به گزارش گروه رسانهای شرق،
شبهایی هست که نجمه خواب صدای موجها را میبیند. نه خواب خانهای بزرگ، نه طلا، نه آسایش. فقط صدای دریا؛ همان صدایی که سالها از پنجره خانه کوچک اجارهایشان در یکی از شهرهای جنوبی ایران میآمد و به او یادآوری میکرد زندگی، با همه سختیهایش، هنوز ادامه دارد.
اما جنگ چهلروزه، آن صدا را هم با خودش برد. یک انفجار کافی بود تا سقفی که سالها با هزار زحمت زیر آن زندگی کرده بودند، روی تمام آرزوهایش فروبریزد. وقتی گردوغبار نشست، دیگر چیزی باقی نمانده بود؛ نه لباسها، نه فرش کهنه، نه ظرفهای آشپزخانه، نه دفتر نقاشیهایش. فقط خودش مانده بود و پسربچه دهسالهای که سالها قبل، در یک تصادف، یک پایش را از دست داده بود. همان تصادفی که شوهر نجمه را هم برای همیشه از او گرفت.
آن روز، نجمه بیستوپنج ساله بود. در یک چشم به هم زدن همسرش را از دست داد و مادر کودکی شد که از همان کودکی باید با یک پای مصنوعی راه رفتن را یاد میگرفت. …













