هفت صبح | خیلیها فکر میکنند فرزندخواندگی یعنی اینکه یک بچه را به خانه بیاوریم، برایش لباس و اسباببازی بخریم و با مهربانی با او رفتار کنیم و تمام. اما اگر کسی در این مسیر قدم گذاشته باشد، میداند که ماجرا اصلاً اینقدر ساده نیست. فرزندخواندگی یک تصمیم شیرین است، اما در عمل، یک سفر سخت و طولانی است که در آن والدین باید یاد بگیرند چطور با زخمهای نامرئی یک کودک کنار بیایند.
سمانه آقاپور، متخصص روانشناسی، معتقد است که در این مسیر، عشق به تنهایی کافی نیست؛ بلکه والدین باید مهارتهایی را یاد بگیرند که شاید هیچکدام در دوران تحصیل یا زندگی عادی ندیدهاند تا بتوانند یک دلبستگی واقعی و امن با کودک ایجاد کنند.
چرا این بچهها گاهی «سخت» هستند؟
وقتی یک کودک فرزندخوانده وارد خانه میشود، خیلی وقتها با رفتارهایش والدین را کلافه میکند. لجبازیهای شدید، جیغ زدنها، یا حتی رفتارهایی که انگار کودک دوباره به دوران نوزادی برگشته است. در این لحظات، خیلی از پدر و مادرهایی که با کلی شور و شوق بچه را پذیرفتهاند، ضربه میخورند و میپرسند: «ما که اینقدر دوستش داریم، پس چرا او اینطور رفتار میکند؟ آیا او مشکل شخصیتی دارد؟»
آقاپور در تحلیل این رفتارها میگوید: نه، او مشکل شخصیتی ندارد، بلکه او «ترسیده» است. تفاوت اصلی این بچهها با بقیه در این است که آنها در مقاطعی از زندگیشان، دنیا را جای ناامنی دیدهاند. تصور کنید کسی در محیطی بزرگ شده باشد که هر لحظه ممکن است اتفاق بدی بیفتد یا کسی او را رها کند. در این حالت، مغز کودک یاد میگیرد که برای «زنده ماندن»، باید گارد بگیرد. این لجبازیها یا پرخاشگریها، در واقع یک «سپر دفاعی» است.
به گفته وی وقتی این کودک در خانه جدید با یک استرس کوچک روبهرو میشود، مغزش سریعاً یادآور ناامنیهای گذشته میشود. او لجبازی نمیکند، بلکه دارد با تمام وجودش میجنگد تا دوباره آسیب نبیند. پس وقتی بچه جیغ میزند یا لجبازی میکند، در واقع دارد فریاد میزند: «من میترسم!» وظیفه ما این نیست که این رفتار را با تنبیه یا سرکوب ساکت کنیم، بلکه باید به او ثابت کنیم که اینجا دیگر لازم نیست بجنگد و این خانه واقعاً جای امنی است.
از بهزیستی تا خانه …













