
خفجا: رایان قائینی یحیی آبادی و سیاوش عباس پور
چهرهها و همکناریشان در یک مستطیل لرزان که پس از مدتی از شکل میافتند و پودر میشوند اساس این بودن و نبودن و تغییرات از شکل به بیشکلی که میتواند نمادی از حضور همه اجسام شکل گرفته و چرخش دایمی شان و تبدیل ماده به انرژی و بلعکسش باشد و چرخش بینهایت و دایمی زمان را نیز شامل گردد. حضور انرژی و لرزش همراهی صدا و در نهایت امر مهم اثر همانا تغییرات شکلی و بیشکلی یادآوری بسیار جالبی از زمان و حرکت و حضور نقطهای ما در چرخش بیپایان کهکشان و سرگردانی در دایره است.
خفرنج(کابوس): رایان قائینی یحیی آبادی و سیاوش عباس پور
تکههای چوب و آهنی که میتواند همچون گردن آویزی، پابندی و یا کمربندی همراهیت کند. گرچه تیغ است و درفش اما هنر است که هنرمند آن را به نرمی در جانت مینشاند به چه نشانهای این نیز پرسشیست به درازنای چیستی و چرایی هنر. درد و نمایشش و حس کردنش شاید برخاسته از زیست هنرمندی که در جانش نشسته و اینک قرار است به نرمی خیال بر جان و روح مخاطب چو بنشینند، بنشانند. البته که میتواند این نشستن را برخاستنی نباشد که تنها شرطش برخاستن پرنده خیال است و بس.
خود انگاری: محمد مهدی بغدادی
پرتره چنین آشفته قلم و چنین رنگی که همچون زنگی بلند مخاطب را به خویش فرا میخواند و چنین است که هنرمند نقش رنگ و فرم را به خوبی میداند تا چنین فراخواند آشفته مسافران و درهم لولیدگان هنر را برای خوانش این چهره درهم ریخته و چاک چاک را. دریای جزییات این چهره نگاری خندان و فریاد کش و انتخاب رنگی چنین جیغ انعکاسی به مثابه فریادی در دل کوهستانی را خلق نموده که میتواند حتی شهرها و سرزمینها را بپیماید تا این فریاد را در میان انبوه همهمه بگوش شتابزده و اشغال شده مان توسط هیاهوی جهان پر تنش برساند، کافیست لحظهای درنگ کنید. شنیدید؟.
دماغ و شنل: فاطمه کوماس جودکی
دماغی که از شنلی بیرون آمده و این همجواری باعث ماندگاری این دو عنصر در کنار یکدیگر میشود که در خلاصهترین شکل اجرایی دو قصه با تمام فراز و نشیب هایشان یکی میشوند. نقش برجسته دماغ و اندازه متناسبش برای نمایش در این اثر از اهمیت و موارد برجستهای است که حتی اگر مخاطب داستان را نخوانده باز آن را در مییابد. دماغ و حس بویایی و یادآوری …












