
هر پرسشی، پیش از آنکه پاسخ خود را بیابد، افق معرفتی خود را از پیش تعیین کرده است. پرسش از رفتار صهیونیسم سیاسی، اگر در قالبی ذاتگرایانه طرح شود - «چرا یهودیان چنین میکنند؟» - از همان آغاز به بیراهه رفته است؛ زیرا رفتار صهیونیسم را نه در ذات یهودیت، بلکه در ساختار یک ایدئولوژی سیاسی خاص باید جست.
تمایز میان «یهودیت» بهمثابه یک سنت دینی و فرهنگی، و «صهیونیسم سیاسی» بهمثابه یک پروژه قومی-سرزمینی، نخستین شرط هر تحلیل جدی است. بسیاری از یهودیان جهان، از جمله یهودیان ارتدوکس ضدصهیونیست، خود منتقد این پروژهاند. پس سخن ما درباره ایدئولوژیای است که از دل ناسیونالیسم اروپایی قرن نوزدهم زاده شد، نه درباره یک دین.
از زخم تا سپر
صهیونیسم سیاسی بر ویرانههاییک فقدان بزرگ بنا شد؛ فقدانی که نامش را هولوکاست نهادهاند. اما این فقدان، بهجای آنکه به فلسفه همزیستی و پذیرش دیگری بینجامد، به هستیشناسی دفاعی بدل شد. در این هستیشناسی، جهان به دو نیمه تقسیم میشود: «ما» که قربانی ابدیایم، و «آنها» که تهدید دائمیاند. این دوگانه، سپری شد که هر خشونتی را توجیه میکند. اگر جهان همیشه تهدید است، پس هر اقدامی- از دیوارکشی تا بمباران - دفاع مشروع است. این منطق، در فلسفه سیاسی، «امنیتسازی وجودی» نام دارد: ترس از نابودی، به نابودی دیگری میانجامد. و این، نخستین تناقض صهیونیسم است: پروژهای که برای پایان دادن به ترس زاده شد، خود به ماشین تولید ترس بدل گشت.
اشغال، بردگیِ اشغالگر
هگل در «پدیدارشناسی روح» نشان میدهد که ارباب، با به بردگی کشیدن بنده، خود را در وضعیتی متناقض قرار میدهد: او برای شناختهشدن، به بنده وابسته است، اما چون بنده را نفی میکند، هرگز نمیتواند از او شناخت بگیرد. صهیونیسم نیز در چنین رابطه متقابلی گرفتار است. اشغال فلسطین، بهجای آنکه امنیت بیافریند، مقاومت آفرید. هرچه سرکوب شدیدتر شد، مقاومت ریشهدارتر گشت. اسرائیل به بندهای وابسته است که خودش …












