این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
چند روزی بود که آتشبس شده بود و کمی خیالم راحت. رفته بودم خانه دوست تا به خیالم اندوهم را بتکانم و از اخبار مرگ و آوار، از این اضطرابی که مثل خوره به جانم افتاده بود دور شوم. فکر میکردم میان آدمهایی که سالها کنارشان خندیده و گریه کرده بودم، میشود کمی آرام گرفت. میدانستم مواضع ما از زمین تا آسمان تفاوت دارد؛ اما با خودم میگفتم سکوت میکنم، محترمانه میگویم برای معاشرت آمدهام و قال قضیه را میکَنم و از یک ناهار و دورهمی لذت میبرم. …












