دیشب هم یکی از آن سفرهای جالب بود. همسفران ما یک سرباز جوان، یک بازاری و یک نفر با شغل آزاد بودند. از رنگ رخسار سرباز و بازاری میشد همهچیز را فهمید و نیازی به گفتوگوی آنچنانی نبود، اما ماجرای نفر سوم متفاوت بود. لبخندی بر لب و آرامشی در چهره داشت. در این شرایط بحرانی و میان حوادث لحظهای، چنین آرامشی غیرمعمول بود.
کنجکاوی امانم را برید و بیمقدمه پرسیدم: «شغل شما چیست؟» مرد جوان جواب داد: «در خارج از ایران شرکت باربری دارم.» پاسخ او تعجب و حیرت مرا برطرف کرد. خب، ایشان این دو سال را دور از معرکه و سرزمین بلاخیز مادری گذرانده بود و طبیعی بود که اینچنین خونسرد و خوشبینانه اتفاقات پیش رو را تحلیل کند. پرسش بعدی من درباره موطن دوم او بود و همین، بحث را حسابی گرم کرد. حدود پنج سال بود که در قبرس زندگی میکرد. من نیز در مقام مجری این گفتوگو، فرصت گلهگذاریهای تکراری را از همکوپهایهای عزیز گرفتم و میدان بحث را تماموکمال در اختیار دوست قبرسی قرار دادم.
ابتدا علت هجوم ایرانیان برای ادامه تحصیل در این کشور، با وجود دانشگاههای نهچندان معروف و معتبر آن را پرسیدم. البته پاسخ چندان دشوار نبود.
همسفر ما دریافت آسانتر ویزای تحصیلی و فرار موقت از کشور را از دلایل این استقبال دانست. خب، قبرس مستعمره سابق بریتانیاست، دروازهای به اروپا محسوب میشود و بخشی از آن نیز در اتحادیه اروپا قرار دارد؛ بنابراین شاید بتوان از طریق ورود به آن، آسانتر مهاجرت کرد. همسفر ما در آنجا شرکت باربری داشت. به گفته خودش، اقامت پنجسالهاش بهزودی کامل میشد و پس از آن پاسپورت این کشور را دریافت میکرد. او از کشوری دوتکه برای ما گفت؛ از بخش شمالی که در اختیار ترکهاست و بخش جنوبی که جمهوری قبرس بر آن حکومت میکند. بریتانیا نیز دو پایگاه مستقل در این جزیره دارد و یونان از نظر تاریخی و سیاسی با بخش یونانینشین آن پیوند نزدیکی دارد.
او از سرزمینی دوتکه با دو ساختار سیاسی جداگانه، اما آباد، امن و برخوردار از سطح رفاهی مطلوب سخن میگفت؛ جایی که مردم روزها کار میکنند و شبها پول خود را در مراکز تفریحی خرج میکنند.
با تجربه زندگی در ایران، پیش خودم گفتم مگر چنین نگاهی ممکن است؟ حتی اگر قبرس یکی از مراکز تفریح، قمار و البته پولشویی اروپا و جهان باشد، باز هم چنین چیزی باورکردنی نیست. آقا مهدی با اشاره به حمایتهای دولتی از شهروندان، خدمات درمانی رایگان و حمایت از بازنشستگان، به این تعجب من نیز پاسخ داد. البته به نظر میرسد هزینه مسکن، مانند ایران، بالاست. مثل اغلب کشورهای دیگر، مالیات بخش قابلتوجهی از درآمدهای دولت را تشکیل میدهد و فرار از پرداخت آن نیز بسیار دردسرساز و مشکلآفرین است. آقا مهدی در ادامه از اجرای جدی قوانین سختگیرانه رانندگی گفت؛ از جایی که میتوان خودروهای روز دنیا را با قیمت مناسب و حتی به تعداد زیاد خرید، اما نمیتوان مانند ایران هرطور که خواستی رانندگی کنی و دلخوریها و خشمهایت را بر سر جاده و خودرو خالی کنی.
به گفته او، جریمهها از ۱۰ هزار لیر ترکیه، معادل حدود ۴۰ میلیون تومان، آغاز میشود و تا ۱۲۰ هزار لیر، معادل ۴۸۰ میلیون تومان، ادامه دارد. افسران پلیس با خونسردی و احترام میگذارند با تلفن همراه خود هنگام رانندگی صحبت کنید، اما بعد با جریمهای ۴۳ هزار لیری، معادل ۱۷۲ میلیون تومان، شما را نقرهداغ میکنند.
این همسفر فرنگرفته در پنج سال اقامتش تصادف چندانی را به خاطر نداشت. البته این نظم آهنین را تقریباً در تمامی مستعمرات سابق بریتانیا میتوان دید. امنیت در تمام ساعات شبانهروز و اصلبودن همه اجناس، از دیگر نکات قابلتوجهی بود که همسفر خارجرفته ما به آنها اشاره کرد.
من که مشتاقانه به خاطرات او گوش میدادم، رنج دیسک گردن را به جان خریدم و همچنان از دوستی که در طبقه دوم کوپه لم داده بود، ملتمسانه اطلاعات میگرفتم. در همان حال، ناخودآگاه اطلاعاتی را که میشنیدم با شرایط موجود در ایران مقایسه میکردم.
در بیشتر این زمینهها، از جذب گردشگر و حفاظت از محیطزیست گرفته تا ایجاد امنیت پایدار، کشور ما ناکام مانده است. دوست گرامی با وجود همه این تعریفها، جمله معروف، تکراری و متناقض «هیچجا ایران نمیشود» را بر زبان آورد؛ جملهای که تقریباً از زبان بیشتر مهاجران ایرانی شنیده میشود.
جمله عجیبی است. احتمالاً نمونه عریان آن را بتوان در این شعر دید: «اگر گریزم، کجا گریزم؟ وگر بمانم، کجا بمانم؟»
همسفر خوشصحبت را رها کردم، نگاهی به همسفران غرغروی وطنی انداختم و ساکت شدم. من ماندم و این پرسش بزرگ: آیا ما ملتی همیشه معترض و شاکی هستیم؟ این همه مهاجرت از میان تمام گروههای اجتماعی، چه بر سر ما آورده و در آینده چه بر سرمان میآورد؟
قطار تکان سختی خورد و من از رؤیاهای نهچندان شیرینم بیرون آمدم. وقت خواب بود. امیدوار بودم قطار تأخیر بیشتری داشته باشد، اما انگار لج کرد و ساعت چهار صبح وارد ایستگاه شد. حتی در آن وقت صبح هم نگرانیای بابت پیداکردن تاکسی یا اسنپ نداشتم…









