
حکایت بهلول و کلوخ یادآوری می کند که دانستن چند جمله و بیان کردن آنها، به تنهایی نشانه دانایی نیست. انسان باید پیش از مخالفت و قضاوت، سخنان خود را با دقت بررسی کند و پیامد آنها را بسنجد. بهلول با یک کلوخ، تناقض موجود در سخنان استاد را به او نشان داد و ثابت کرد که گاهی یک پاسخ ساده می تواند پرده از اشتباهات یک استدلال پیچیده بردارد. بهتر است پیش از آنکه دیگران را به اشتباه متهم کنیم، ابتدا گفته ها و باورهای خودمان را بررسی کنیم.
حکایت بهلول و کلوخ
روزی بهلول داشت از کوچهای میگذشت شنید که استادی به شاگردهایش میگوید:«من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.»
یک اینکه میگوید: خدا دیده نمی شود. پس اگر دیده نمیشود وجود هم ندارد.
دوم میگوید: خدا شیطان را در آتش جهنم میسوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.
سوم هم میگوید: انسان کارهایش را از روی اختیار انجام میدهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام میدهد.
بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.
اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد. استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.
خلیفه …












