در سپیدهدم یکی از روزهای پنجگانه عملیات موشکی ایران در اردن، یک موشک مانورپذیر با عبور از لایههای پدافندی، به پایگاه هوایی موفقالسلطی اصابت کرد. نتیجه این اصابت، نه فقط کشتهشدن سه سرباز آمریکایی و زخمیشدن بیش از صد تن، که فروپاشی یک باور بود: باور به شکستناپذیری پدافند هوایی آمریکا. نیویورک تایمز، این رویداد را نه یک حادثه، که «درهمشکستن پدافند آمریکا» توصیف کرد. این توصیف، فراتر از یک گزارش خبری، نشانهای از چرخش در ادراک راهبردی (Strategic Perception) است. اما برای درک عمق این چرخش، باید از سطح رویداد به سطح ساختار گذر کرد. بازدارندگی، در ادبیات روابط بینالملل، به توانایی یک دولت در بازداشتن دیگران از اقدامات نامطلوب از طریق تهدید به مجازات تعریف میشود. اما این تعریف، در گرو عنصری است که از آن به «اعتبار» یاد میشود: تهدید باید باورپذیر باشد. و اعتبار، یک ویژگی ذاتی نیست؛ یک برساخته اجتماعی و ادراکی است که در میدانهای آزمون واقعیت، یا تثبیت میشود یا فرو میریزد. آنچه در آسمان اردن رخ داد، نه صرفا سقوط چند موشک، که سقوط یک «هاله تقدس» از چهره قدرت بود.
این فروپاشی نمادین، ریشههای مادی نیز دارد. به موازات شکست پدافندی، ذخایر تسلیحاتی استراتژیک آمریکا به پایینترین سطح رسیده است. پیشتر، گزارشها از مصرف بیش از ۱۵۰۰ موشک پاتریوت و هزاران موشک کروز و بالستیک دوربرد در این جنگ پرده برداشتند و اعلام کردند که بازسازی این ذخایر دستکم دو سال زمان نیاز دارد. این تهیشدگی، یک پارادوکس را آشکار میسازد: کشوری که برای حفظ بازدارندگی خود در چند جبهه نیازمند زرادخانه عظیم است، اکنون در یک جبهه فرسایشی گرفتار شده و توان پاسخگویی همزمان به تهدیدات در اروپا و آسیا را از دست داده است. این پارادوکس، همان نقطهای است که بازیگران تجدیدنظرطلب (Revisionist Actors) رصد میکنند. و این رصد، فقط از پکن، مسکو و پیونگیانگ نیست؛ از تمام پایتختهایی است که زخمخورده تاریخاند.
جنگ ایران، در واقع یک «کلاس درس» رایگان برای تمام بازیگرانی است که خود را در معرض تهدید آمریکا میبینند. چین در تایوان، روسیه در اروپای شرقی و کره شمالی در شبهجزیره کره، اکنون میدانند که پدافند آمریکا را میتوان با ترکیبی از موشکهای مانورپذیر (Maneuverable Missiles) و تاکتیک اشباع (Saturation Tactics) از کار انداخت. ایران اثبات کرد که یک قدرت منطقهای میتواند با هزینهای معقول، آسیبپذیریهای هژمون را هدف قرار دهد. اگر پاتریوتهای آمریکا نتوانستند از پایگاهی در اردن محافظت کنند، چگونه از تایوان در برابر هزاران موشک چینی محافظت خواهند کرد؟ این پرسش ساده، اکنون در اتاقهای فکر پکن، مسکو و پیونگیانگ با جدیتی تازه مطرح میشود.
اما این تازه آغاز ماجراست. هژمونی ایالات متحده، در طول هفت دهه گذشته، زخمهای عمیقی بر پیکره ملتها وارد کرده است. شیلی، که در ۱۹۷۳ کودتایی با حمایت واشنگتن دموکراسیاش را به خاک و خون کشید. عراق، که در ۲۰۰۳ به بهانه سلاحهای کشتار جمعی اشغال و ویران شد. لیبی، که در ۲۰۱۱ بمباران شد و به هرجومرجی بیپایان فرو غلتید. افغانستان، که دو دهه اشغال را با فرار شرمآور نیروهای آمریکایی به پایان رساند. این ملتها، و دهها ملت دیگر، اکنون با چشمانی خیره به سرنوشت جنگ ایران و آمریکا مینگرند. آنها منتظرند ببینند این رویارویی به کجا ختم میشود و توازن قوا (Balance of Power) در خاورمیانه چگونه رقم میخورد. زیرا هر یک، در منطقه خویش، رویای تغییر توازن به نفع خود را در سر میپرورانند. و اینجاست که پای یک پرسش بنیادین به میان میآید: اگر هژمون نتواند در یک جنگ فرسایشی با یک قدرت منطقهای پیروز شود، آیا ساختارهای نهادی قدرت جهانی نیز دوام خواهند آورد؟
شورای امنیت سازمان ملل، با حق وتوی پنج عضو دائمی، مهمترین نماد نهادی نظم کهنه است. نظمی که در آن، قدرت، در مشت چند دولت معدود متمرکز است و بقیه جهان، تنها تماشاگرند. اما افسونزدایی از هژمون، تنها به میدان نبرد محدود نمیماند؛ به تالارهای دیپلماسی نیز سرایت میکند. کشورهایی چون هند، برزیل، آفریقای جنوبی و ترکیه، سالهاست که خواهان اصلاح این ساختارند. اکنون، با آشکار شدن شکنندگی قدرت آمریکا، این مطالبات جانی تازه میگیرند. این احتمال که شاکله حق وتو در شورای امنیت به هم بخورد، دیگر خیالبافی نیست؛ یک «افق تاریخی» است. افقی که در آن، نظم تکقطبی (Unipolar Order) جای خود را به چندقطبیگرایی شکننده (Multipolarity) میدهد و ساختارهای قدرت، از نو چیده میشوند.
این وضعیت، در تاریخ روابط بینالملل سابقه دارد. جنگ کره، نخستین ضربه بزرگ به اعتبار نظامی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم بود؛ زمانی که واشنگتن با وجود برتری هوایی و دریایی مطلق، در برابر نیروهای چینی به یک بن بست تحقیرآمیز تن داد. جنگ ویتنام نیز ضربهای مهلکتر به اعتبار هژمونیک آمریکا وارد کرد و یک دهه، بازدارندگی واشنگتن را زیر سؤال برد. اما تفاوت جنگ ایران با این دو نمونه در این است که در کره و ویتنام، شکست از طریق جنگ زمینی فرسایشی رخ داد، در حالی که در ایران، شکست پدافند هوایی آمریکا به صورت آشکار و مستقیم در برابر چشمان جهانیان به نمایش گذاشته شد. این، شاید نخستین بار در تاریخ است که یک قدرت منطقهای با استفاده از موشکهای مانورپذیر، پدافند یک ابرقدرت را به زانو درمیآورد.
در چنین بستری، برای ایران این لحظه یک فرصت راهبردی استثنایی است. نخست، تهران باید با تثبیت دستاوردهای خود، از این افسونزدایی بهرهبرداری کند و آن را به یک «سرمایه نمادین» (Symbolic Capital) در مذاکرات تبدیل نماید. دوم، ایران باید با تقویت ائتلافهای منطقهای و همکاری با بازیگران تجدیدنظرطلب، از تبدیلشدن این پیروزی به یک امر موقتی جلوگیری کند. سوم، ایران باید روایتسازی فعالانهای انجام دهد تا فروپاشی افسانه بازدارندگی آمریکا، به عنوان یک واقعیت سیستمی تثبیت شود، نه یک تبلیغات مقطعی. برای پژوهشهای آتی نیز سه حوزه پیشنهاد میشود: مطالعه تطبیقی تأثیر شکستهای نامتقارن بر اعتبار بازدارندگی قدرتهای بزرگ؛ تحلیل کمی رابطه میان کاهش ذخایر تسلیحاتی و تغییر رفتار بازیگران تجدیدنظرطلب؛ و بررسی نقش افسونزدایی از هژمون در شکلگیری نظمهای چندقطبی و اصلاح نهادهای بینالمللی.
در پایان، باید گفت که جنگ ایران و آمریکا، نه فقط یک رویارویی دوجانبه، که یک آزمون بزرگ برای سنجش اعتبار هژمون بود. در این آزمون، پدافند هوایی آمریکا در اردن شکسته شد، زرادخانهها ته کشیدند، و روایت رسمی «دست بالای آمریکا» فرو ریخت. آنچه رخ داده، نه تنها فروپاشی ترس ایران از رویارویی با ابرقدرت، که فروپاشی ترس جهانی از هژمون است. ملتهای زخمخورده، اکنون با چشمانی باز، مرزهای واقعی قدرت آمریکا را میبینند و در انتظار لحظهای هستند که توازن قوا، در منطقه خویش، به نفع آنان تغییر کند. نظم امنیتی جهانی در آستانه ورود به دورهای جدید است: دورهای که در آن، طبل توخالی هژمون، دیگر قادر به ارعاب نیست. و این، شاید بزرگترین دستاورد راهبردی ایران در این جنگ باشد: اثبات اینکه هژمون، آنگونه که مینماید، نیست. و هنگامی که این باور فرو ریزد، ساختارهای قدرت جهانی نیز، دیر یا زود، فرو خواهند ریخت.









