
در بنیاد هر واقعیت، تناقضی نهفته است؛ تناقضی که آن را از سکون به حرکت، از بودن به شدن، و از ذات به تجلی میکشاند. حقیقت، در این معنا، نه در ایستایی، بلکه در گذار است؛ نه در پاسخها، بلکه در پرسشهایی که واقعیت را از درون میشکافند. قدرتهای رو به افول، اما از آنرو که نمیخواهند زوال خویش را در آینه ببینند، به روایتها پناه میبرند؛ به واژههایی که شکست را «بازآرایی» و انفعال را «راهبرد» مینامند. در برابر این واژهها، زمین، سنگ، نفت و دریا زبان خاموش خویش را دارند؛ زبانی که از جنس ضرورت است و با هیچ بلاغت سیاسی به سکوت نمیرود.
اکنون در برخی محافل تحلیلی روایتی شکل گرفته است که میگوید: «آمریکا ایران، روسیه، عربستان و دیگران را مشغول کرده است تا پس پرده، پروژههای خط لوله افغانستان و آسیای مرکزی را جایگزین مسیر دریایی خلیج فارس کند.» این روایت، در ظاهر، از جنس «نقشه» است؛ اما در عمق، از جنس «انکار» است. انکار این حقیقت که تنگه هرمز نه یک آبراه ساده، بلکه یک ضرورت متافیزیکی در نظام جهانی انرژی است؛ ضرورتی که حذف آن، نه با چند خط لوله، بلکه تنها با فروپاشی نظم موجود ممکن میشود.
دیالکتیک، بهمثابه روشی فلسفی که بر تضاد و تعارض ایدهها بنا شده، به ما میآموزد که هر واقعیتی، محصول تناقضی درونی است و هر مرحله از تکامل، نفی مرحله پیشین و در عین حال حفظ عناصر مثبت آن است. اما نفیای که از بیرون تحمیل شود و با ذات شیء بیگانه باشد، نه نفی تعالیبخش، بلکه نفی متافیزیکی است؛ نفیای که به جای اعتلا، به نیستی میانجامد. روایت «جایگزینی تنگه هرمز» از همین سنخ است: نفیای که نه از درون ضرورتهای جغرافیایی و اقتصادی، بلکه از بیرون و از سر زخم شکست زاده شده است.
حقیقت تنگه هرمز را باید در هستیشناسی آن جستوجو کرد. روزانه ۲۰ تا ۲۱ میلیون بشکه نفت و میعانات از این گلوگاه عبور میکند؛ یعنی حدود یکپنجم مصرف جهان و نزدیک به یکسوم تجارت دریایی نفت. این ارقام، اعداد خنثی نیستند؛ آنها تجسم اراده جمعی تمدن صنعتیاند؛ تمدنی که حیاتش به …












