی آغاز «خودآگاهی تلخ» ایرانیان تبدیل شده است. میرسپاسی کاری میکند که کمتر کسی کرده است. او به سرچشمه بازمیگردد و سفرنامهی خود ژوبر را میخواند و تصویری کاملاً متفاوت مییابد. عباسمیرزای این متن- جوانی هفدهساله- نه شخصیتی شکستخورده و مچاله از حقارت است، بلکه شاهزادهای هوشیار، پرسشگر، و اهل تدبیر که با نگاهی عقلانی و دیپلماتیک در حال فهم اروپای در حال تغییر و طراحی اصلاحات نظامی، آموزشی و اداری است. ژوبر خود از هوش و ادب و کنجکاوی او با ستایش سخن میگوید.
پس چه اتفاقی افتاد؟ روایتی متعادل و حتی مثبت، در گذر زمان- بهویژه از دوران پهلوی به بعد- به «افسانهی ملی حقارت» تبدیل شد. و هرچه بیشتر تکرار شد، ما را بیشتر در «لحظهی عباسمیرزایی» حبس کرد: لحظهای ابدی از پرسیدن «چرا عقب ماندیم؟» بدون یک قدم حرکت به جلو. نکتهی اصلی برای میرسپاسی این نیست که آیا آن گفتوگو رخ داد یا نه. پرسش او عمیقتر است: چگونه یک روایت تاریخی به ابزار بازتولید مداوم احساس حقارت تبدیل میشود؟ آن هم دربارهی مردی که در عمل سیاسیاش- اعزام محصلان به اروپا، اصلاح ارتش، و بنیانگذاری راههای نوسازی- نمونهی کنشگری خردمندانه بود، نه انفعال.
۳- در برابر آن تصویر تاریک، میرسپاسی انقلاب مشروطه را بزرگترین دستاورد تاریخ معاصر ایران میداند. نه تقلیدی ساده از اروپا، نه بازگشتی به سنت- بلکه پروژهای اصیل برای ترجمهی مفاهیم جهانی حکومت قانون، پارلمان و شهروندی به زبان و بافت ایرانی. نمونهاش رسالهی «یک کلمه» مستشارالدوله است. این رساله کوششی برای پلزدن میان اصل حکومت قانون و زبان دینی- فرهنگی ایرانیان، بدون قربانیکردن هیچیک و جملهای از عبدالرحیم طالبوف تبریزی که میرسپاسی آن را نماد کل پروژه میداند: «اول عشقام به دنیاست، سپس به کشورم ایران، و در نهایت به شهرم تبریز.» وفاداری به ایران، همراه با گشودگی به جهان. نه ملیگرایی تنگنظر، نه جهانوطنی بیریشه. مشروطه با همهی ناتمامیاش، هنوز مهمترین سرمایهی فکری و نهادی ماست. مسیر درست، دور زدن یا محکومکردن آن نیست- ادامهدادن همان روح است: مواجههی خلاق، نقادانه و بومی با جهان مدرن و مدرنیته.
یکی از ستونهای نظری کتاب، خوانش میرسپاسی از جان دیویی، فیلسوف پراگماتیست آمریکایی است. خوانش رایج، مدرنیته را بستهای آماده و از پیش تعیینشده میبیند که یا باید کامل پذیرفت یا کامل رد کرد. دیویی چیز دیگری میگوید. او میگوید مدرنیته فرآیندی است که از دل زندگی روزمره، همکاری اجتماعی، و تجربهی جمعی میجوشد. معیار سنجش یک ایده یا نهاد هم «حقیقت مطلق» آن نیست، بلکه پیامد عملیاش است برای کاهش رنج انسانی و افزایش مشارکت. اهمیت این خوانش برای ایران روشن است: مدرنیته دیگر کالایی «غربی» و «بیگانه» نیست که باید وارد شود، بلکه ظرفیتی است برای رشد نهادهای دموکراتیک و همبستگی اجتماعی که میتواند از دل تجربهی خود هر جامعه سر بربیاورد. و مشروطه، در این چارچوب، دقیقاً نمونهی یک مدرنیتهی زیستهی ایرانی است.
۴- بخشی از کتاب در نگاه اول بیربط به «آبادانی» مینماید، اما مستقیم به قلب ماجرا میزند. تولستوی در بحران روحی خود به این نتیجه رسید که علم جدید-با همهی دقت و صداقتاش- نمیتواند به پرسش «برای چه هستم؟» پاسخ دهد. ماکس وبر در سخنرانی «علم سیاست بهمثابهی حرفه»، پاسخی غیرمستقیم میدهد. او میگوید جهان مدرن دستخوش «افسونزدایی» شده است. جهانی بیراز- اما همین بیرازی، بار سنگین تعیین ارزش و معنا را تمام و کمال بر دوش خود انسان میگذارد. علم میتواند بگوید چه هست؛ نمیتواند بگوید چه باید باشد. نتیجهگیری میرسپاسی برای ایران: مسئلهی آبادانی، در نهایت مسئلهای اخلاقی و معنایی است، نه فقط فنی و اقتصادی. با «واردکردن» علم و تکنولوژی حل نمیشود. پرسش واقعی این است: چه نوع زندگیای میخواهیم، و چه ارزشهایی باید آن را هدایت کنند؟









