
بخت با ایرانیان یار نیست یا تاریخ ما را به اینجا رسانده؟ - دیگر خواب به چشمم نمیآید. شب و روز آرام و قرار ندارم. انگار ذهنم در اتاقی بیروزن گرفتار شده و میخواهد از این خبر به آن خبر بدود تا راهی بجوید. چشمها دیگر سو ندارند، دوخته شدهاند به سطرهایی که در پی هم میآیند؛ به اینکه کجا چه اتفاقی افتاده، مذاکرات به کجا رسیده، کدام مقام چه گفته، واکنش این و آن چه بوده، قیمت ارز چه تغییری کرده و فردا چهچیز ممکن است انتظارمان را بکشد؟ مجموعهای از پرسشهای پراکنده و بیسامان که هیچکدام پاسخ قطعی ندارند و بار سنگین و ملالآوری بر دوشمان گذاشتهاند.
هربار دنبال نشانهای میگردم؛ معجزهای شاید، خبری که کمی آرامش بیاورد، جملهای که نشان دهد مسیر به سمتِ کاهش تنش میرود، رخدادی که امیدی برای فردا بسازد، اما اغلب به در بسته میخورم. چیزی نمییابم جز اخبار نگرانکننده، تحلیلهای متناقض و چشماندازی کدر. انگار جهان جادو شده و به ورطۀ بیثباتیِ دائم فرو رفته است. در میانۀ این طوفان، میکوشم روایتها را کنار هم بگذارم و تصویری از آینده بسازم.
روزها و شبهای پرخوف و حیرتآوری را پشتسر میگذاریم و بهنحوی باورنکردنی با جنگ، تحریم، تورم، بیثباتی، معضلاتِ مداوم و پریشاناحوالی مواجهیم. فارغ از ناخوشاحوالیِ این روزهایمان، آنچه تجربه میکنیم برآیندِ چیست؟
احوالِ پریشانمان به بدشانسیِ تاریخیِِ این مرزوبوم گره خورده یا نتیجۀ انتخابها و مسیرهایی است که پیمودهایم؟
ذهن دیگر نمیآرامد. لحظههای بهظاهر آرام هم، حامل آشوبهای محتملاند. فاصلۀ ما و بحران بهنحو عجیبی کوتاه شده. خستهایم از تلاشِ بیوقفه برای فهمیدن و رامکردنِ چیزی که در اختیارمان نیست. مدام خبر میخوانیم، تحلیل میکنیم و سناریو میبافیم برای اینکه از این برزخ خارج شویم، اما واقعیت این است که هیچ انسانی نمیتواند بار چنین صعوبتی …






