«برای یک فرد انسانی و همچنین برای یک جامعۀ انسانی، فاجعه وقتی به اوج خود میرسد که احساس کند هیچ نقشی در پیشبرد، تحول و دگرگونی سرنوشت خود ندارد. همین احساس فجیع کافی است تا انسان از درون متلاشی شود و با چشمان باز ببیند که دارد از پا درمیآید».1 دولتآبادی تیرگیِ ناامیدی را میشناسد؛ بندهای ناامیدی که به دستوپای آدمی بسته میشود و نمیگذارد جلو برود.