
تصور کنید واشنگتن دکمه حمله به زیرساختهای انرژی ایران را فشار میدهد. در خیال استراتژیستهای کاخ سفید، این ضربهای قاطع است که تهران را به زانو درمیآورد. اما آنچه در جهان واقع رخ میدهد، صحنهای از یک «ویرانشهر» (Dystopia) است؛ جامعهای که در آن، تمام ویژگیهای منفی به چیرگی کامل رسیدهاند و زندگی، دیگر دلخواه هیچ انسانی نیست. در این ویرانشهر برآمده از جنگ، یک کلاهک الکترومغناطیسی (EMP) ایرانی بر فراز تلآویو منفجر میشود و در کسری از ثانیه، تمام شبکههای برق، سامانههای مخابراتی، و زیرساختهای دیجیتال اسرائیل را فلج میکند. همزمان، در ارتفاع چندصدکیلومتری بر فراز اقیانوس اطلس، کلاهک EMP دوم منفجر میگردد و با تولید پالسی عظیم، شرق ایالات متحده را در تاریکی و سکوت الکترونیکی فرو میبرد: نه برجی در نیویورک روشن است، نه تلفنی زنگ میزند، نه تراکنش مالیای انجام میشود. و در میان این خاموشی، نخستین موشک قارهپیمای «رستاخیز» ایران ــ نه در شبیهسازی رایانهای ــ بر فراز منهتن رهگیری میشود تا پیامی بیواسطه مخابره کند: «شما زیرساختهای ما را زدید، ما تمدن الکترونیکی شما را یکشبه به قرن هجدهم بازمیگردانیم.» این تصویر، نه داستانی علمی-تخیلی، که نتیجه منطقی گامگذاشتن به قلمرویی است که در آن، از خطوط قرمز راهبردی ایران عبور کردهاند. ادبیات ویرانشهری همواره برای هشدار به بشریت درباره تداوم روندهای فاجعهبار به کار رفته است: از ۱۹۸۴ جورج اورول که جامعهای تحت نظارت مطلق را ترسیم کرد، تا داستانهای پساآخرالزمانی که در آنها تمدن در پی جنگ فروپاشیده است. اما آنچه امروز در افق راهبردی ایران و آمریکا قرار دارد، نه یک رمان، که یک امکان عملیاتی است: ویرانشهری که در آن، نه بر اثر گذار تدریجی، که در پی یک پاسخ قاطع و نامتناسب، تمدن الکترونیکی غرب یکشبه فلج میشود.
برای درک اینکه چرا این سناریو نه یک خیالپردازی، که یک احتمال عینی و حتی محتوم در صورت وقوع حمله است، باید به چند مفهوم بنیادین …













