
«مردم ایران! اگر فکر میکنید با روی کار آمدن یک حکومت وابسته به آمریکا کشورتان به رفاه میرسد سخت در اشتباهید، اسرائیل هیچگاه یک ایران توانمند و ثروتمند را نمیخواهد و در سالهای اخیر از هیچ تلاشی برای تحقق این مسأله دریغ نکرده است.»
این هشدار یک جامعهشناس ایتالیایی، فراتر از یک توصیه سیاسی، از حقیقتی پرده برمیدارد که دیر زمانی است زیر لایههای ایدئولوژیک نهان مانده است: دشمنی صهیونیسم با «ایران» است، نه با «جمهوری اسلامی»؛ با همان ایرانِ کهن، ایرانِ فرهنگپرور، ایرانِ خردورز و ایرانِ سربلند. اگر این واقعیت را نپذیریم، هر تحلیلی از رفتار اسرائیل در قبال ایران ناقص خواهد ماند. برای درک ژرفای این دشمنی، باید از سیاست به فلسفه گذر کرد؛ به نقطهای که مسأله نه قدرت و سرزمین، که «خودآگاهی تمدنی» و «رشک وجودی» است. صهیونیسم، بهمثابه پروژهای برخاسته از ایدئولوژی قوم برتر، در گسترهای که خود را یگانه میپندارد، نمیتواند موجودیت تمدنی دیگری را تاب آورد که برتر از آن باشد. و این «دیگری» نه اعرابِ پراکنده در مرزهای ساختگی، که ایرانِ یکپارچه و تاریخمند است.
ریشههای این ستیز را باید در اواخر سده نوزدهم جستوجو کرد؛ آنگاه که جنبش صهیونیسم در اروپا جان گرفت و ایران در نگاه بنیانگذارانش بهصورت یک «معما» نمایان شد. این معما نه جغرافیایی، که فلسفی بود: چگونه ملتی میتواند بیآنکه در قالب دولت-ملت اروپایی بگنجد، هویتی چنین پیوسته و حافظهای چنین دیرینه داشته باشد؟ ایران نه کشوری عربی بود، نه بخشی از امپراتوری عثمانی، و نه از دولتهای فروپاشیدهای که با تطمیع و وعده به حاشیه رانده شوند. ایران تمدنی باستانی با حافظهای ژرف، ملتی با هویت فرهنگی مستقل و جامعهای یهودی کهنسال بود. در اسناد تاریخی و الواح بازمانده از دوران هخامنشی، همچون الواح باروی تخت جمشید، نشانههای روشنی از حضور پایدار یهودیان در ساختار اجتماعی ایران دیده میشود؛ جامعهای که برخلاف بسیاری از جوامع یهودی اروپا، در سرزمین …













