
هفت صبح| دهم مرداد، در تقویم ادبیات ایران، روز تولد مردی است که از خاک برخاست و خاک را به زبان آورد. محمود دولتآبادی در سال ۱۳۱۹ در روستای دولتآباد سبزوار زاده شد، جایی که نامش بعدها همراه او تا دورترین کتابخانههای جهان رفت. کودکیاش میان کار، قصههای شفاهی، تعزیه، صدای پیران و ریتم زندگی روستا گذشت. همان صداها سالها بعد در سطرهای او خانه کردند، در خشخش علف، در نفس اسب، در سکوت زنی کنار تنور و در نگاه مردی که سهمش از زمین، گردی بود که باد به چشمش میزد.
دولتآبادی را میتوان نویسنده غیبتها دانست. آدمهای او اغلب چیزی را گم کردهاند: زمین، امنیت، عشق، جوانی، خانه یا کسی را که یک صبح از در بیرون رفته و بازنگشته است. جهان داستانی او از همین جای خالی نیرو میگیرد. غیبت در کتابهایش خلأی خاموش نیست، دهانی باز است که خانواده، روستا و تاریخ را آرامآرام میبلعد.
مردی که دستهایش زودتر از قلمش کار کردند
او پیش از رسیدن به تهران، مزه کارهای بسیار را چشید، از کارگری و کفاشی تا سلمانی و زیستن با دستمزدی که به زحمت روز را به شب میرساند. تهران برای جوانی که از خراسان آمده بود، شهری پر از درهای بسته و پنجرههای روشن بود. به سینما و تئاتر راه یافت، بازیگری آموخت، روی صحنه رفت و با جهان نمایش آشنا شد. نخستین داستانش، «ته شب»، در آغاز دهه چهل منتشر شد و از همان سطرها روشن بود که نویسندهای از راه رسیده که شهر را نیز از پایین نگاه میکند، از سطح کوچه، از کنار دیوارهای نمکشیده و از چشم آدمهایی که تاریخ معمولا نامشان را جا میاندازد.تئاتر به او بدن بخشید و داستان به او صدا. تجربه صحنه را میتوان در حرکت شخصیتهایش دید، آدمها در آثارش در فضا رها نیستند، وزن دارند، راه میروند، مکث میکنند، عرق میریزند و حضورشان روی زمین حس میشود. دولتآبادی سرانجام تمام نیروی خود را به نوشتن سپرد، گویی دریافته بود صحنه اصلی زندگیاش جایی میان کاغذ و واژه برپا میشود.
کلیدر، کوهی که از کاغذ برآمد
«کلیدر» محصول سالها ماندن در یک اقلیم، یک تاریخ و میان جمعیتی بزرگ از آدمهاست. رمانی نزدیک به سه هزار صفحه در پنج جلد و ده کتاب که سرگذشت خانوادهای کرد را در خراسان و روزگار پرآشوب پس از جنگ جهانی دوم دنبال …






