هفت صبح| فیلم تمام میشد، چراغ سالن روشن میشد، تماشاگر بیرون میآمد، اما گاهی یک جمله همراهش از سینما بیرون میزد. دیالوگ از پرده جدا میشد، وارد خیابان میشد، سر سفره مینشست، در تاکسی شنیده میشد و چند سال بعد کسی آن را در موقعیتی کاملاً متفاوت به زبان میآورد. بعضی فیلمها تمام میشدند، اما جملههایشان تازه زندگی را شروع میکردند. همین چند وقت پیش برای روزنامه هفتصبح با حسین کوکاییان گفتوگو داشتم. مردی که خیلیها او را با نام «حسین قیصر» میشناسند.
شیفتگیاش به بهروز وثوقی و سینمای آن دوران چنان جدی است که دیالوگهای فیلمهای وثوقی را به حافظه سپرده و با لحن و حس بازیگر محبوبش بازگو میکند. عشق او به سینما، طبق همان گفتوگو، از نوجوانی آغاز شده و بخش مهمی از زندگیاش را شکل داده است. حسین قیصر البته نمونهای افراطی از یک پدیده قدیمی است، اما اصل ماجرا برای بسیاری از ما آشناست. «قیصر» بیش از نیمقرن قبل ساخته شده و هنوز جملههایی از آن قابلیت ارجاع در موقعیتهای روزمره دارند. …












