
«هدف شماره یک این است و همیشه این خواهد بود که ایران به هیچ وجه، شکل یا صورتی از سلاح هستهای نداشته باشد.» این جمله از دونالد ترامپ، در میانه هفتهای منتشر شده است که در آن، تنگه هرمز بار دیگر کانون فشار بر واشنگتن بود؛ آمار تردد دریایی به کمترین میزان خود رسید و متحدان منطقهای خواستار آرامش شدند. در چنین بستری، پرسش اصلی آن است که چرا رهبر ایالات متحده، درست در لحظهای که قدرت واقعی در میدان ژئواکونومیک از دست میرود، زبان خود را به بزرگترین و انتزاعیترین تهدید ممکن معطوف میکند؟
برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید ماهیت قدرت را بازشناخت. قدرت، در بنیاد خود، نه یک شیء که یک رابطه است؛ رابطهای میان اراده و واقعیت. آنگاه که اراده بتواند واقعیت را شکل دهد، قدرت وجود دارد؛ و آنگاه که اراده در برابر واقعیت ناتوان بماند، قدرت به توهم بدل میشود. ترامپ امروز در میانه این دو قطب ایستاده است: از یک سو، تنگه هرمز بهعنوان واقعیتی خاموش و غیرقابلانکار، اراده او را به چالش میکشد؛ و از سوی دیگر، بمب هستهای بهعنوان انگارهای خیالی، به او اجازه میدهد تا در دنیای کلمات، خود را همچنان قدرتمند ببیند. این شکاف میان واقعیت و وانمود، دقیقاً همان جایی است که مکانیسمهای دفاعی ذهن، بیصدا و ناخودآگاه، فعال میشوند.
در روانکاوی، این سازوکار را «جابهجایی» (Displacement) مینامند. جابهجایی فرآیندی است که در آن، فرد اضطراب یا خشم ناشی از موقعیتی غیرقابلکنترل را به موقعیتی دیگر منتقل میکند که در آن احساس توانایی بیشتری برای واکنش دارد. در این فرآیند، معیار اصلی نه میزان خطر واقعی هدف جانشین، بلکه احساس تسلط و امکان ابراز وجود در برابر آن است. جابهجایی معمولاً ناخودآگاه عمل میکند و به فرد اجازه میدهد تنش درونی خود را بدون رویارویی مستقیم با منبع اصلی تخلیه کند. نمونه کلاسیک آن، مردی است که از رفتار رئیس خود در محل کار خشمگین است، اما چون نمیتواند واکنش نشان دهد، پس از بازگشت به خانه، خشم خود را متوجه کوچکترین خطای فرزندش میکند؛ …








