گاهی سوگواری برای مرگ شکل تازهای پیدا میکند. زمانی که مرگ تکرار میشود، بدن به آخرین سنگر بدل میشود. در چنین جهانی، «رقص سوگوارانه» نه آیین است و نه هنر؛ بلکه یک کنش سیاسی است.
وقتی زبان از بیان بازمیماند، بدن شروع به سخن گفتن میکند. وقتی صدا خاموش میشود، حرکت معنا میسازد. رقص سوگوارانه از دل فقدان میآید، اما در فقدان متوقف نمیماند؛ به خشم گره میخورد، به اعتراض تبدیل میشود و به کنش اجتماعی بدل میگردد.
این رقص، از زخمی میآید که اجازهی فریاد ندارد؛ از اندوهی که به سکوت محکوم شده است. بدنی که نمیتواند حرف بزند، حرکت میکند. بدنی که نمیتواند اعتراض کند، میلرزد. بدنی که سرکوب شده، معنا تولید میکند.
رقص سوگوارانه، زبان بدنهایی است که از حق سوگواری محروم شدهاند؛ بدنهایی که حتی اجازه ندارند عزادار باشند، بدنهایی که باید «عادی»، و «ساکت» بمانند. درست در همین نقطه است که حرکت، به تخریب نظم بدل میشود. …










